سفرنامه ترکیه

سلام دوستان عزیزم. خوب هستید؟

الان بعد از هفته های متمادی دوباره فرصتی شد تا قلمفرسایی کنم. می خواهم از سفرم به ترکیه در ماه سپتامبر گذشته بنویسم . من بارها به ترکیه سفر کرده ام، هربار به دلیل متفاوتی، اینبار ولی قصدم زیارت حرم و مقبره مولانا بود که خوشبختانه در یک سفر دستجمعی با خانواده توفیق این را داشتم. ما در ابتدا بعد از فرود پرواز در فرودگاه یکی از شهرهای ساحلی ترکیه با اتومبیل به شهر پاموکاله رفتیم‌. پاموک به معنی پنبه و کاله به‌معنی قلعه است. معنی این اسم یعنی قلعه پنبه ایست. در این شهر یک چشمه آب معدنی سرشار از کلسیم و مواد معدنی دیگر است وجود دارد که بسیار معروف و مشهور است و درمان بسیاری از بیماری های استخوانی است. من حتی شنیده ام که تورهای درمانی و گردشگری برای این شهر وجود دارد که پزشکان توصیه کرده اند. این چشمه از دامنه سرازیر می شود و به صورت پلکانی و حوضچه به حوضچه در دامنه کوه سرازیر می شود. دامنه کوه به دلیل شدت رسوبات نمکی و کلسیمی به رنگ سفید در آمده که از دور دست هم دیدارش خالی از لطف نیست. مردم پیر و جوان و زن و مرد شده چند دقیقه ای پاچه شلوار خود را بالا زده و پای برهنه خود را داخل این حوضچه ها قرار می دهند. بعد از گذراندن دو روز در این شهر و قدم زدن در داخل آب این چشمه به سمت قونیه روان شدیم. قونیه شهری مذهبی زیارتی و بسیار زیبا در ترکیه و مدفن مولاناست. چقدر دوست داشتم این شهر را از نزدیک ببینم و مقبره مولانا را از نزدیک زیارت کنم. باورتان نمی شود که چه فضای روحانی در حرمش حاکم بود. بر سردر ورودی حرم مولانا جمله یا حضرت مولانا آن هم به زبان فارسی نصب شده بود. در زیر آن هم یک بیت از اشعار مولانا که با فضای حرم همخوانی داشت حک شده بود:

" کعبه العشاق باشد این مقام

هرکه آمد ناقص، اینجا شد تمام"

وارد فضای حرم که می شدیم افرادی را می دیدیم که سلایق و فرهنگ های متفاوت پا در آنجا گذاشته بودند ولی چنان محو در فضای روحانی حرم شده بودند و باچشمان بسته با خداوند ارتباط گرفته بودند که انسان باور نمی کرد این افراد اصلا اهل چنین کارهایی باشند. پیش خودم می گفتم ببین مولانا با مردم چه کرده که هرکس از هرسلیقه ای عاشق مرام مسلک اوست. آخر وی چه کرده جز عاشقی؟ جنس عشق آن هم چه عشقی، عشق به معبود‌. مثنوی اش را که می خوانی فقط عشق است و عشق و حتی برای زندگی زمینی هم راه روش دارد و اشعارش اگر به دقت به آنها بنگریم هرکدام به نحوی درس زندگی و روانشناسی است. هرچه از فضای حرم او و شهر بگوییم کم است. در فاصله ای نه چندان دور از حرم مراسم رقص سما برپا بود. فضای روحانی این مراسم هم از فضای روحانی مقبره مولانا کمتر نبود‌. حتی بر روی نمایشگر نصب شده در محل اجرای نمایش که معانی هرکدام از مراحل رقص را شرح می داد این هشدار به نمایش در می آمد که این مراسم نوعی مراسم مذهبی و عبادت است پس لطفا از کارهای و اعمال خلاف شان اجتناب کرده و با پوشش مناسب پا در محل تماشاگران بگذارید و در طول اجرای مراسم سکوت پیشه کنید‌. هرچه گوییم از فضای معنوی و عمومی شهر کم گفته ایم. این شهر چون شهری زیارتیست مردم آن عموما وقتی مسافری به این شهر پای می گذارد از او می پرسند که آیا به قصد زیارت آمده است؟ حتی مردم این شهر به نسبت باقی مردم ترکیه مذهبی تر و معنوی ترند‌ به طوری که شما در شهر به ندرت خانمی بدون حجاب سر می بینید‌. حقیقتش را بخواهید هنگام ترک شهر و حرکت به سمت جنوب ترکیه و ساحل مدیترانه دلم گرفته بود و نمی خواستم شهر را ترک کنم ولی خب چاره ای جز این نبود و عمر سفر کوتاه است. چند روز انتهایی سفر را هم کمی در شهرهای ساحلی جنوب ترکیه گذراندیم و کمی کنار دریا به امواج دریا خیره شدیم و در سواحل مدیترانه قدم زدیم‌‌. فضای این شهرها بالکل با فضای قونیه تفاوت داشت و خبری از آن معنویت نبود. فضایی بیشتر دنیوی و مملو از لذت های مادی. در روز پایانی گشتی در شهر زدیم و به کنار آبشاری که از صخره های کنار ساحل به دریا می ریخت رفتیم. منظره ای بسیار زیبا بوجود آمده بود که انسان از تماشای آن سیر نمی شد. دورنمایی از دریای نیلگون و آبی که از ارتفاعی نسبتا بلند به داخل آن سرازیر می شد. بدین ترتیب این سفر هم به پایان رسید. خاطرات این سفر علی الخصوص فضای روحانی قونیه تا مدت ها در خاطرم خواهند ماند.

اگر آتش است یارت تو بُرو در او هَمی‌سوز

به شبِ فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

تو مخالفت همی‌کِش تو موافقت همی‌کُن

چو لباسِ تو دَرانَند تو لباسِ وصل می‌دوز

به مُوافقت بیابد تَن و جان سماعِ جانی

زِ رَباب و دَف و سُرنا و زِ مُطربان دَرآموز

به میانِ بیست مُطرب چو یکی زَنَد مخالف

همه گم کُنند رَه را چو ستیزه شد قَلاوُز

تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید

تو یکی نِه‌ای هزاری تو چراغِ خود برافروز

که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر

که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزار قامتِ کوز

برای همه شما دوستان آرزوی اوقاتی خوش دارم. ایامتان به کام

سفری به دیار وایکینگ ها

دوباره دست داد تا بعد از مدتها به سفری بروم. مقصد این بار کشور سوئد بود. آنجا را مدتها بود که می خواستم ببینم. این بار بهانه خوبی پیدا کرده بودم. تعدادی از دوستانم که ساکن استکهلم هستند و یا به آنجا سفر کرده اند در یک بازه زمانی خاص آنجا بودند. این بهانه بسیار مناسبی بود که هم دیداری با آنها تازه کنم و هم استکهلم را ببینم. این دوستان بسیار مهربان را مدتهاست که می شناسم‌ و همگی در زمینه مدیریت کسب و کار و همچنین هوش مصنوعی تحصیل کرده و تجربه های فراوان دارند. من می خواستم در مورد مدل تجاری که طراحی کرده ام با آنها مشورت کرده و نقایص آن را برطرف کنم و هم اینکه باهم از دیدنیهای پایتخت سوئد بازدید کنیم علی الخصوص که یکی از این دوستان به همراه همسرش ساکن همین شهر است. بعد صحبتها و گپ و گفت های دوستانه و صرف صبحانه در یک رستوران کوچک ایرانی در استکهلم در یک آخر هفته گردشی در شهر کردیم. به دیدار بافت ها و ساختمان های قدیمی شهر منجمله شهرداری استکهلم که محل اعطای جایزه های نوبل(به استثنای جایزه صلح آن که در شهر اسلو نروژ به برنده آن اعطا می شود) رفتیم. ساختمانی باابهت و با آجرنمای قهوه ای تیره در ساحل. شهر استکهلم شهری است که از جزایر مختلف تشکیل شده و پل‌ها و خطوط کشتی رانی کوچک آنها را به هم متصل می کند. همچنین دارای مترو و حمل و نقل عمومی بسیار تمیز و مرتب است‌. در قسمت قدیمی شهر یا به قول آنها گاملا اشتاد کوچه پس کوچه های تنگ و زیبا و سنگفرش شده به همراه ساختمان‌هایی به رنگ آجری، قرمز و نارنجی می بینی. بسیار زیبا بودند. یکی از کاخهای پادشاهی سوئد هم در همین قسمت شهر قرار دارد. در یکی از این محل‌ها و درست در مقابل موزه نوبل گروهی ارکستر خیابانی ترتیب داده بودند و می نواختند و ما ایستاده و از ان لذت بردیم. نکته قابل توجه در شهر اینست که وقتی به مردم نگاه می کنی رفاه را جامعه به وضوح می توانی تشخیص دهی. اکثر افراد( پیر و جوان و زن و مرد) با تشخص و آراسته هستند. اکثرا با پوشش مرتب و منظم در انظار ظاهر می شوند. به غیر از آن به خیابان‌ها که نگاه می کنی اکثرا اتوموبیل هایی از برند های متوسط و لوکس مشاهده می کنی که در حال تردد هستند و از اتومیبل های ارزان قیمت تقریبا خبری نیست. همچنین تعداد اتوموبیل های الکتریکی به اتوموبیل هایی که با سوخت فسیلی کار می کنند به نسبت بیشتر از باقی کشورهایی که تا به حال بازدید کرده ام قابل مشاهده بود. حمل و نقل عمومی هم بسیار پیشرفته و ارزان است شما در همه جا چه اتوبوس و چه مترو و تراموا قابلیت پرداخت با کارت اعتباری بدون خرید بلیط دارید و مستقیم می توانید هزینه سفر را پرداخت کنید. هزینه حمل و نقل عمومی نیز بسیار پایین است. همچنین دوچرخه و اسکوترهای برقی با مسیرهای مخصوص در همه جای شهر قابل در دسترس بودند که چندباری از آنها استفاده کردیم. البته مردم سوئد و اسکاندیناوی به نسبت باقی مردم اروپا سردتر هستند و کمتر با کسی گرم می گیرند. این کم و بیش قابل لمس بود. در یکی از این روزهایی که به بازدید شهر قدیمی و کاخ پادشاهی رفته بودم یک زوج آمریکایی را دیدم که آنها هم به بازدید استکهلم آمده بودند از آنها خواستم از من عکس بگیرند. وقتی از آنها پرسیدم اهل کجا هستید گفتند متاسفانه از ایالات متحده می آییم. با تعجب پرسیدم چرا متاسفانه؟ گفتند چون یک رئیس جمهور احمق و خود شیفته داریم که آبروی کشورمان را برده است. از این بابت از شما عذرخواهی می کنیم. من ملیت خودم را معرفی نکردم وگرنه ممکن بود صحبت جالبی بین ما دربگیرد. این از نکات جالب این سفر بود. از باقی نکاتی که می توانم به آنها اشاره کنم جو آرام و در عین حال زنده و فعال شهر بود. در روزی دیگر به همراه یکی از دوستانم به بازدید موزه واسا رفتیم. در آنجا کشتی جنگی واسا که قرار بوده بزرگ ترین کشتی جنگی سوئد در قرن ۱۷ میلادی باشد پس از به آب اندازی در فاصله نه چندان دور از ساحل براثر نقص در طراحی غرق شده است را مشاهده کردیم. این کشتی پس از قرنها در دهه پنجاه میلادی از آب بیرون کشیده شده و در موزه به نمایش گذاشته شده بود. به وضوح می شد تشخیص داد‌ که یک نقص کوچک چطور به یک فاجعه تبدیل شده و صدها نفر را به کام مرگ می فرستد. هردو از مشاهده این کشتی که با ابعاد اصلی در موزه به نمایش گذارده شده بود و همچنین از شنیدن و تاریخچه اش به وجد آمدیم. در روزهای بعد به بازدید موزه نوبل رفتم در آنجا تاریخچه شکل گیری جایزه نوبل و اینکه چطور آلفرد نوبل تصمیم به درنظر گرفتن آن برای کسانی که خدمتی به صلح و پیشرفت علم و دانش بشر می کنند را مشاهده کردم. همچنین در این موزه هرکدام از برندگان ادوار مختلف وسیله یا شیء خاصی را به یادگار به موزه اعطا کرده بودند که در معرض دید عموم قرار گرفته بود. از حوله و وسايل شخصی مانند کیف و کفش و امثالهم گرفته تا وسایل آزمایشگاهی و دفترچه یادداشت و بسیاری اقلام ریز و درشت دیگر. در ادامه هم به بازدید از موزه حمل و نقل استکهلم رفتم که در آنجا تاریخچه حمل و نقل در استکهلم به نمایش گذاشته شده بود از واگن هایی که توسط اسب کشیده می شد تا وسایل حمل و نقل مدرن امروزی. دیدنی های این شهر به نسبت باقی شهرهای معروف و به نام اروپا انگشت شمار بودند ولی در کل جو شهر جوی ملایم بود.

الان که در روزهای پایانی سفر هستم و مشغول آماده سازی برای بازگشت به کشور محل سکونتم، می توانم بگویم که در کل سوئد کشوری آرام، مدرن ولی بدون هیاهو با مردمی مرفه ولی نه چندان گرم بود شاید در آینده بازهم برای دیدار دوستانم به این شهر سفر کنم. امیدوارم که شما هم از خواندن این سفرنامه لذت برده باشید.

در پناه خدا باشید.

پدر پولدار و پدر بی پول (معرفی یک کتاب)

کتابی جدید را شروع کرده ام. کتابی از یک نویسنده و سرمایه دار و مشاور تامین اعتبار ژاپنی آمریکایی. در این کتاب نویسنده دو پدر ثروتمند و فقیر را باهم قیاس می کند. به ما می گوید که پدر ثروتمند چه چیزهایی را به فرزندش آموزش می دهد و پدر فقیر چه نصایحی برای فرزندش دارد. خود نویسنده دارای پدری از لحاظ مالی در مضیقه با وجود سطح تحصیلات بالاست ولی دوستی دارد که پدرش سرمایه دار و ثروتمند است. وی پدر دوستش را هم به مثابه پدر دوم خودش می بیند و نصایح وی برای ثروتمند شدن را با نصایح پدرش برای ادامه تحصیل و استخدام شدن را مقایسه می کند. این فرد که بیش از ۲۰ سال است جزو مشاورین شماره یک تامین اعتبار و فاینانس است ، آموخته هایش را در اختیار ما می گذارد. به ما می گوید چرا فقرا فقیر می مانند ولی ثروتمندان ثروتمندتر می شوند. چون ثروتمندان به فرزندانشان آموزش می دهند که چطور با پول و سرمایه رفتار کنند ولی بی پول ها خیر. فقرا بیشتر به بچه ها می آموزند که درس بخوان و به دانشگاه برو ولی هیچ چیزی راجع به پول و اینکه چطور خودت می توانی موفق شوی و کسب و کاری برای خودت راه بیاندازی را آموزش نمی دهند و این رویه همچنان ادامه دارد. وی در این کتاب آموزه هایی که از آن طریق پول و سرمایه برای ما کار کند نه ما برای آن را با خوانندگان به اشتراک می گذارد. این کتاب به گفته روزنامه USA Today شاید بنیانی برای کسانی باشد که خودشان کنترل و عنان آینده مالی خودشان را در آینده می خواهند به دست بگیرند. پیشنهاد می کنم این کتاب را مطالعه کنید.

دلتنگی برای زندگی

امروز بعد از مدتها تونستم مطلبی بنویسم. این روزها سرم بسیار شلوغ بوده و کارها فراوان. از مشغله کاری بگیرید تا آماده سازی برای جلسه دفاع از تز کارشناسی ارشدم که در کنار کارم در آن مشغول به تحصیل بودم. موضوعش مدلی از کسب و کار دیجیتال بر پایه هوش مصنوعی در زمینه محصولات صنعتی بود. خدا را شکر توانستم با نمره متعادل و قابل قبولی آن را به اتمام برسانم و از تز پایانی ام به صورت آنلاین دفاع کنم. بعد از پایان تحصیلات تکمیلی ام این روزها کمی سرم خلوت تر شده و قصد دارم مطالعه چند کتاب که قبلتر تهیه کرده بودم را شروع کنم. به لطف خدا این چندروزه یکی از آنها را که هفته ها پیش مقداری از آن را در کنار کارهایم مطالعه کرده بودم و موضوعش در مورد نحوه و روش‌های ایجاد تغییر در خود بود را به پایان رساندم ولی چند کتاب دیگر مانده که هنوز مطالعه آنها را آغاز نکرده ام. اکثر موضوعات آنها در زمینه های مشابه و در حیطه توسعه فردی هستند. این روزها دلم بدجور برای یک زندگی بدون هیاهو و آرام تنگ شده. دلم یک سفر به یک مکان آرام و بکر می خواهد. جایی بکر که خالی از سروصدا و هیاهوی زندگی مدرن باشد و بتوانم کمی بیشتر آرام بگیرم و به استرس های روزمره فکر نکنم و کمی به مطالعه کتاب هایم بپردازم. البته مدت مدیدیست که به این درک رسیده ام که آخر و در پشت این حرص زدن ها چیز خاصی نیست و باید در لحظه لذت برد. ان شاالله اگر عمری بود دوباره خواهم نوشت و خواهم گفت.

ضرب المثلی برای رشد

ضرب المثلی ژاپنی

اگر می خواهید جای رئیستان بنشینید او را به سمت بالا هل بدهید‌.

این ضرب المثل عجیب با فرهنگ ژاپنی همخوانی دارد. فرهنگ کمک و مساعدت انگار با روح آنها عجین شده. در زمانی که در سفر ژاپن بودم دیدم که مردم این کشور کمک به دیگران را باعث افتخار خود می دانستند و حتی در رستوران هم از گرفتن انعام خودداری و آنرا توهین به خودشان می دانستند. فرهنگی که هنوز در بسیاری از ملل جهان جا نیافتاده است. کاش بتوان این فرهنگ را به جای پای روی شانه گذاری و استفاده نردبانی از دیگران و زیرآب زنی جا انداخت و جایگزین ضرب المثل زشت دیگی که .....کرد.

به امید آن روز

میراث افکار

واقعا باید این جمله را ارج نهاد.

"هیچ چیزی در میان میراث ها، شوم تر از میراث فکری نیست. از هر ارثی که از پدر و مادرتان به شما رسید، استفاده کنید اما افکار، میراث های شومی هستند. هیچ وقت فکر خود را از پدر و مادرتان به ارث نبرید. فکر را خودتان بدست آورید."

شاید بتوان تبصره ای هم بدان اضافه کرد و آن هم این هست که هیچگاه "افکار سمی دیگران و حتی پدر و مادر خود را به ارث نبرید." چون افکار گذشته از تعلقشان به افراد می توانند سازنده یا غیر سازنده باشند. شاید منظور گوینده عدم کورکورانه اطاعت کردن و سنجش افکار قبل از تبديل به عمل کردن آنها باشد. چیزی که در کشور محل سکونتم بیش از پیش یافتم دقیقا عمل به همین جمله بود. هر زمان که گفتم من پدرم یا مادرم فلان صحبت را کرده طرف در جواب می گفت چقدر می گی پدرم و مادرم ؟ فکر خودت چیه؟ خودت عقیدت چیه؟ از آنزمان بود که کم کم متوجه شدم که باید به استقلال فکری دست یافت و به ان ارج نهاد و اسیر افکار دیگران حتی پدر و مادر نبود چه آنکه افراد در شرایط و جوامع و شاید نسل های متفاوت زیسته اند که ارزشهایشان با ارزش های نسل ما تفاوت های بعضا نجومی دارد. چه بسیار افرادی را در این جامعه ای فعلا در آن زندگی می کنم دیدم که ابدا به راه والدین و ابا و اجدادشان نرفتند و اهداف خودشان را دنبال نمودند و از این بابت و با وجود اینکه با استقلال فکری خودشان بعضا زندگی لزوما بهتری نسبت به والدین خودشان فراهم نکردند باز هم پشیمان نیستند .

استقلال فکری مسئله اینست. بکوشیم به آن دست یابیم.

زندگی در دو سوی آتلانتیک

الان که چند روز هست که از سفر برگشتم و سرکار می روم و بعد از این چند روز به این فکر می کنم که سفر به امریکا چقدر به تجربیاتم افزود؟ زندگی در اروپا و آمریکا و ایران و باقی کشورهایی را که به آنها سفر کرده ام را باهم می سنجم. راستش را بخواهید نمی توانم‌نسخه ای برای اینکه کجا برای زندگی بهتر است را بدهم. هرکس اخلاقیات و سبک زندگی خودش را دارد. اما اگر بخواهم مخلص کلام را بگویم این هست که زندگی در قاره سبز برای کسی که به دنبال کارمندی کردن و گذران زندگیست مناسب است ولی برای بلندپروازی و ثروتمند شدن شرایط به مراتب مشکلتری را برای فرد ایجاد می کند. ولی در امریکا شرایط برای ثروتمند شدن و جامه عمل به ایده پوشانیدن مناسب تر است. زیرا اساسا امریکا سبک زندگی و ساختار مالی و اجتماعی اش با اروپا متفاوت است. کاپیتالیسم بیشتر بر سوشیالیسم که در اروپاست می چربد‌. شما مالیات کمتری می دهید ولی در عوض حمایت های دولتی از افراد کمتر و برای شرکت ها علی الخصوص شرکت های نوپا خیلی بیشتر از اروپاست. نگاهی اجمالی به تعداد استارت آپ های سربرآورده در امریکا و تبدیل آنها به غولهای فناوری در مقایسه با اروپا این را تایید می کند و تفاوت ها وحشتناک زیاد است. هرچند وقت یک بار استارت آپی جدید به یک غول فناوری مبدل می شود. گاهی اوقات شما کسب و کارهایی می بینید که اصلا فکرش را هم نمی کردید از این راه هم می شود کسب درآمد کرد. در مقایسه با آن اروپای سنتی لاک پشتی پیش می رود و استارت آپ هایی که توانسته اند به رشد برسند و تبدیل به یک بازیگر مهم شوند بسیار کمیابند. در عوض در اروپا افراد و کارمندان نسبت به شرکت ها و سازمانها مورد حمایت بیشتری هستند و دولت هم با گرفتن مالیات های بالاتر بودجه خدمات دهی خودش به مردم را تأمین می کند که در امریکا این خدمات کمتر است. در ثانی در امریکا به دلیل وجود منابع طبیعی فراوان دولت و کشور با وجود عدم بهره برداری مستقیم از آنها منابع درآمد بیشتری نسبت به اروپا دارد و همین وابستگی او به مالیات را کاهش می دهد. در کل سیستم آمریکایی به مردم به صورت غیر مستقیم گوشزد می کند که اگر تلاش نکنی هیچ چیزی نداری و شاید به قول خودشان هوم لس بشوی ولی اگر تلاش کنی به سرعت می توانی ثروتمند شوی و از امکانات و رفاه بی حدوحصر مادی و روانی لذت ببری . من هم در این مسیر خلق ثروت کمکت می کنم. برعکس آن در اروپا سیستم سوشیال تا حدودی باعث کاهلی مردم شده و برخی فکر می کنند " کار هم نکردم بالاخره دولت کمکم می کند که مایحتاج زندگی ام درنمانم. " . ولی با این وجود عده زیادی در اروپا کار می کنند و قانع به گذران زندگی معمولی و عدم انباشت ثروت هستند و فرصت استمداد از دولت را به برهه های بحرانی زندگی محول می کنند. اینکه کدام سیستم برای چه کسی مناسب است را نمی توان مشخص کرد و افراد باید با سنجش سبک زندگی خودشان انتخاب کنند که کجا برایشان برای زندگی مناسبتر است.

روز همه شما دوستان خوش

سفر به ایالات متحده (قسمت هشتم و پایانی)

در این لحظه که دارم این مطالب را اینجا می نویسم پیش خودم می گویم این چند هفته چه زود و به سرعت گذشت. انگار همین دیروز بود که هواپیمای ما در فرودگاه سان فرانسیسکو به زمین نشست و الان چند ساعت دیگر باید برای بازگشت به آلمان دوباره به همان فرودگاه بروم. عمر خوشی ها کوتاه است چون در خوشی ها شما حواستان به کلی از گذر زمان پرت می شود. در پایان بسیاری از سفرها از خودم می پرسم این سفر هم تمام شد، حالا که تمام شده چه تجربیاتی به تجربیات قبلیت افزوده شده آیا مفید به فایده بوده اند؟ بیجهت نیست که سفارش شده که در زمین بگردید و ببینید عاقبت مردم چه بوده است. در چند روز آخر در همین سن خوزه گشتی زدیم و به موزه اینترتک و وینچستر مایستری هاوس و همینطور به سایت تحقیقاتی ناسا سر زدیم. موزه اینترتک البته جالب بود و برای خردسالان و بزرگسالان آموزنده بود مثلا اناتومی بدن انسان به صورت دیجیتال قابل مشاهده بود و همچنین با چند ماکت ساختار ماهیچه ای و اسکلتی بدن انسان را نمایش داده بودند . نمونه ای از ماکت قلب و ریه ها قابل مشاهده بود. در سمت دیگر به صورت دیجیتال و مجازی حرکت داخل رگها شبیه سازی شده بود. در طبقه دیگری از موزه به موضوع شهرسازی پرداخته شده بود. شما می توانستید با چرخاندن چند محور میزان مصرف آب و انرژی شهر را تنظیم کنید و یا اینکه تراکم ساختمانها و زمین‌های کشاورزی و تغییر دهید. در سمت دیگر هم می شد تنظیم کنیم که ایا شهر سیاست حمل و نقل عمومی را در پیش بگیرد یا هرشخص یک خودرو را. به طبع هرکدام از این تنظیماتی که انجام می دادید اثراتش که نتیجه این سیاست گذاری ها بود روی دیوار روبرو پروجکت می شد. در پایان هم یک فیلم مستند درباره شهرهای آينده در سینمای گنبدی شکل موزه نمایش داده شد. در کل این موزه آموزنده بود و بیشتر برای اشنایی کودکان با اینطور مسائل درنظر گرفته شده بود. پیش خودم و از خودم پرسيدم کجا در کشورهای کمتر توسعه یافته چنین امکاناتی وجود دارد ؟ در روزهای بعدی قصد این را داشتیم که به یک موزه هوانوردی کوچک سر بزنیم. موزه جالبی بود از هواپیماهای کوچک و سه باله که از ابتدایی ترین هواپیماها بودند تا هواپیمای کوچکی که تا مرز فضا پرواز می کنند به‌نمایش گذاشته شده بود. همچنین یک هواپیما که با ان یک دور به دور کره زمین پرواز شده بود و همینطور مسیری که شما در صورت تمایل به خلبان شدن باید آنرا طی کنید نیز به نمایش گذاشته شده بود. در روز بعدی رفتیم تا به سایت ناسا در سن خوزه سر بزنیم چون شنیده بودیم که امکان بازدید از ان وجود دارد. بعد از رسیدن به انجا و ورود به قسمت ثبت نام ویزیتورها با یک کارمند نه چندان خوش خلق و با برخورد نه چندان مهربانانه روبرو شدم. به محض ورود من از در به من گفت یالا زود باش بیا جلو ببینم چکار داری که از وی پرسیدم که آیا تور بازدید برای ویزیتور ها دارید که گفت خیر نداریم ، من پرسیدم که خودم شخصا در وبسایت خواندم که چنین چیزی هست گفت نه نداریم ولی یک گیفت شاپ هست خواستی چیزی بخری اونطرفه. من دیدم طرف انگار اخلاق نداره و تشکری کردم و از ساختمان بیرون آمدم. در منطقه تحقیقاتی ناسا در سن خوزه برای ورود باید رجیستر شوید و بعد وارد محوطه شوید ان هم در صورتی که کاری آنجا داشته باشید. در هر حال آمدم و سوار ماشین شدم و به دنبال یک اترکشن دیگر گشتم که خانه اسرار وینچستر نام داشت و توسط مادام الیزابت وینچستر مالک کارخانه وینچستر انگلستان بود که بیش از دهها اتاق و خدم و حشم داشت. این بانو که اصالتا امریکایی بوده از یک ایالت دیگر به کالیفرنیا نقل مکان کرده بود. این بانو در این عمارت با بیش از چهل اتاق و چندین آشپزخانه و حمام و ..... تقریبا به تنهایی می زیسته و در پی مرگ شوهرش به اینجا آمده. چون سر ویلیام وینچستر مالک شرکت اسلحه سازی وینچستر بعد از مرگش طلبکاران و دشمنان زیادی داشته که همسر وی را می آزردند. او در پی پانزده سال فرزند چند ماهه اش و پدر و مادر خود و همسرش و همچنین همسرش را از دست می دهد و به تنهایی در این عمارتی که خودش پس از نقل مکان به کالیفرنیا بنا کرده زندگی می کند. خانه دارای راهروهای تنگ با سقفهای کوتاه بوده که کسی جز این بانو نتواند به راحتی از آنها عبور کند و همچنین با پنجره هایی با نقشی که الهام گرفته از تارعنکبوت است. همچنین این خانم یک اتاق برای ارامش و ورود و خروج ارواح داشته تا به زعم خودش از دست آنها در امان باشد. همچنین در این عمارت درهایی تعبیه شده به نام درهایی به سمت هیچ کجا. وقتی آنها را باز می کردی در پس آنها یک دیوار بوده یا در به سمت بیرون باز می شده بدون وجود راه پله یا خیابان و امثالهم و حالت یک پرتگاه شبیه سازی می شده که در صورت عبور از ان از طبقه دوم یا سوم به سمت پایین در حیاط عمارت یا در یک کانال به پایین پرتاب می شده اید. چیزی شبیه پیجر یا تلفن هم در عمارت تعبیه شده بوده که از داخل لوله آن افراد می توانستند با اتاقهای دیگر ارتباط برقرار کنند و هم دیگر را صدا بزنند. گفتنی های این عمارت کم نبودند.

بدین ترتیب این سفر نیز به پایان خودش رسید. امیدوارم که از مطالعه سفرنامه تا بدین جا لذت برده باشید. تا پست ها و مطالب بعدی که ان شاالله اگر عمری بود طی روزها و هفته های‌ آینده به اشتراک خواهم گذاشت شما دوستان عزیز را به خدا می سپارم.

سفرنامه ایالات متحده (قسمت ششم)

در ادامه سفر به ایالت نوادا سفر کردیم و سری به یک شهر مهم آن زدیم. در این شهر که در حاشیه صحرای نوادا واقع شده و هوایی گرم و آفتابی دارد شهر لاس وگاس هست. در این شهر هتل های فراوان وجود دارد. جالب توجه این هست این شهر قمارخانه دنیاست و در تمام لابی هتل های آن کازینوهای رنگارنگ وجود دارد و تقریبا از بابت لذت های دنیوی همه چیز وجود دارد که اینجا جای اشاره به آنها نیست. جالب این است که از بسیاری از ایالت ها به زعم خودشان برای لذت از این چیزها به این شهر می آیند چون در باقی ایالات آمریکا چنین امکاناتی ممنوع هستند‌‌. جالب است که در این کشور همه چیز کانالیزه شده و اگر بخواهید از ان استفاده کنید باید به محل خاص خودش بروید و خارج از آنها اجازه آن را ندارید و با برخورد شدید قانونی مواجه می شوید. اینجا حتی افرادی با بالاتنه بدون لباس می بینید که در شهر راه می روند ولی کسی جرات دست زدن یا لمس آنها را ندارد. چون در صورت اینکار فورا با برخورد پلیس مواجه می شود. قانون بشدت حاکم است و همه بشدت از آن حساب می برند. من خودم اصلا اهل شرط‌بندی و قمار و کارهایی که اسم بردم نیستم حتی در آلمان هم پایم به چنین جاهایی باز نشده، تا پایان اقامتمان در این شهر هم اصلا به سمت آنها کشیده نشدم ولی چون شنیده بودم اینجا این جا در این شهر دیگر به قول خیلی ها End چنین چیزهایی است گفتم سری بزنیم و ببینیم که چیست و اوضاع از چه قرار است. جالب بود که علی رغم تمام مواردی که نام بردم هیچکس جرات بی قانونی و تعرض به دیگری ندارد. این جا هتل های زیبایی وجود دارد لابی آنها بهم متصل است و از داخل لابی یکی به داخل لابی دیگری می روید داخل هتل ها شهرهای مختلف دنیا بازسازی شده مانند ونیز یا رم. همچنین مصر و پاریس و نیویورک. تمام دکوراسیون داخلی طوری طراحی و ساخته شده که انگار شما داخل رم و ونیز و امثالهم قدم می زنید. کانالهای آب با قایق های ونیزی داخل آنها. داخل بلوار لاس وگاس هم هتل ها مانند آثار دیدنی شهرهای مختلف جهان مانند پاریس (برج ایفل)، نیویورک (مجسمه آزادی و برجهای امپایر استیت و کرایسلر)، مصر(مجسمه ابوالهول و هرم)، رم(کولوسئو و قصر سزار)، دیسنی لند (قصر افسانه ای دیسنی لند) و مابقی دیدنی های جهان. مثلا یک هتل به نام هتل بلاجیو وجود دارد که در آبنمای مقابل آن هرچنددقیقه یک بار موسیقی پخش می شود و فواره های آن همزمان با پخش موسیقی همگام با ریتم موسیقی می رقصند و آب افشانی می کنند. شبها هم این رقص با رقص نور نورافکن های نصب شده داخل آبنما ترکیب می شود. شب ها تمام ساختمان هایی که نام بردم با نورپردازی زیبا تزئین شده اند و این خیابان را زیبا کرده اند. یک دیدنی دیگر این شهر بزرگترین تلویزیون کروی شکل جهان به اسم اسفر Sphere است. از دور که به آن خیره می شوید مانند این هست که انگار یک کره بزرگ دیگر روی سطح زمین واقع شده. گاهی سطح ماه یا خورشید روی آن نمایش داده می شود که از دوردست ماه و خورشید را تداعی می کند که نزدیک سطح زمین شده اند. در نزدیکی شهر هم سد و نیروگاه هوفر وجود دارد که چشم انداز زیبایی دارد ولی بدلیل تعداد روزهای کمی که قرار بود در این شهر باشیم و فاصله چند مایلی از شهر نمی توانستیم از آن هم بازدید کنیم. در تمام این چند روز در لاس وگاس پیش خودم می اندیشیدم که انسان علی رغم اینکه اینجا همه لذت های شهوانی و امثالهم برایش فراهم‌ است هنوز هم راضی نیست و این چیزها راضی اش نمی کند وگرنه این همه دست به کارهای دیگر نمی زد. نکته دیگری که برای من جالب توجه بود میزان حاکمیت قانون در این شهر بود که باوجود این همه مظاهری که وقوع جرمهای مختلف را امکان پذیر می کرد اقتدار پلیس و قانون با وجود حضور معدود فیزیکی قابل لمس بود و کسی جرات آزار و اذیت به کسی و دست زدن به جرمهای دیگر و مشابه را نداشت. در کل اقامت ما در این شهر بسیار محدود بود و ما بعد از چند روز به سمت سن خوزه بازگشتیم و مسیری حدود ۸ ساعته را طی کردیم. امیدوارم بتوانم در روزهای پیش رو ادامه سفرنامه را هم برای شما نگاشته و تجربیات سفرم را با شما به اشتراک بگذارم. در پناه خدا باشید.

سفرنامه ایالات متحده (قسمت پنجم)

در ادامه سفر و پس از بازدید از لس آنجلس یک روز را هم در سانتا باربارا سپری کردیم. به ساحل خلوت رفته و کمی پیاده روی کردیم. در این شهر ساحلی کوچک جوی آرام و بدون هیاهوی کلان شهرها حاکم است. در این ساحل خلوت گاهی افرادی را می دیدیم که روی ساحل دراز کشیده و آفتاب گرفته بودند و از صدای امواج اقیانوس لذت می بردند. کمی قدم زدیم و به مسیر بالایی ساحل که بالای سخره ها واقع شده بود بازگشتیم و سپس از آنجا به محل اقامتمان. عصر آن روز هم با دوست و رفیقی که در آن شهر داشتم به داون تاون سانتا باربارا رفتیم. داون تاون در امریکا و کانادا بیشتر به معنای مرکز شهر هست. ابتدا کمی داخل خیابان های سانتاباربارا با اتومبیل گشتی زدیم و دوستمان کمپ دانشگاه UCSB را با تمام امکاناتش نشانمان داد و سپس به سمت دان تاون حرکت کردیم. بعد از اینکه ماشین را پارک کردیم کمی قدم زدیم. در قسمتی از خیابان عده ای قسمتی از خیابان را با اجازه شهرداری بسته بودند و نوعی رقص را باهم اجرا می کردند و هیچ کدام از آنها هم به رده جنسی و سنی خاصی تعلق نداشتند. جوی دوستانه و شاد بینشان حاکم بود. سپس قدم زنان به کنار ساحل رفتیم تا به سانتا باربارا پیرPier رسیدیم. در آنجا عده ای به ماهیگیری مشغول بودند و سطل های پر از ماهی انها در کنار پایشان قرار داشت. نکته جالب در آنجا این بود که تعدادی پلیکان حاضر و آماده نشسته بودند که بلافاصله بعد از اینکه ماهیگیرها قلاب ماهی را از آب بیرون می کشیدند خیز گرفته و پریده و ماهی ها را از سر قلاب بقاپند‌. به همين دلیل ماهیگیرها سطل های پر از ماهی خودشان را با درپوشی پوشانده بودند تا پلیکان ها به سراغ صید آنها نروند. جالب بود که این پرندگان هیچ ترسی از افرادی که آنجا جمع شده بودند نداشتند. خیلی راحت می شد به کنار انها رفت و بعضی از آنها را در آغوش گرفت و یا دستی برروی سرشان کشید. نیم ساعتی آنجا بودیم و با پلیکان ها عکس انداختیم و سپس به سمت ماشین حرکت کرده و در راه کمی بستنی خوردیم. جای شما خالی هوای این مناطق همیشه معتدل است و بادی ساحلی می وزد. سوار ماشین شدیم و به محل اقامتمان بازگشتیم. این روز روز آخر اقامت ما در سانتا باربارا بود ان شاالله در ادامه سفر از تجاربمان از شهرهای بعدی خواهم نوشت.

در پناه خدا باشید.

سفرنامه ایالات متحده (قسمت چهارم)

در ادامه سفر به شهر سانتا باربارا در نزدیکی لس آنجلس رفتیم. یکی از دوستان خوبم آنجا به استقبال ما آمد و چند روزی را باهم سپری کردیم. او مرا به شهر لس آنجلس برد و دیدنیهای این کلان شهر ۱۸ میلیونی را نشانمان داد. ابتدا در بدو ورود به شهر با ترافیک سنگینی در یک اتوبان شش بانده مواجه شدیم که کمی وقت ما گرفت. سپس با کمک او و با عبور از ترافیک به سمت کمپ دانشگاه UCLA رفتیم و با اتومبیل داخل ان گشتی زدیم انواع و اقسام افراد با ظواهر بعضا عجیب و غریب از ملیت های مختلف می دیدیم که آنجا با پای پیاده یا با اسکوتر و دوچرخه در کمپ در حال حرکت بودند. این دوستمان به ما گفت به قیافه و ظاهر افراد نگاه نکن که عجیب و غریب است حتی این فرد با این سر و وضع ممکن است استاد دانشگاه باشد. دانشجویانی هم دیدیم که با برگردن انداختن چفیه فلسطینی براحتی در محوطه دانشگاه قدم می زدند. این روزها در تعدادی از دانشگاه های مطرح آمریکا تظاهرات ضداسراییلی در جریان است و از طرف مقابل هم طرفداران اسرائیل هم تظاهرات می کنند. در ادامه از خیابان معروف وستوود عبور کردیم. این خیابان محل و پاتوق ایرانیان لس آنجلس است. در واقع لس آنجلس بزرگترین کمیونیتی ایرانیان خارج از کشور را داراست. تا چشم کار می کرد تابلوها و تبلیغات و بیلبورد به زبان فارسی می دیدی. از رستوران و سوپرمارکت گرفته تا عطاری و امانت فروشی( سمساری) ، طلا و نقره فروشی و فروشگاه لباس عقد و عروسی و شب و دفتر وکالت و امثالهم. بعد از عبور از وستوود به ساحل سانتا مونیکا رسیدیم با نخل های بلند. این ساحل زیبا با آسمانی آفتابی واقعا جو مطبوعی ایجاد کرده بود. ساحلی شنی و بسیار زیبا که در مقابل آن اقیانوس آرام قرار داشت‌. هوا کمی بادی بود. بعد از پارک کردن ماشین شروع به قدم زدن کردیم. ابتدا در بازارها و شاپینگ مال ان اطراف کمی قدم زدیم. سپس ناهار خوردیم و در بالای ساحل شنی قدم زدیم. جای شما خالی که سنجاب ها را ببینید که به وفور انجا بین درختان به جست و خیز می پرداختند و حتی از افرادی که نزدیک بودند نمی ترسیدند و به آن‌ها نزدیک می شدند و از آنها خوراکی دریافت می کردند. در ساحل و پیر Pier سانتا مونیکا کافه و رستوران های فراوانی وجود داشت و انواع و اقسام سرگرمی ها را می شد در آنها دید. خوانندگان دوره گردی هم در آنجا بودند که آوازهای سنتی آمریکایی و یا اسپانیایی می خواندند. چون لس آنجلس و کلا ایالت کالیفرنیا با مکزیک همسایه است کلا اسپانیایی زبان ها هم در این منطقه زیاد سکونت دارند علی الخصوص در لس آنجلس و سان دیه گو. پس از مدتی قدم زدن در ساحل سانتا مونیکا دوستمان یک مسجد پیدا کرد که در آن نماز بخوانیم. آن هم در یک محله آبرومند لس آنجلس. مسجدی زیبا و متعلق به ایرانیان با معماری ایرانی و اسلامی. در یک سمت آن سالن اجتماعات با عنوان تالار ایران قرار داشت که شبیه ساختمان های ایران باستان طراحی شده بود و در طرف دیگر هم مسجد بود که معماری اسلامی با کاشیکاری های مرسوم آبی و سفید و سبز که ایات قرآن برآنها نقش بسته بودند. واقعا از تمیزی و مرتبی مسجد لذت بردم. در سردر ورودی مسجد تابلویی نصب شده بود که به هردو زبان فارسی و انگلیسی این جمله بر آن نقش بسته بود:

" هرآنکه در این سرای درآمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آن کس که به درگاه باری تعالی به جان ارزد البته برخوان بولحسن به نان ارزد"

جمله ای بسیار زیبا از ابولحسن خرقانی که بسیار به دلم نشست و گمشده این روزهای ماست.

در ادامه پس از خواندن نماز به گشت و گذارمان در لس آنجلس ادامه دادیم و به طرف هالیوود ساین که کلمه هالیوود بر آن نقش بسته و در دل کوه جای دارد حرکت کردیم و مسیری پر پیچ و خم در دل کوه و با عبور از محل های زیبا و تا حدودی مرفه نشین لس آنجلس. سر راهمان از محله بورلی هیلز هم که یکی از این محله ها و در واقع یک شهر در دل لوس آنجلس هست نیز هست هم عبور کردیم. به محل مورد نظر که رسیدیم حروف عبارت هالیوود که در دامنه کوه نقش بسته بودند را دیدیم و با آنها عکس انداختیم. واقعا زیبا بود . پیش خودم فکر می کردم سالهای سال پیش که فیلم های هالیوودی را می دیدیم اصلا تصور این را هم نمی کردیم که روزی به نزدیکی هالیوود هم بیاییم. ایستگاه بعدی رصدخانه گریفیت که آنهم بر یکی دیگر از بلندی های اطراف و در یکی دومایلی هالیوود ساین‌ بنا شده است بود. بعد از پارک کردن اتومبیل در فاصله ای نه چندان نزدیک بدلیل پربودن ظرفیت پارکینگ پای پیاده به سمت رصدخانه حرکت کردیم. داخل رصدخانه که برای بازدید عموم آزاد بود در طرفی فصول و وضعیت زمین و سیارات و خورشید و ستارگان نشان داده شده بود و در طرف دیگر تجهیزات و ماکت خود رصدخانه. بر پشت بام و ایوان رصدخانه که می ایستادید شهر لس آنجلس زیر پایتان بود و تا چشم کارمی کرد ساختمان های نورانی و همینطور در قسمتی از شهر اسکای لاین آنرا می شد دید. منظره جالب و شگفت انگیزی ایجاد شده بود. در زیر زمین رصدخانه در طول یک راهروی طولانی بیگ بنگ شرح داده شده بود و در سپس قطعه هایی از شهاب سنگ های برخورد کرده به زمین به نمایش گذاشته شده بود که قابل لمس بودند‌ و همچنین عکسی از زنی به نمایش گذاشته شده بود که تکه ای کوچک از شهاب سنگ به بدنش برخورد کرده و آنرا کبود کرده بود. در قسمت دیگر از زیر زمین رصدخانه تکه ای از سنگهایی که در سفر اکتشافی آپولو به ماه و توسط فضانوردان به زمین آورده شده بود به نمایش گذاشته شده بود و همچنین یک شرح تصویری از مسیر پرواز آپولو به سمت ماه و سپس بازگشت آن به زمین و همچنین ماکت چرخنده ماه و زمین که به دور محور خود می چرخیدند. در ادامه هم یک ماکت بزرگ از منظومه شمسی از سقف آویزان کرده بودند و همچنین تصویری از آسمان که گفته می شد یک شات کوچک از آسمان است که حاوی ميليارد ها ستاره و کهکشان است‌. پس از بازدید از رصد خانه به سمت اتومبیل برگشته و به محل اقامت بازگشتیم. چون محل اقامت خارج از لس آنجلس و در سانتا باربارا واقع شده بود حدود ۱۲ شب به مقصد رسیدیم.

ان شاالله در قسمت های بعدی از شهرهایی که در ادامه سفر از آنها بازدید کردیم نیز خواهم نوشت‌.

در پناه خدا باشید.

سفرنامه ایالات متحده (قسمت سوم)

سلام خدمت دوستان و خوانندگان عزیزی که سفرنامه را دنبال می کنید. در ادامه سفر به ایالت کالیفرنیا در امریکا سری به تک کمپانی های دیگر از جمله اینتل ، گوگل و انویدیا و همچنین متا و لینکداین و هدکوارتر ایالت کالیفرنیای شرکت مایکروسافت زدیم. در شرکت اینتل موزه ای وجود داشت که تاریخچه شرکت اینتل را نشان می داد و بازدید از آن برای عموم آزاد بود. یک خانم بسیار خوش اخلاق که از نامش مشخص بود اهل آمریکای لاتین بود به عنوان راهنمای موزه ما را همراهی می کرد و از ابتدای بازدید ما از موزه به صورت کامل برای ما توضیح می داد. این شرکت که عمرش به تازگی به پنجاه سال رسیده مسیر پرفراز و نشیبی را طی کرده. در طول بازدید از موزه اینتل دیدیم که پروسسور هایی بزرگی یک کف دست که ابتدا با دست ساخته می شد تا پروسسورهایی که به اندازه ای کوچک بود که به سختی با وجود یک ذره بین قابل مشاهده بودند و به همین ترتیب با کوچکتر شدن حجم انها به توان محاسباتی آنها افزوده می شد‌. سپس کمی به زبان کامپیوتر پرداخته شده بود و اینکه از ارقام و صفر و یک تشکیل شده که یک به معنی روشن و صفر به معنای خاموش است. در ادامه موزه به پروسه ساخت چیپ های الکترونیکی و نیمه رسانا ها پرداخته شده بود. ابتدا از عنصر سیلیسیم سخن به میان می رفت و اینکه ما سیلیسیم یک عنصر غیر رساناست و طی فرایندی پیچیده به نیمه رسانا تبدیل می شود. سپس از این نیمه رساناها لایه های باریک و نازک ویفر تولید می شود‌ که قطر آنها به اندازه یک تار مو یا حتی نازکتر می باشد. سپس توسط دستگاههای لیتوگرافی مدارهای الکترونیکی روی لایه های ویفر ایجاد می شود. در ادامه یک ماکت گردان از فرایند تولید چیپ به نمایش گذاشته شده بود‌. حساسیت پروسه ساخت میکروچیپ ها به حدیست که کارگران و کارمندان با پوشیدن روپوش ها سفیدرنگ دارای کلاه و ماسک های مخصوص در محیط تولید رفت آمد می کنند و برای هربار ورود به محیط آزمایش و تولید میکروچیپ ها باید از چند مرحله ضدعفونی و غبار و ذرات زدایی عبور کنند که به تن کردن روپوش های سفید مخصوص تنها یکی از این مراحل است. در قسمت دیگری از موزه روبوت های سبز رنگ و قرمز رنگ که هرکدام مخصوص حمل ویفرها هستند به نمایش گذاشته شده بود. در و ابتدا و پایان موزه هم به موسسان شرکت اینتل از جمله رابرت نویس پرداخته شده بود که توسط رییس جمهور وقت امریکا مدال افتخار دریافت کرده بودند. در ادامه گردش ما در محدوده سلیکون ولی از کنار شرکت های دیگر در زمینه تولید چیپ از جمله شرکت انویدیا عبور کردیم. انویدیا اکنون در زمینه تولید چیپ هایی که در زمینه هوش مصنوعی کاربرد دارند گوی سبقت را از مابقی تولید کنندگان از جمله اینتل و ای ام دی و همینطور تی اس ام سی تایوان ربوده است. سپس به سایت گوگل سر زدیم‌. جای همه شما خالی بود که در محدوده مانتین ویو سایت های گوگل را می دیدید و همینطور کارمندان شرکت که در بین سایت ها و ساختمان های مختلف گوگل در رفت آمد بودند. یکی از این ساختمان ها که معماری فوتوریستیکی هم داشت به گوگل پلکس شناخته می شد‌. گوگل هم برای تسهیل رفت و آمد کارمندانش مابین دپارتمان های مختلف دوچرخه هایی تدارک دیده بود که ترکیب رنگ آنها دقیقا به رنگ لوگوی گوگل بود‌. کلا انگار جو استارت آپی و نوآوری در ان منطقه قابل حس بود انگار در هوای آن منطقه عصاره نوآوری پخش شده بود. به اکثر کارمندان گوگل که نگاه می کردی اکثرا اهل کشورهای آسیایی منجمله چین و هند بودند. قبلا هم شنیده بودم که امریکا سیاست جذب متخصص را طوری تنظیم کرده که متخصصان را به کشورش جذب کند و خودش بیشتر به پرورش علوم انسانی و اقتصاد و مدیریت در بین مردم و ملت خودش روی آورده است. در ادامه بازدیدها سری به ساختمان مایکروسافت در سیلیکون ولی زدیم. با وجود اینکه مقر اصلی این شرکت صاحب فناوری در کالیفرنیا قرار ندارد ولی ساختمان و نمایندگی زیبایی در سیلیکون ولی دارد. سپس از آنجا به ساختمان و هدکوارتر سایت لینکداین ( شبکه اجتماعی مخصوص کاریابی) سرزدیم. ساختمانی با معماری زیبا داشت. این شرکت شرکت خواهر مایکروسافت هست و در فاصله زیادی از دفتر آن در منطقه سیلیکون ولی قرار ندارد. در روزهای بعدی به سایت شرکت متا ( شرکت مادر فیس بوک، اینستاگرام، واتس اپ و.....) رفتیم. از انجا که روز تعطیل بود و امکان ورود برای افرادی غیراز پرسنل اصلی هم در ان وجود نداشت کمی همان بیرون قدمی زدیم و عکسهایی انداختیم. سایت شرکت متا در منلوپارک که یک پارک فناوری در سیلیکون ولی هست واقع است. سپس بازدیدی از موزه تاریخ کامپیوتر در سن خوزه داشتیم. برای ما جالب بود که تاریخ کامپیوتر را می دیدیم از چرتکه ها و وسایل ابتدایی تر محاسبات در قدیم تا کامپیوتر های امروزی. بخش هایی از اين موزه نوآوری هایی که تا بحال در زندگی ام تجربه کرده بودم را هم دیدم مانند شرکت آتاری که تولید کننده کنسول های بازی بود و همینطور قدیمی ترین و جدیدترین محصولات پلی استیشن. همچنين از کامپیوترهای ابتدایی که با کلیدهای مکانیکی کار می کردند و فاقد مدارها و بوردهای الکترونیکی بودند و همچنین کامپیوترهایی با مدارهای ابتدابی و لامپهای تعبیه شده در انها. قسمتهای بعدی شامل استفاده از کامپیوتر در اتومبیل مانند سیستم ای بی اس و همینطور در سیستم هدایت پرواز آپولو بود. جالب بود که سرپرست پروژه برنامه نویسی که در چهارچوب آن برنامه هدایت پرواز آپولو را نوشته شده بود یک خانم جوان و سرزنده بود که عکسش در کنار کل کدهای این برنامه که به صورت کتاب روی هم قرار داشت انداخته بودند. برایم جالب بود که قدرت کامپیوتر هدایت پرواز آپولو قدرت کمتری به نسبت حتی اسمارت فون های امروزی داشته است. این را قبلا هم قبلا مستند دیده و مطالعه کرده بودم. در ادامه موزه اولین ابرکامپیوتر دنیا را دیدیم. مخترع آن یک مهندس کامپیوتر امریکایی به نام سیمور کری بود که یک جمله زیبا از وی نقل شده بود. آن هم این بود که " کاری را انجام بده که دیگران انجام نمی دهند" چقدر این جمله پرمعناست و اینکه به زمان و عصر و مکان خاصی تعلق ندارد. برای موفقیت در هرعرصه ای باید کاری را کرد و راهی را رفت که دیگران توان یا جرات طی کردن آن را ندارند. در قسمت های بعدی به پیدایش وب و اینترنت و تفاوت این دو پرداخته شده بود و همینطور به شرکت گوگل و موسسان آن لری پیج و سرگی برین که اولین ماشین جستجوگر اینترنتی را راه اندازی کرده بودند. در پایان هم به سری به هوش مصنوعی زده شده بود و به پیشرفت های این حوزه پرداخته شده بود و همچنین کاربرد رباط ها. در زمینه هوش مصنوعی هنوز راه درازی درپیش است. در پایان موزه هم یک تابلوی جالب وجود داشت که روی ان این سوال حک شده بود که ?What's coming next. در عین حال به این نکته پرداخته شده بود که با توجه به سرعت رشد فناوری در زمینه آی تی پاسخ به این سوال آسان نیست. بعد از بازدید از موزه به محل اقامت برگشتیم و استراحت کردیم و در عصر ان روز هم سری به شهرک لوس گتوس در نزدیکی سن خوزه زدیم. در شهرک زیبا و تمیز کمتر می توانستید اتباع غیرآمریکایی ببینید. در آنجا به ساختمان یک دبیرستان سرزدیم و امکانات ان را دیدیم. امکاناتی مانند استخرشنا و زمین بیسبال ، فوتبال و بسکتبال و کلاس های درس مجهز. مساحت زمین این مدرسه بشدت وسیع بود. تقریبا تمامی مدارس کالیفرنیا و امریکا همینقدر وسیع و پرامکانات هستند. حقیقتا به حال خودم و بسیاری هم‌نسلان خودم که در شرایط و اتمسفر مدارس جهان سومی تحصیل کرده بودیم افسوس خوردم. در پایان گردش در لوس گتوس هم به ساختمان شرکت نتفلیکس ( شرکتی انلاین استریمینگ در مقیاسی جهانی) سرزدیم و سپس به محل اقامتمان بازگشتیم. در ادامه سفر به شهرهای دیگر ایالت کالیفرنیا هم سرخواهیم زد. ان شاالله از آنها هم خواهم نوشت.

سفرنامه ایالات متحده(قسمت دوم)  

خدمت دوستان عزیز سلام عرض می کنم. اميدوارم که اوقات و ایام به کام باشه. در این یکی دو روز ابتدایی سفرمان سعی کردیم کمی با ویژگی های شهر محل اقامت خودمان اشنا بشویم. کمی به مراکز خرید نزديک محل اقامتمان رفتیم و یکی از آشنایانمان که همراهمان بود کلی از ویژگی های آنها برایمان گفت. اینجا در امریکا برخلاف اروپا اندازه ها و فاصله ها چندین برابر هستند. به طوری که واحدهای اندازه گیری متفاوتی هم برای انها وجود دارد مثلا به جای کیلومتر مایل و به جای لیتر از گالن استفاده می شود که هرکدام ضریبی از کیلومتر و لیتر محسوب می شوند . البته این ها را قبلا در متون و مستندهای مختلف مطالعه کرده و دیده بودم ولی از نزدیک تجربه نکرده بودم. فاصله ها به طوری بود که با پای پیاده نمی شد جایی رفت و نزدیک ترین محل ها حداقل چند مایل فاصله از محل اقامت شما دارد و وجود یک اتومبیل بسیار ضروری به نظر می رسد‌. خیابانهای عریض و طویل از دیگر ویژگی این کشور است‌. مثلا در هر خیابان اصلی یک مسیر هم برای پیچیدن در خیابان فرعی یا ورودی ساختمان ها دارد تا شما مجبور نباشید از لاین خودتان دور بزنید و بدین وسیله از ایجاد ترافیک جلوگیری می شود‌. سایز و حجم بسته بندی مواد و کالاهای مصرفی هم چندین برابر است‌. اتومبیل ها هم همانطور که در قسمت اول گفتم بسیار بزرگ و جادار هستند. تراک های آمریکایی در این زمینه هم زبانزد خاص و عامند‌ و خود گویای همین نکته هستند. تمامی اینها نشانی از مصرف گرایی جامعه آمریکا دارد. با این همه اسراف زیادی در کار نیست‌ و تمامی کالاهایی که توسط افراد خریداری می شود مصرف شده و شاید کسر پایینی از آن دور انداخته می شوند. در ادامه سفر کمی هم سعی کردیم به دیدنی های شهر محل اقامت بپردازیم. محل اقامت ما تقریبا در نزدیکی سیلیکون ولی در نزدیکی تک کمپانی های بزرگ مانند متا، گوگل، اپل ، ان ویدیا ، تسلا و امثالهم واقع هست‌‌. تقریبا اکثر این کمپانی ها در زمینه آی تی فعالند. روز پیش به اپل پارک و مقر اصلی شرکت اپل رفتیم و از ویزیتور سنتر بازدید کردیم. ساختمان اپل در محله کوپرتینو شهر سن خوزه واقع شده و به صورت دایره مانند هست‌ که به سیرکل هم معروف است‌. در داخل ویزیتور سنتر با آخرین محصولات و نواوری های اپل مانند اپل ویژن که عینک واقعیت مجازی تولیدی اپل هست اشنا شدیم همینطور ماکتی از هدکوارتر اپل وجود داشت که می شد با تبلت های تولیدی اپل آنرا در واقعیت مجازی و از پرسپکتیو یک پرنده قابل مشاهده است ببینیم. با اینکه خیلی طرفدار محصولات اپل نیستم ولی واقعا از نوآوری هایی که این شرکت دارد شگفت زده می شوم. همینطور در روز قبل از ان گشتی در محله سنتا آنای سن خوزه داشتیم و به نمایندگی تسلا سرزدیم. در انجا سایبر تراک محصول جدید تسلا هم به نمایش گذاشته شده بود. یک تراک با طراحی فوتوریستیک و فضایی. در کل از این محصول و طراحی ان با وجود فوتوریستیک بودن آن خیلی خوشم نمی اید‌. ولی با این حال سوار آن شدم تا انرا برانداز کنم. پشت فرمان که نشستم متوجه شدم که دید کافی برای راننده وجود ندارد. همچنین از کارشناسان اتومبیل فراوانی هم شنیده بودم که به ایمنی سایبرتراک اشکالات فراوانی وارد است‌. از جمله ایمنی برخورد با عابر پیاده. تقریبا برای تمامی اتومبیل های مدرن برای این مقوله تمهیداتی اندیشیده شده است که در صورت برخورد اتومبیل با عابر پیاده، وی متحمل صدماتی بدنی فراوانی نشود ولی در سایبر تراک علاوه بر وجود عدم دید کافی، استفاده از زوایای تند در قسمت جلویی در طراحی این خودروی الکتریکی باعث شده که عملا در صورت برخورد با فرد، وی ممکن است به زیر خودرو هدایت شود و حفاظی هم برای جلوگیری از کشیده شدن به زیر خودرو وجود ندارد. جایی خوانده یا دیده بودم که ایلان ماسک گفته بود این خودرو به نوعی آرزوی دوران کودکی وی هست‌ و از جوانی و نوجوانی ارزو داشته اتومبیلی با این نوع از طراحی داشته باشد. اگر این قضیه درست باشد در واقع این محصول فقط ارضای ارزوی نوجوانی ماسک است و ایمنی آن و راحتی و امنیت مشتری خیلی محلی از اعراب ندارد. در ادامه از باغ رز شهر سن خوزه بازدید کردیم که محیطی بسیار رمانتیک داشت و زوجهای جوان و والدینی که انتظار تولد فرزندشان را می کشند با لباس های مخصوص میهمانی و نامزدی در کنار رزها ایستاده و عکسهای به یاد ماندنی می گرفتند‌. فضای زیبایی ایجاد شده بود. در روزهای آینده قصد داریم به چند تک کمپانی دیگر و همچنین به دیدنی های شهر سان‌فرانسیسکو هم سربزنیم. ان شاالله از انها هم خواهم نوشت. در پناه خدا باشید.

سفرنامه ایالات متحده(قسمت اول)

بعد از حدود دوازده ساعت و نیم پرواز از فرودگاه محل زندگی در آلمان هواپیما در فرودگاه سان فرانسیسکو فرود آمد. هنگام پیاده شدن خطوط هوایی که با آن به امریکا امده بودیم به من پیام داد که چمدان ها از فرودگاه مبدا بارگیری شده ولی در فرودگاه مونیخ که محل ترانسفر ما به پرواز سانفرانسیسکو بوده به هواپیمای این پرواز منتقل نشده است و شما ادرس و شماره تلفن محل اقامت خودتان در مقصد را بدهید تا چمدانها که با پرواز بعدی رسید برای شما درب محل اقامت تحویل بدهیم. این پیام در حالی بود که هنوز از پاسپورت کنترل که مامور اداره مرزبانی امریکا که با ما مصاحبه می کند و اجازه ورود می دهد نرسیده بودیم و این خودش کمی استرس مضاعف ایجاد کرده بود. چون طبق قانون امریکا ویزای این کشور تنها حق سفر به پشت مرزهای امریکا اعم از زمینی، هوایی یا دریایی را ایجاد می کند. و تنها مامور مرزبانی بعد از یک مصاحبه کوتاه چند دقیقه ای تصمیم به اعطای حق ورود به ایالات متحده به شما را می گیرد. در موارد معدودی بوده است که افراد علی رغم ویزا اجازه ورود پیدا نکرده و دیپورت شده اند. بگذریم با این همه وقتی من و مادرم که در این سفر همسفر من بودند به گیشه مامور رسیدیم یک مامور مرزبانی سیاه پوست که رفتار بسیار دوستانه ای هم داشت چند سوال از ما راجع به مدت سفر و محل اقامت و نحوه تامین مالی سفر پرسید و بعد با گرفتن عکس از چهره ما به ما اجازه ورود داد و وقتی داشت گذرنامه ها را تحویل ما می داد به ما چشمکی زد و گفت خوش بگذره آمریکا بهتون. بعد وارد محل بگیج کلیم شدیم و متوجه موضوع شدیم. مامور لاست اند فاند به ما گفت چمدان حدود ۱۰۰ نفر از فرودگاه مونیخ بارگیری نشده است. مشخصات ما و چمدان ها را از ما دریافت کرد و شماره تگ چمدان ها را از ما گرفت و گفت چمدان ها فردا به شما در آدرس تحویل می شود. خلاصه یک ساعتی معطل شدیم و سپس وارد بخش پروازهای ورودی شدیم که یکی از اقوام که منتظر ما بود و با ماشین به محل زندگی ایشون رفتیم. به محض اینکه به اتوموبیل ایشون رسیدیم ابعاد وسایل زندگی در امریکا برای من مشخص شد. اتومبیل ایشون بزرگ و جادار امریکایی بود که به راحتی شش یا هفت نفر به همراه چمدانهایشان را می تواند در خودش جای دهد. سپس بعد از ورود به اتوبان چشمهایم از بزرگی اتوبان گرد شد. یک اتوبان دوازده بانده با احتساب مسیر رفت و برگشت که هرکدام ۶ لاین حرکت را شامل می شد را جلوی چشمم می دیدم که در ان سبقت از سمت راست هم مجاز بود. به هرحال بعد طی یک مسیر نیم ساعته و چند مایلی ( درامریکا مسافت و سرعت را با واحد مایل اندازه گیری می کنند) به منزل رسیدیم و بعد از خوش و بش و اداب خوش آمد گویی وارد منزل شدیم. چند ساعتی به نوشیدن چای و پذیرایی گذشت و زود رفتیم تا کمی استراحت کنیم تا با جت لگ که عوارض جانبی در سفرهای با مسافت طولانی هست دچار نشویم. بدین ترتیب روز ورود ما به خاک ایالات متحده هم به پایان رسید. ان شاالله در روزهای آینده به بازدید از منطقه سیلیکون والی و محل غول های فناوری اطلاعات خواهیم رفت. در ادامه نگارش سفرنامه را به توصیف آنها هم خواهم پرداخت.

در پناه خدا باشید

سفر به مهد اتمسفرهای استارت آپی

روزهای آینده عازم سفر به کشوری هستم که محل و مهد اکوسیستم های استارت آپی هست. امیدوارم که بتوانم از چند استارت آپ سابق که امروز به غول های فناوری و همینطور هوش مصنوعی تبدیل شده اند بازدید کنم. مشتاقم تا با اتمسفر کسب و کار این منطقه آشنا بشوم و بدانم که با چه تمهیداتی به یکی از مناسب ترین و پیشروترین اتمسفرهای استارتاپی و هوش مصنوعی تبدیل شده است. ان شاالله در طول سفر اگر عمری بود به نگارش سفرنامه خواهم پرداخت و مطالب و تجاربی که از بازدیدهای احتمالی کسب خواهم کرد را با شما دوستان عزیز درمیان خواهم گذاشت.

سفری دیگر

سفر و سفرنامه ای دیگر در پیش است.

خواهم‌ نوشت.

مهاجرت و سختی هایش

یک زمانهایی به این فکر می کنم که مردم داخل ایران به زندگی خارج از کشور چطور نگاه می کنند. این رو از رفتار و گفتار افرادی که باهاشون در ارتباط هستم و صحبت هایی که می کنند و همینطور یکسری آدم ساده دل که چند ماهی در خارج به دلایل مختلف زندگی کرده اند و فکر می کنند خوشی سفر کوتاه به خارج از کشور با زندگی یکیست می گم . بسیاری فکر می کنند که زندگی در اروپا یا آمریکا و کانادا زندگی در بهشته و فرش قرمز جلوی خیلی از ما ایرانی ها پهن کرده اند. اما و صد اما که این طور نیست و آواز دهل شنیدن از دور خوش است. باید اینجا زندگی کنید تا متوجه نکات منفی زندگی در خارج از کشور هم بشوید. درسته که ممکن هست میزان رفاه بیشتر از ایران باشه و ثبات سیاسی و اقتصادی حاکم باشه ولی نکات دیگری هم هست که خیلی ها یا عمدا یا سهوا اصلا به آن توجه ندارند. در اروپا رقابت شغلی و پیدا کردن کار بسیار سخت است. اگر در ایران فقط با هموطنان رقابت می کنید اینجا علاوه بر اهالی خود ان کشور با نیروهای مهاجر دیگر از کشورهای دیگر هم رقابتی شدید در کاره و با انواع و اقسام افراد و ملیت ها باید رقابت کنید که ای بسا رقابت با آنها ممکن است سخت تر هم باشد. رشد و ارتقا هم آسان نیست. شما باید چند برابر یک فرد اهل آن کشور با میزان تحصیلات و تجربه برابر تلاش کنید تا بتوانید رشد کنید و معمولا ارتقای شغلی بسیار مشکل است وآلمانی ها نمی توانند بپذیرند که شما به عنوان یک مدیر یا سرپرست آنها فعالیت کنید مگر آنکه شرکتی که در آن سرپرست یا مدیر هستید متعلق به خود شما بوده و بنیانگذارش باشید. البته اینطور نیست که امکانش صفر باشد ولی احتمال آن بسیار ضعیف است و باید چیزی اضافه تر از یک آلمانی ارائه دهید تا شما را به عنوان سرپرست یا مدیر به یک آلمانی ترجیح دهند. البته نه اینکه این را به شما بگویند بلکه از رفتار آنها متوجه می شوید. البته این شرایط در آلمان و تا حدودی در اروپا حاکم است ولی در کانادا و ایالات متحده به دلیل تنوع قومی و فرهنگی چنین دیدی نسبت به اتباع خارجی کمتر وجود دارد و امکان رشد بیشتر است ولی در صورت بیکاری سیستم حمایتی درستی برخلاف سیستم سوشیال آلمان و اروپا وجود ندارد. به غیر از اینها کلا آلمانیها کسانی هستند دیر با کسی اخت می شوند و گرم می گیرند. به همه اینها دوری از دوستان و آشنایان و غم غربت و اگر تنها مهاجرت کرده اید دوری از پدر و مادر و خانواده را هم اضافه کنید. نکته مثبت زندگی در اروپا هم اینست که با یک منبع درامد و حقوق کار فول تایم زندگی شما می چرخد ولی اگر دنبال ثروتمند شدن با حقوق و مزایا هستید سخت در اشتباهید چون مخارج و مالیات و کسورات حقوق و درآمد ماهیانه اینقدر بالاست که توان پس انداز چندانی برای شما نمی ماند آن هم اینقدر که بتوانید با آن ثروتمند شوید، زیرا تنها برای گذران زندگی مکفی است. برای ثروتمند شدن باید ايده ای خلق ارزش کننده و قابل اجرا و همچنین قدرت اقناع و به ثمر نشاندن آنرا داشت. صبر فراوان راهم باید چاشنی آن کنید. در آمریکا ولی قصه کمی متفاوت است چون سیستم مالیاتی و اقتصادی آمریکا حامی ایده و ثروت سازیست. همچنین اتمسفر کسب و کارهای نو و استارت آپی در آمریکا بیشتر و پیشروتر از اروپای سنتی است. با این جملات تنها خواستم بگویم که اگر قصد مهاجرت دارید خوب و دقیق شرایط را سنجیده و گزینه ها را بررسی کنید و با شرایط خودتان مقایسه کرده و تصمیم بگیرید. گوش به حرف تبلیغاتچی های مهاجرت که از اروپا و آمریکا بهشت برین ساخته اند هم ندهید. بیشتر از کسانی که تجربیات زندگی در این کشورها با مدت زمان طولانی داشته اند و همچنین منصف هستند کسب اطلاع کرده و همینطور از کتاب ها و منابع موثق استفاده ببرید.

این حرفها را از روی تجربه گفتم باشد که مورد استفاده واقع بشود.

سفرنامه مصر(قسمت چهارم)

سلام دوستان عزیز و دوست داشتنی.

در مسیر شهر غردقه Hurghada که بودیم دیدم تا حدودی با دیدی که در من در ابتدای سفر با مشاهده صحنه هایی از همهمه و بی نظمی در بدو ورود قاهره نسبت به مصر ایجاد شده بود تغییر کرد. دلیل این تغییر دیدن صحنه هایی بود که در طول مسیر دیدیم. بعد از خروج از قاهره یک مسیر اتوبان شش بانده تا کیلومترها ادامه داشت و همچنین شهرجدید قاهره که در حال احداث بود قابل مشاهده بود و در جایگاههای سوخت گیری قابلیت شارژ اتومبیل های الکتریکی نیز وجود داشت. همچنین مسیر قطارهای سریع السیر که خبر قرار داد ان با شرکت زیمنس آلمان را قبلا شنیده بودم نیز قابل مشاهده بود. در طول مسیر دیدم که مصر در زمینه انرژی های تجدید پذیر هم به شدت در حال سرمایه گذاریست. مزرعه های بادی شامل صدها توربین بادی که با فاصله های منظم نصب شده بودند و همچنین در حال حمل و نصب بودند قابل دیدن بودند. همچنین نیروگاههای خورشیدی که به صورت وسیع ولی پراکنده نصب شده بودند. این نشان می داد که مصر در حال جهش به سوی تبدیل شدن به یک هاب انرژی های تجدید پذیر در کنار انرژهای حاصل از سوخت های فسیلی است. دلیلش دیدن چند سکوی استخراج نفت و گاز در ساحل خشکی دریاست. چون مسیر اتوبان به سمت غردقه از کنار دریای سرخ می گذرد ما توانسته بودیم سکوهای نفتی و گازی را هم مشاهده کنیم. با این وجود هنوز هم فساد در نظام اداری این کشور وجود دارد. چون در طول مسیر به پلیس راهنمایی رانندگی برخوردیم که اتومبيل ها را تحت عنوان سرعت غیرمجاز جریمه می کرد و ما را هم جریمه کرد در حالی که ما اصلا از سرعت مجاز تجاوز نکردیم. چون من خودم راننده بودم و مطمئن بودم که از سرعت مجاز تجاوز نکرده ام. وقتی دقت کردم دیدم تنها ماشین های تا حدودی نو یا لوکس را جریمه می کرد بدون وارد کردن اسم و مشخصات من تنها صد پوند مصری جریمه کرد و مشخصات اتومبیلی که سوار بودیم وارد دفترچه اش کرد و کارت ماشین را پس داد و همچنین قبلا در قاهره یک افسر پلیس در کنار خیابان از ما ۳۰۰ پوند مصری به عنوان رشوه برای ایستادن در کنار خیابان طلب کرد تا در ازای آن مراقب اتومبیل ما باشد تا ما برگردیم که البته زیر بار آن نرفتیم و ماشین را کمی بالاتر در یک خیابان فرعی پارک کردیم. تمامی این صحنه ها حاکی از این بود که مصر با وجود فسادی که در نظام اداری خود دارد به آهستگی در حال طی مسیر توسعه است.

به غردقه که رسیدیم در یک ریزورت اتاقها را تحویل گرفتیم که چشم اندازی تقریبا رو به دریا دارد. هتل در کنار دریاست و ما بعد از گذاشتن وسایل در اتاقها به سمت رستوران هتل رفتیم چون توانسته بودیم‌با یک قیمت مناسب اتاق ها را رزرو کنیم هزینه ها All inclusive هستند و شامل سه وعده صبحانه نهار و شام و استفاده از باقی امکانات موجود در هتل هستند. اینجا تا حدودی بادخیز است و در کنار ساحل باد متوسطی می وزد و توربین های بادی اینجا هم در اطراف شهر هم قد علم کرده اند. برنامه های تفریحی مانند پاراگلایدر، پاراسل و پاراچوت که همه به وزش باد وابسته هستند و همچنین غواصی در دریای سرخ و دیدن دنیای زیر آب هم وجود دارند که مشتری های زیادی دارد. دلیلش پر بودن لیست رزرو این برنامه هاست که هنگام قیمت گرفتن متوجه آن ها شدیم. تقریبا دو سوم زمان مفید ما در روز گذشته به طی مسیر و استراحت بعد از رسیدن به مقصد گذشت. هنگام عصر نیز به یک هایپر مارکت در نزدیک غردقه رفتیم و کمی گشت و گذار انجام دادیم و بدین ترتیب یک روز دیگر از سفر هم اینگونه سپری شد.

تا قسمت بعدی خدا نگهدار شما دوستان

سفرنامه مصر (قسمت سوم)

سلام خدمت دوستان عزیز و دوست داشتنی خودم.

روز بعدی سفر اینطور سپری شد که ما بعد از خروج از هتل محل اقامت پای پیاده به موزه ملی مصر رفتیم. جای شما دوستان واقعا خالی بود که تاریخ مصر را از نزدیک ببینیم. از تابوت های فراعنه تا دو مومیایی که در جستجوهای باستان شناسی کشف شده بودند. جالب بود که ببینید فراعنه و مردم آن زمان چه آداب و رسومی برای جهان پس از مرگ در نظر گرفته اند‌. مثلا بر یکی از دیوارهای موزه یک طومار ۱۹ متری از جنس پاپیروس حاوی اعمال و آدابی که فرعون متوفی باید پس از مرگ به جا بیاورد به زبان مصر باستان نصب شده بود. مثلا به آنها گفته شده بود که از ۷ دروازه باید عبور کنند و در هر دروازه چه باید بگویند تا بتوانند از آنها عبور کنند. این دستور العمل ها را در کنار جنازه مومیایی شده دفن می کردند تا مثلا فرد در گذشته بتواند از ان برای قبولی در امتحانات الهی پس از مرگ استفاده کند‌ برای من جالب بود که برای مردگان آن زمان هم نوعی دعای تلقین میت وجود داشت. آداب رسوم دیگری هم وجود داشت مثلا داخل مقبره تکه های غذا از جمله مرغ و گوشت مومیایی شده در بسته بندی های قیر اندود می گذاشتند تا مثلا فرعون متوفی در سفر پس از مرگ توشه داشته باشد یا مثلا یک تخت و صندلی برای استراحت وی در راه هم همراه میت دفن می شده است‌. کلا جالب بود که اعتقاد به جهان پس از مرگ حتی سالها قبل از ادیان ابراهیمی یهودیت، مسیحیت و اسلام هم وجود داشته است. حتی وسایل موسیقی یا ابزارالات مشابه را می شد دید. جالب بود که در مصر باستان نی می نواختند و در توضیحات نوشته شده بود که نی یک آلت موسیقی فارسی است‌. در قسمت دیگر موزه به دوران های مختلف حکومتی مصر پرداخته شده بود که به دوره های ثانویه و اولیه ماقبل قرون وسطی مصر و دوره های جدید پس از قرون وسطی های مصر خلاصه می شدند که هر کدام دورانهایی بودند با وقایع خاص خود. مثلا در دوران وسطی مصر باستان بیشتر دچار تاریکی و جنگ و آشوب و خونریزی بود. در قسمت دیگر موزه به یکی از فراعنه معروف مصر به نام توتان خامون که در سن ۹ سالگی به پادشاهی و در سن ۱۹ سالگی درگذشته است پرداخته شده بود. تمام جواهرات و زیورآلات و وسایلی که از آنها توسط وی استفاده شده به نمایش درآمده بود، حتی دو تابوت از طلای خالص. کلا عمر مردمان آن زمان از ۳۰ الی ۳۵ سال تجاوز نمی کرده و اکثرا مردم بر اثر بیماری های گوناگون در سنین پایین می مردند‌. قسمت دیگر شامل خدایان مصری بود که به شمایل انسان با سر شاهین، گربه، گرگ و امثالهم بودند. هرکدام از این الهه ها مسئول چیزی بودند. باورها و آیین‌های پیرامون این خدایان هستهٔ دین مصر باستان را تشکیل می‌داد که از زمانی پیش از تاریخ پدید آمده بوده‌اند. خدایانی که نمایانگر نیروها و پدیده‌های طبیعی بودند را مصریان پشتیبانی می‌کردند و آن‌ها را با پیشکش کردن قربانی و برگزاری آیین‌ها ستایش می‌کردند تا این نیروها طبق ماعت یا نظم الهی به کار خود ادامه دهند. مثلا رع خدای خورشید بود که شمایل انسان با سرشاهین را داشت. یا الهه ایزیس که الههٔ طبیعت، باززایی، ازدواج، تجسم ماهیت سحر و جادو و یکی از محبوب‌ترین الهه‌های مصر باستان به‌شمار می‌رفت ایزیس خدای مهر و مادری بود که به همه عشق می‌ورزید. گفته می‌شود که او بیماران را شفا می‌داد و از کودکان حفاظت می‌کرد. مصریان او را به عنوان محافظ و مادر فرعون می‌شناختند. شمایل این الهه به صورت یک زن با یک دیسک خورشید شکل در بین شاخ‌های گاوی بر روی سرش شناخته می شد. پس از بنیان‌گذاری کشور مصر در حدود ۳۱۰۰ سال پیش از میلاد مسیح متصدی انجام امور خدایان را فرعون کنترل می‌کرد که ادعای نمایندهٔ خدایان بودن را داشت و معابد مصری را که محل اجرای آیین‌ها سامان می‌بخشید. پس از بازدید از اکثر قسمت های موزه آن‌جا را برای استراحت و غذا و نماز ترک کردیم و به هتل باز گشتیم.

پس از استراحت به بازار سنتی خان الخلیلی در قاهره رفتیم. فلسفه ایجاد این بازار به سیصد الی چهارصد سال پیش برمی گردد که مصر در گیر طاعون شده و بیشتر مردم در اثر این بیماری جان خود را از دست داده اند. حاکم آن زمان مصر برای ایجاد نشاط و زندگی دوباره در شهر این بازار را ایجاد کرده است‌. بازاری بسیار باریک، زیبا و سنتی که حجره های متفاوت با اجناس متفاوت و رنگارنگ در آن به چشم می خورد. از پارچه و لباس تا مجسمه و تابلوهای نقاشی و وسایل سنتی مصر. فروشندگان پرچانه این بازار را نباید فراموش کرد. که مدام به ما اشاره می کردند که یو ترکیش؟ که ما می گفتیم نه. بعد سر قیمت بازی در می آوردند. در چانه زنی کم نمی آوردند. یادم هست یک دوست لبنانی داشتم که می گفت اگر گفتند ۵۰۰ پوند( واحد پول مصر پوند مصری است ) تو بگو ۵۰. چون هیچ حساب و کتابی در این قیمت گذاری وجود ندارد‌. ما به عینه به چنین صحنه ای برخورد کردیم. طرف قیمت را می پراند تا وسع ما را بفهمد‌. ما هم به همان راهی که گفتم می رفتیم تا به قیمت دلخواه برسیم. وقتی که طرف می دید نمی تواند قیمت را توجیه کند به ما اشاره می کرد و می گفت. برادر ما مسلمانیم و برادریم این قیمت را قبول کن و ولله و بالله قیمت این هست. جالب بود که بعد از اینکه ما اعلام می کردیم که از قیمت اعلامی خودمان کوتاه نمی آییم و محکم روی ان می ایستادیم طرف کوتاه می آمد و تمام قسم های خودش را فراموش می کرد و می فروخت. خلاصه بازار چانه زنی داغ بود. من هم از این بازار و چانه زنی چند دقیقه ویدئویی ضبط کردم چون این سبک و فرهنگ بازاری های مصری برایم بسیار جالب بود. بعد از خرید چند سوغات و یادگاری سنتی مصری پای پیاده در هیاهوی بازارهای مجاور و خیابان به هتل باز گشتیم و بدین ترتیب روز آخر اقامت ما در قاهره هم به پایان رسید‌ و الان که دارم این قسمت را برای شما می نویسم در اتومبیل به سمت شهر ساحلی الغردغه Hurghada در ساحل دریای سرخ که شهری بسیار توریستی و زیباست در حرکت هستیم. ان شاالله قسمت های بعدی را از این شهر و راجع به تجارب سفر به آن خواهم نوشت.

در پناه خداوند مهربان باشید.

سفرنامه مصر (قسمت دوم)

امروز بعد از صبحانه به دیدار چند مسجد رفتیم . یکی از مساجد مسجد سیده زینب هست که به روایتی آرامگاه حضرت زینب خواهر امام حسین (ع) هست. متاسفانه به دلیل تعمیرات بسته بود. چیزی که بشدت در قاهره موج می‌زند تعداد متکدیان هست که به محض دیدن شما به سمتتان امده و طعام طعام می کنند یا با دست به دهان اشاره می کنند که غذا بدهید. مصر کشوری با بیش از ۱۰۰ میلیون جمعیت کشوری فقیر است و مردم مستمند تا حدودی یادگرفته اند مدام از دیگران و مخصوصا خارجی ها پول یا غذا طلب کنند. فقط کافیست یک جایی بایستید در عرض چند دقیقه دورتان جمع می شوند و اگر بی محلی هم بکنید و بروید بعضا اینقدر به دنبال شما می آیند و سماجت می ورزند تا پولی یا غذایی از شما بگیرند. بعضا می آیند و جای پارک ساعتی می فروشند و فورا عدد می دهند و چانه زنی می کنند و بعضا اگر محل نگذارید اجازه پارک خودرو را به شما نمی دهند و کسی هم با آنها برخورد نمی کند. کلا این طور رفتارها برای بسیاری در مصر تبدیل به یک کاسبی شده است. بگذریم، بعد از مقام سیده زینب به قلعه و مسجد صلاح الدین ایوبی سردار مسلمان فاتح بیت المقدس در جنگ های صلیبی رفتیم. قلعه ای با ابهت و تاریخی با مساجدی تاریخی و زیبا با تزیینات و نقش و نگارهای زیبا‌. در همان قلعه که روی یک تپه بلند مشرف بر شهر قرار دارد یک‌ایوان بزرگ وجود دارد که از بالای آن شهر قاهره تقریبا قابل مشاهده بود. پس از انداختن چند عکس به سمت ماشین برگشتیم و رفتیم تا از مسجد الرفاعی بازدید کنیم. سوای از مسجد بودن این مکان مدفن ملک فاروق پادشاه سابق مصر به همراه دختران و خواهرانش و پادشاه و حکمران سابق ایران محمدرضا شاه و خود سیدالرفاعی که بنیانگذار این مسجد بوده هم هست که هرکدام در رواق های جداگانه مدفونند. شاه سابق ایران ظاهرا چون با ملک فاروق بعد از ازدواج با فوزیه نسبت فامیلی پیدا کرده و آمریکا هم بعد از فرار از ایران وی را راه نداده بود مجبور شده بود که به مصر فرار کند. همینجا هم بعد ها پس از مرگ براثر سرطان دفن می شود. یاد شعار و نفرین های مردم قبل انقلاب افتادم که می گفتند ای شاه... آواره گردی و ..... ظاهرا بدجوری آواره شد. پیش خودم گفتم وقتی یک حکمران اینچنین در زمان خودش از چشم مردم بیفتد عاقبتش بهتر از این نمی شود. این از نظر من شامل تمام حکمرانان می شود و استثنایی را هم از نظر زمانی و سرزمینی شامل نمی شود. بعد از مسجد الرفاعی به دیدار جامعة الازهر که همان دانشگاه الازهر هست و بزرگ ترین مدرسه علوم دینی اهل سنت رفتیم. جو زیبایی داشت کف حیاط این مدرسه سرامیک های سفید‌ و براق کار شده بود که بسیار تمیز بودند. در اطراف صحن داخلی فرش و موکت پهن شده بود و طلاب نشسته بودند به درس و بحث می پرداختند. جوی زیبا حاکم بود. مطلب جالب این بود که برخلاف جوی و قوانینی که در مدارس دینی اسلامی حاکم است و زنان و مردان در مکان های جداگانه به بحث و درس می پردازند، زنان و مردان از ملیت های مختلف از شرق آسیا و آفریقا با حفظ پوشش در کنار هم درس می خوانند و بحث علمی می کنند. حتی خارجی و توریست ها هم اجازه دارند وارد حیاط و کتابخانه مدرسه شوند و از آنجا بازدید کنند و طلاب را ببینند. پس از پایان بازدید در موجی از سر و صدا در خیابان های شلوغ و پر ازدحام قاهره با بوقهای ممتد اتومبیل برای صرف غذا به سمت رستوران دیروزی رفتیم. دیگر هوا داشت تاریک می شد و تقریبا نهار و شاممان یکی شده بود. بعد از صرف غذا دیگر هوا کاملا تاریک شده بود. سوار ماشین شده و به هتل بازگشتیم.

بدین ترتیب یک روز ديگر از سفر هم به پایان رسید.

سفرنامه مصر (قسمت اول)

سلام دوستان عزیز.

اميدوارم که حال شما خوب باشد. همانطور که قول داده بودم سفرنامه مصر را برای شما مکتوب می کنم.

پس از ساعتها تاخیر چند ساعته پرواز هواپیمایی مصر و تغییر گیت های پرواز به سمت قاهره بالاخره به سمت این شهر پرواز کردیم. وقتی که هواپیما در فرودگاه قاهره برزمین نشست خلبان چنان هواپیما را فرود اورد که من حس کردم هواپیما بر کف باند کوبیده شده و ارابه های فرود شکسته شده ولی چنین چیزی نشده بود. جالب بود که مسافران که اکثرا شهروندان مصری بودند برای خلبان کف زدند. یاد خلبان های ایرانی و صحبت های یک دیپلمات آلمانی افتادم که همیشه از خلبان های ایرانی و نحوه فرودشان تعریف می کرد و فرود خلبانان عرب را مذمت. بگذریم از موضوع پرت نشویم‌. بعد از رسیدن ما به فرودگاه قاهره می خواستیم یک اتوموبیل کرایه کنیم‌ که اصلا طرف در دفترش حاضر نبود و باید با ایشون تماس گرفته می شد تا بیاید. بعد از آمدن و کلی کش و قوس های فراوان سر قیمت که ما قبلا در آنلاین آنرا پرداخت کرده بودیم و ایشون بیشتر می خواست و می گفت این آن مبلغ نیست و باید بیشتر بدهید و این رزرو شما در سیستم من نیست با وجود اینکه یک شرکت زنجیره ای کرایه اتوموبیل بود متوجه شدم که ظاهرا دبه کردن رویه کار مصری هاست. بالاخره با ساعتها تاخیر ساعت ۲ نیمه شب به هتل رسیدیم. چشمتان روز بد نبیند که طرز رانندگی مصری ها را ببینید. در یک اتوبان چند بانده مرتب از چپ و راست سبقت های خطرناک و لایی کشیدن های مخاطره آمیز را می دیدیم. چیزی بسیار بدتر از وضعیتی که در خیابان های ایران دیده بودم‌. وضعیت خیابان ها و ساختمان هم دیدنی بود‌. خیابان های بی درو پیکر و بدون تابلوها و چراغ راهنمایی هایی که اصلا مترسک سر خرمن بودند. اما در و دیوار پر از بیلبوردهای تبریک به رییس جمهور خودکامه برای انتخاب مجدد بالای نود درصدی و خدماتش به کشور. جالب این که این کشور با بیش از صد میلیون جمعیت کشوری هست از لحاظ زیر ساختی ضعیف و فقیر‌ و تا حدی کثیف. وقتی به کشور خودم نگاه می کردم ایران را با همه کاستی هایش از لحاظ سیاسی و اقتصادی از لحاظ زیرساختی پیشرفته تر و تمیز تر و پر امکانات تر از این کشور ديدم. در مصر آب لوله کشی قابل نوشیدن نیست و باید جوشانده و مصرف شود. آب آشامیدنی به صورت آب معدنی موجود است.

بگذریم، در روز اول برای دیدن اهرام مصر و مجسمه ابوالهول به سمت انجا که در غرب قاهره بود رفتیم. جای شما دوستان خالی . فارغ از اینکه دوباره با همان صحنه های ابتدای ورود به مصر که شرایطی بهم ریخته و بی نظم بود روبرو بودیم. به تورگایدهایی برمی خوردیم که با دوپهلو حرف زدن سعی در گرانفروشی تورهای اهرام گردی می کردند. اول یک رقم را اعلام کرده و بعد مدام با تبصره های من درآوردی تلاش در سرکیسه کردن طرف داشتند. سرانجام با دو درشکه اهرام گردی از هر سه هرم و مجمسه ابوالهول باز دید کردیم. درشکه ران ها که به زبان انگلیسی هم تا حدودی مسلط بودند توضیح می دادند. می گفت که بزرگترین هرم تا ۱۷۵ متر ارتفاع دارد و هرکدام از این بلوک های سنگی حداقل ۲۰۰ کيلوگرم وزن دارند. پیش خودم گفتم چطور این بلوک های سنگی که چندهزار سال پیش روی هم چيده می شدند تا آن ارتفاع ۱۷۵ متری بالا برده و نصب می شده و محاسبه این اهرام آن هم در آن اعصار چه شاهکارهای مهندسی از دید من مهندس بوده است. وارد بلندترین هرم شدیم. یک راهروی باریک که با یک شیب تند به سمت بالا می رفت داخل هرم بود که تا بالای هرم می رفت راهرویی که بعضا چنان باریک و با سقف کوتاه بود که باید نشسته یا به حالت دولا و یا چهار دست و پا به سمت بالا می رفتیم و بعضا در همان باریکی با کسانی که داشتند برمی گشتند طرف می شدیم که در آن شرایط باید کلی کش و قوس می آمدیم تا بتوانند از کنار ما عبور کنند. خلاصه با هر سختی بود خودمان را به بالای هرم رسانده و قبر فرعون که حالا تخلیه شده و به موزه ملی مصر منتقل شده بود را دیدیم. چند عکس گرفتم و دوباره از همان مسیر برگشته و بیرون آمدیم. به حدی هوای داخل هرم گرفته دم گرفته و خفه بود که خیس عرق شده بودیم. بعد از خروج از هرم به دور انها چرخیدیم و عکس انداخته و سپس به سمت ابوالهول حرکت کردیم. آنجا هم در کنار ابوالهول عکس انداخته و کمی مجسمه را برانداز کرده و به سمت درشکه ها برگشتیم. این مجسمه در واقع از جنس سنگ آهک هست تمثال یک موجود افسانه ای از بدن شیری که نشسته و سرانسان هست و بزرگ ترین سازه سنگی دست انسان است که بیش از ۷۳ متر طول و ۲۰ متر ارتفاع دارد و در قرن نوزده میلادی توسط یک باستان شناس به نام کاپیتان کاویجیلا کشف شد. در آن زمان هنوز پاهای این تندیس زیر شن ها مدفون بوده و در سالها و دهه های بعدی آهسته آهسته‌ پاهای این تندیس هم از زیر شن و ماسه بیرون اورده شده است‌. در زمانهای گذشته در میان دوپای مجسمه یک معبد وجود داشته که به مرور زمان از میان رفته است. براساس اسناد و شواهد تاریخی به احتمال زیاد این تندیس برای فرعون خفره که سازنده یکی از اهرام جیزه هست در حدود ۲۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح ساخته شده است. پس از گشت و گذار و دیدار از اهرام به یک فروشگاه و نمایشگاه کوچک صنایع دستی رفته و طرف شروع به توضیح دادن طرز ساخت پاپیروس کرد و کمی از پاپیروس های ساخته شده که روی انها نقش و نگارهای مصری نقاشی شده بود را به ما نشان داد. بسیار زیبا ولی کمی گران بودند. در واقع مصریان باستان مخترعان اولیه کاغذ بوده اند و کلمه پیپر Paper هم ریشه در کلمه پاپیروس دارد.در آن نمایشگاه علاوه بر پاپیروس کمی عطر دست ساز ولی بسیار خوشبو هم بودند که کمی تست کردیم و عاقبت کمی از آنها خریداری کردیم و سپس داخل شهر نهار را صرف کرده و به هتل محل اقامت بازگشتیم.

امیدوارم در روزهای آینده توفیق ادامه نگارش سفرنامه را داشته باشم. در پناه خدا شاد و سلامت باشید.

بسوی سرزمین فراعنه

روزهای آینده سفری به کشور مصر سرزمین فراعنه خواهم داشت. مدت ها بود که می خواستم سفری به این سرزمین داشته باشم و تاریخ این سرزمین را از نزدیک ببینم. در این سفر از شهرهای مختلف این کشور از جمله پایتخت قاهره و چند شهر دیگر دیدن خواهیم کرد. کشور مصر با ۱۰۶ میلیون نفر جمعیت پرجمعیت ترین کشور جهان عرب است. بسیار دوست دارم که آداب و رسوم و فرهنگ این سرزمین تاریخی که زمانی جولانگاه فراعنه و یکی از تمدن های بسیار کهن بشری بوده را از نزدیک ببینم. می خواهم ببینم که تمدن های مختلف قبل و بعد ورود اعراب به این سرزمین که بر آن حکمرانی کردند چه اثاری از خود به جای گذاشته اند و چه تغییراتی بر این منطقه و مردم و فرهنگ و معماری آن گذاشته اند. علی الخصوص امیدوارم بتوانم دریابم که فراعنه در این سرزمین چه کردند که خدا به موسی دستور داد که: " اذهب الی فرعون انه طغی، بسوی فرعون برو که اون سرکشی کرده است"

قصد دارم اگر توفیقی بود باز هم همانند سفرنامه ژاپن برای شما دوستان عزیز سفرنامه مصر را هم بنویسم. امیدوارم باز هم مورد استقبال شما دوستان و خوانندگان عزیز قرار بگیرد.

سفرنامه ژاپن (روزهای پایانی)

الان که دارم این متن رو تایپ می کنم نشستم در فرودگاه اوزاکا برای پرواز به سمت آلمان. چقدر این‌دوازده روز زود گذشت. وقتی جایی به دل آدم می نشینه و خوش می گذره قطعا زمان سریعتر می گذره ، چه می شه کرد. خیلی تجارب مهم و ارزشمند در این سفر کسب شد. چیزهای زیادی درباره مردم و کشور ژاپن شنیده بودم که دیدن از نزدیک ژاپن آنها را برای من باورپذیر کرد.

روز دهم از توکیو سوار قطار سریع السیر ژاپن (شین کانزن) شدیم به‌سمت هیروشیما در راه با استاد آلمانی هماهنگ کننده صحبت های زیادی کردم. از فرهنگ کاری مردم ژاپن خیلی برام گفت کلا آدم خوش قلب و مهربانی هست. همینطور که قطار در حرکت بود کوه فوجی یاما از دور نمایان شد و ایشون به من گفت اگر می خواهی عکسی بندازی الان وقتش هست که منم رفتم دم پنجره و عکس انداختم . میان راه در اوزاکا پیاده شدیم تا قطار عوض کنیم و اونجا ایشون به دفترش رفت و ما رو به دستیار و دانشجوی خودش سپرد تا باهم به هیروشیما برویم. به هیروشیما که رسیدیم. هتل نزدیک ایستگاه قطار بود و وسایل و چمدان ها رو گذاشتیم و چون اتاق ها هنوز آماده نبود بیرون آمدیم و رفتیم تا با کشتی به جزیره میاجیما برویم. دیدن این جزیره خیلی برام جالب و جذاب بود. داخل این جزیره آهو و گوزن های وحشی همینطور آزاد می چرخیدند و با مردم خو گرفته بودند. همینطور در خیابانها که قدم می زدی تک به تک یا گروهی اونها رو می دیدی . می شد به آنها غذا داد و نوازششان کرد. کمی در شهر چرخ زدیم و عکس انداختیم. یک دروازه دین شینتو در ساحل خشکی جزیره واقع بود که هنگام جزر و مد تا حدودی به زیر آب می رفت و بیرون می آمد و مانند آهوها جزو جاذبه های توریستی شهر محسوب می شد. کمی در جزیره گشت زدیم و بعد دوباره با کشتی به سرزمین اصلی برگشتیم و با قطار به سمت هیروشیما حرکت کردیم. به هتل که رسیدیم اتاق ها تحویل گرفته و وسایل را داخل اتاق گذاشتیم و آماده شدیم تا بیرون برای شام برویم‌. بعد از سریع دوش گرفتن و نماز خواندن فوری به لابی برگشتم تا با گروه برای شام که قرار بود اوکونومیاکی(یک غذای ژاپنی تا حدودی شبیه به لازانیا) به یک رستوران سنتی برویم. در یک رستوران سنتی دور یک سکو نشستیم و آشپز از ما سفارش گرفت و همونجا روی اون سکو که سکوی داغ بود غذا را پخت و جلوی ما گذاشت. غذای خوشمزه ای بود جای همه شما خالی دوستان.چیزی که خیلی برای من جلب توجه می کرد این بود که با وجود اینکه آمریکایی ها بلاهای زیادی سر این مردم آورده بودند(حتی بیشتر از مردم ایران) و در اون بمباران در دم ۲۰۰۰۰۰ هزار نفر کشته شده بودند ولی هیچ جایی شعاری ضد آمریکایی یا غربی به چشم نمی خورد. در واقع اونها یاد گرفته از تهدیدها فرصت بسازند و کينه ها را دور بریزند. ماهم بعد از دهها بعد از آزادسازی خرمشهر هنوز به اشغال کننده آن فحش و ناسزا می دهیم. این شهری که من دیدم هیچ شباهتی با هیروشیمای آن زمان که در فاصله و دایره دو کیلومتری از انفجار بمب هیچ هیچ ساختمان و بنی بشری زنده نمانده بود نداشت. ساختمان ها مدرن تر و شهر محل صنایع مهم مانند شرکت خودروسازی مزدا شده بود. واقعا تفاوت حرف و عمل را اینجا بیشتر متوجه شدم. ما ملت حرفیم ولی وقتی پای عمل به میان می‌آید خودمان را به آن راه می زنیم. چقدر در تمام این مدت که در ژاپن بودم بغضی از ناراحتی گلوم رو گرفته بود و دلم برای کشوری که از اون میام بدجوری سوخته بود. بگذریم، بعد از موزه بمباران اتمی هیروشیما بازدید از تنها ساختمان ویرانه به جا مانده از انفجار بمب اتمی به بازدید کارخانه و موزه شرکت اتوموبیل سازی مزدا واقع در ساحل هیروشیما رفتیم. کارخانه به حدی وسیع بود که برای رسیدن به موزه و سپس خط تولید نهایی Final Assembly line حدود ۵ الی ده دقیقه با اتوبوس رفتیم تا به درب موزه رسیدیم بعد از مرور تاریخ شرکت مزدا که در ابتدا دوچرخه و موتور سیکلت های سه چرخ می ساخته وارد خط مونتاژ نهایی شدیم که طبق معمول عکس برداری از آن ممنوع بود. کارگرها عین ساعت مشغول کار بودند و باز هم اینجا همان ربات های حمل کننده تجهیزات و قطعات به صف کنار خط تولید ایستاده بودند و به مرور که اتوموبیل روی خط مونتاژ جلو می رفت انها هم او را همراهی می کردند و کارگر مونتاژکار هم عین ساعت قطعات را برمی داشت و در جای مربوطه مونتاژ می کرد‌. البته ناگفته نماند که بیشتر کار مونتاژ را در قسمت های قبلی و همینطور در این قسمت ربات های مونتاژکار انجام می دادند. بعد از اتمام بازدید از کارخانه و موزه شرکت مزدا راهی هتل شده و وسایل را برداشتیم تا دوباره به شهر کوبه که در ابتدای سفر به آنجا رفته بودیم برویم و حدود یک ساعت و نیم بعد در آن شهر بودیم.

روز بعد از کوبه به کیوتو رفته و از کارخانه شرکت پاناسونیک بازدید کردیم. در واقع از بخشی از شرکت پاناسونیک که به تولید مولد های تولید برق از هیدروژن می پرداخت. بعد از کمی توضیحات به بازدید از محوطه ای در شرکت پرداختیم که با تلفیق این مولد ها و پنل های خورشیدی انرژی پاک تولید می کرد. نام این محوطه کیبو فیلد نام داشت و سال گذشته مورد بازدید رییس جمهور آلمان هم قرار گرفته بود. بعد از توضیحات لازم در مورد این قسمت بازدید ما به اتمام رسید و به سمت کیوتو رفته از محل های قدیمی شهر که بسیار سنتی هستند رفتیم. کیوتو شهری بسیار سنتی هست و سالها پیش پایتخت ژاپن بوده. برایم جالب بود که می دیدیم زن و مردهای زیادی با لباسهای سنتی ژاپنی مثل کیمونو در این شهر تردد می کنند. در محله نِنه نو میچی کیوتو یا همان محله سنتی که تا دامنه کوهستان امتداد داشت ساعاتی چرخیدیم و از معابد بودایی که در آنها جای سوزن انداختن نبود بازدید کردیم. در پایان هم به سرعت به شهر کوبه برگشتیم و خودمان را برای خوردن شام مخصوص کوبه که نوعی استیک هست آماده کردیم. چه شب به‌یاد ماندنی شد و کلی گفتیم و خندیدیم. از فردای آن روز دیگر برنامه به اتمام می رسید و هرکس می خواست می توانست بیشتر بماند.

فردای آن روز چمدان را بسته‌ و همراه یکی از اعضای گروه که او هم می خواست زودتر به آلمان برگردد به فرودگاه آمدیم و منتظر پرواز به سمت آلمان هستيم. در این دو هفته این قدر از این مردم احترام دیدم که خجالت کشیدم. در تمام این مدت که در قطار به سمت فرودگاه نشسته بودم بغض و ناراحتی گلویم را گرفته بود که چقدر این کشور با فرهنگ ما قرابت دارد ولی کشور ما با وجود این همه منابع و مردمی مهربان به دلیل یک سری فرهنگ و سنن اشتباه و سیاست های حکومت داری نادرست به اینجا رسیده است. ژاپن هم مردمی سنتی داشت ولی چون سنت های غلط را از فرهنگشان حذف کرده اند و سنت های زیبا و به جا از‌جمله دقت احترام و افتادگی ، با برنامه کار کردن ، عدم منفعت طلبی و اعتماد به همدیگر در فرهنگشان جا افتاده بسیار باعث رشدشان شده است. همه اینها را عنوان کردم تا بگویم عدم رشد و پیشرفت یک ملت به دلیل سنت ها نیست و نمی توان گفت اگر بخواهیم پیشرفته شویم باید در کل تمام سنت ها را کنار گذاشته و آداب و سنن را به فراموشی بسپاریم بلکه فقط باید سنن زشت و بی فایده را کنار گذاشت. این درواقع برداشتی بود که من از سفرم به ژاپن به آن رسیدم. در این شک ندارم که این تجاربی که در سفر ژاپن کسب کردم و چیزهایی که دیدم و خاطرات این سفر تا مدت ها در ذهن من باقی خواهد ماند و تلاش خواهم کرد که نهایت استفاده را از آنها ببرم.

در انتها از شما دوستانم که وبلاگ من را مطالعه و این سفرنامه را تا انتها دنبال کردید تشکر می کنم‌. امیدوارم که برای همه شما مفید واقع شده باشد. امیدوارم دوباره اگر عمری بود و زمانی به سفر رفتم بتوانم سفرنامه ای جدید برای شما بنویسم. در پناه خدا باشید.

سفرنامه ژاپن (روز پنجم تا نهم)

الان که دارم این متن رو می نویسم‌نشستم داخل قطار به سمت هیروشیما. در این چهارپنج روز شهرهای هاماماتسو و توکیو را دیدیم و با دانشجویان زیادی از دانشگاه های مختلف دیدار داشتیم.هاماماتسو از موزه پیانو یاماها بازدید داشتیم به همراه پرفسور و چند دانشجوی ایشون بعد از اون به دعوت آنها دانشگاه آنها رفتیم . بعد از معرفی ما به همدیگر دانشجوها چند ارائه در مورد استارت آپ های این شهر را که اماده کرده بودند را برای ما پرزنت کردند. استارت آپ های جالبی بود. بخشی از این استارت آپ ها مباحثی از مدیریت زنجیره تامین مثل RBV را در سازمانهای خودشان پیاده کرده بودند. چیزی که من متوجه شدم این بود که ژاپنیها و در کل ملل شرق آسیا لهجه ای دارند که به سختی با زبانهای لاتین قابلیت مچ شدن داره و برای همین یادگیری زبانهای غربی مثل انگلیسی، المانی و امثالهم برای آنها کمی زحمت بیشتری می طلبه و در تلفظ کلمات زبانهای با ریشه لاتینی برایشان مشکل است. مثلا با استاد ژاپنی که صحبت می کردیم کاملا متوجه حرفهای ما که به انگلیسی می گفتیم می شد ولی وقتی می خواست جواب بدهد با لهجه ژاپنی با ما انگلیسی صحبت می کرد که به سختی می شد کلمات انگلیسی را در آن تشخیص داد یا زمانی که به ارائه آنها گوش می دادیم مشخص بود که به سختی قادر به تلفظ واژه های انگلیسی هستند. بعد از پایان ارائه ها با آنها موقتا خداحافظی کرده و به هتل برگشتیم و کمی استراحت کردیم. در فرصت کمی که داشتم فورا دوش گرفتم و نماز خواندم و فورا به لابی هتل برگشتم چون استاد و دانشجوها ما را به شام دعوت کرده بودند‌. غذای آن را یکی از همون استارت آپ ها آماده کرده بود که بنیانگذارش ادعا می کرد برای امپراطور ژاپن هم قبلا غذا سرو می کرده. از غذای ژاپنی نگم براتون اکثرا ماهی خام و هشت پا و مارماهی و امثالهم بود . سوشی که انواع مختلف داره هم هست. باورتون نمی شه که من به زور کمی تونستم اون غذاهایی که آورده بودند-البته اونهایی که برای من قابل خوردن بودند- را قورت بدهم چون ژاپنی ها خیلی حساسند و اگر کاری برای کسی بکنند و طرف رضایت نداشته باشه در دلشون ناراحت می شوند بدون اینکه خیلی به روی خودشون بیاورند. بعد از شام و گفتگو و بگو بخند با دانشجوها دیگه در اختیار خودمون بودیم بعضی ها که می خواستند بیشتر خوش بگذرونند به باری رفتند با چندتا از این دانشجوها و استادشون برای آواز خونی و بزن و برقص و تا نصف شب اونجا بودند. من و یکی دو نفر دیگه خداحافظی کردیم ازشون و برگشتیم هتل چون خیلی خسته بودیم . این چند روز حسابی راه رفته بودیم منم یکی از انگشت های پام ورم کرده بود‌. باورتون نمی شه که اتاق من و حمامش در هاماماتسو اینقدر کوچک بود اصلا نمی شد توش درست چرخید و به در و دیوار نخورد 😄. این را با وجود این می گم که تازه جثه ای خیلی درشت و چاق ندارم ولی تا حدودی چهارشانه هستم. فردای اون روز به کارخانه موتورسیکلت سازی یاماها برای بازدید رفتیم . خط تولیدی تقریبا فول اتوماتیک که ربات ها تقریبا اکثرا کارها را به عهده گرفته بودند. سکوهای مونتاژ فول اتوماتیک و همینطور قفسه های حاوی قطعات در مسیرهایی برایشان تعیین شده حرکت می کردند و در ایستگاههای لازم توقف می کردند و ارتفاع خود افزایش یا کاهش می دادند تا عملیات مونتاژ بخشی از موتورسیکلت روی آن انجام بشود. با دیدن این صحنه ها برایم تقریبا حرفهایی و نقل قول هایی که قبلا در مورد حذف شغلهای رده پایین و متوسط مسجل تر شد. قبل و بعد از بازدید در موزه و نمایشگاه یاماها اکثرا محصولات تولیدی یاماها را دیدیم یاماها تنها پیانو و موتورسیکلت تولید نمی کند بلکه انواع و اقسام محصولات مثل موتور قایق و کشتی، صندلی چرخدار دارای قوای محرکه ، خودروهای برقی کوچک مخصوص زمین گلف، دستگاه چمن زن، ژنراتورهای برق کوچک بنزینی و بسیاری محصولات دیگر . ژنراتورهای برقی و موتورهای قایق را به خوبی به یاد دارم. در بچگی برق می رفت مغازه ها هرکدامشون اونها رو روشن می کردند تا دوباره لامپها مغازه ها رو روشن کنند، موتورهای قایق را هم از زمانی که شمال می رفتیم و سوار قایق موتوری می شدیم در خاطرم مانده. در نمایشگاه یک شبیه ساز موتورسیکلت هم بود که سوارش شدم و درست عین موتورسیکلت واقعی با آن دقایقی رانندگی کردم با وجود اینکه خیلی با موتور سواری آشنا نبودم تقریبا زود یاد گرفتم چطوری می شه این موتور سیکلت را راند. 😁 بعدش از دانشجوها و استادشان و بانیان که این بازدید را امکان پذیر کرده بودند تشکر و خداحافظی کردیم. یک رسم زیبایی که ژاپنی ها دارند این هست موقع بدرقه دست جمعی برای مهمانهایی که از آنها پذیرایی کرده اند و حالا در اتوموبیل یا قطار و اتوبوس نشسته‌ اند لبخند می زنند و دست تکان می دهند.

بعد ازپیاده شدن از قطار توکیو در ایستگاه مرکزی شهر مبهوت این شهر شدم. ایستگاه قطار توکیو و جمعیتی که در آن موج می زد واقعا شگفت انگیز بود. مردم در پله برقی ها همه در سمت چپ و در صف می ایستادند و کسانی که عجله دارند بتوانند از سمت راست سریعتر پایین بروند روی سکوها محل ایستادن و محل عبور کسانی که می خواهند از قطار پیاده شوند مشخص بود. در ساعت‌های شلوغی مامورینی با یونی فرم شبیه پلیس می ایستادند و جمعیت را در سکوها راهنمایی و هدایت می کردند. سر ساعت در محل ایستادن صف تشکیل می شد و یک راه روی انسانی برای پیاده شدن مسافران تشکیل می شد. اینکه اینقدر این مردم به قوانین احترام می گذارند‌ واقعا برای من شگفت انگیز و قابل احترام بود. تا به حال تین قدر احترام به مقررات را با وجود اینکه به کشورهای زیادی سفر کرده ام یک جا در یک کشور ندیدم. در توکیو به یک هتل سنتی رفتیم که اتاقهایش عین سریال های ژاپنی که‌ در کودکی می دیدیم طراحی شده بود. کف اتاق حصیر ژاپنی (تاتامی) و رختخواب هایی که کف اتاق پهن شده بود و همینطور در و پنجره های تاحدودی شفاف و کشویی و میزهای کوچک باید دو یا چهارزانو پشت آن نشست.یک مرتبه پرت شدم به دوران بچگی و سریال های ژاپنی با ديدن این اتاق و دکوراسيون آن. یک حمام سنتی ژاپنی هم در طبقه آخر بود که شبها می شد رفت و در حوضچه های آب گرم طبیعی آن برای دقایقی آرام گرفت. این حوضچه های آب گرم فراوانند چون ژاپن یک جزیره تقریبا آتشفشانی هست‌ . در توکیو به بازدید بزرگترین شرکت تولید فولاد ژاپن رفتیم. محصولاتی که تولید می کرد در کنار فولاد مثل لوله و پروفایل فولادی و همینطور طراحی و اجرای کارخانجات فولاد. بانی بازدید ما از کارخانه یک مدیر سالخورده و استاد دانشگاهی بود به نام آقای اوزومی. به ایشون اوزومی سِن سِی می گفتند که فرد کامیونیکاتیو و خوش مشربی بود. کلا لقب سن سی به افراد عالیرتبه و قابل احترام می گفتند. افراد محترم و رده پایین تر را با لقب سان خطاب می کنند مثلا اسم کسی اگر حسین یا علی یا مایکل یا هر اسمی باشه بهش می گن حسین سان ، علی سان یا مایکل سان. یک مرتبه یاد کارتون ایکیو سان افتادم و معنی اونو متوجه شدم. بگذریم از موضوع پرت نشویم. زمینی که کارخانه روی آن احداث شده بود یک جزیره مصنوعی بود که با پر کردن دریا کارخانه را روی آن بنا کرده اند. تکنولوژی این کار مدتهاست که در ژاپن جا افتاده چون به طور متعدد و در موارد دیگر دیده ام. مثلا فرودگاه کانزای در اوزاکا هم به همین طریق احداث شده. چون در ژاپن کمبود زمین مسطح و محوطه برای احداث ساختمان و تجهیزات وجود دارد این کشور مجبور به ایجاد سطوح مصنوعی روی دریا شده است. روز بعد به بازدید از دومین ابرکامپیوتر ( سوپر کامپیوتر) بزرگ دنیا به اسم فوگاکو رفتیم. قدرت آن اگر اشتباه نکنم بیشتر از ده به توان سیزده محاسبه در ثانیه بود‌. در زماني که تعداد صفرهای این عدد را شمردیم این کامپیوتر می توانست به تعداد این ثانیه ها ضرب در ده به توان سیزده محاسبه انجام دهد. در محل استقرار این ابرکامپیوتر موارد استفاده از ان مثل شبیه سازی انتشار ویروس کووید ۱۹ در یک فضای بسته و امثال آن به نمایش گذاشته شده بود. روز سوم حضور در توکیو باز هم یک دیدار با دانشجویان ژاپنی در یک جزیره مصنوعی ایجاد شده(اودَیبا) که الان به آن جزیره آینده می گویند برنامه ریزی شده بود‌. تکنولوژی جالبی روی آن جزیره پیاده شده بود‌. در عین حال زیر سطح این جزیره مصنوعی زباله دان توکیو بود این جزیره طوری طراحی شده بود. که این زباله ها آسیبی به کسی نرسانند و روی آن یک شهر با طراحی و معماری فوتوریستیک ساخته شده بود. معماری ساختمانها طراحی فضایی داشتند مثلا یک ساختمان عین اهرام برعکس ساخته شده بود یا یک ساختمان که یک سالن کروی شکل در میان دو واحد آن به حالت تقریبا آویزان ایجاد شده بود. سپس با دانشجویان گروه بندی شده به یک محل و ساختمان و مرکز تفریح و سرگرمی فوتوریستیک که الان یکی از جاذبه های توکیو شده رفتیم. اسم آن محل تیم لب پلنت بود ک حالت فوتوریستیک داشت. در سالن تاریک آب جاری می شد در تاریکی با پروژکتور نورپردازی می شد انگار که ماهی در این آب شنا می کند. در کل جالب بود. توصیه می کنم اگر گذارتان به توکیو افتاد حتما به این محل سربزنید. این دانشجوهای ژاپنی کلا بسیار خجالتی هستند. با دانشجویی که در گروه ما دسته بندی شده بود بعد از تیم لب پلنت به محلی برای صرف ناهار رفتیم و از او خواستیم یک ناهار و اسپشیالیتی ژاپنی برای ما انتخاب کنه بعد از صرف ناهار دیدم که دو دستش را روی هم گذاشته به حالت شکرگزاری وچشمهایش را بست و زیر لب ذکری زمزمه کرد و از خدا تشکر کرد. این سنت تشکر و شکر گذاری ژاپنی ها خیلی به دلم نشسته. حتی مثلا وقتی مهماندار قطار از واگن ما عبور می کند به انتهای واگن که‌ می رسد رو به ما می چرخد و به مسافران به حالت احترام تعظیم کوتاهی می کند و به واگن بعدی می رود. بعد از تیم لب پلنت و ناهار با دانشجوهای ژاپنی خداحافظی کردیم. برای بعد از ظهر اون روز و رور بعدش که یکشنبه بود برنامه ریخته نشده بود. برای همین با یکی از بچه ها قرارگذاشتیم چندجای توریستی توکیو را ببینیم. خودم به تنهایی به معبد میجی امپراتور اصلاحگر ژاپن که همزمان با امیرکبیر در ایران دست به اصلاحات بنیادی در ژاپن زد رفتم اداب عبادت ژاپنیها را دیدم قبل از ورود به معبد یک شستشوی وضو مانند بدون مسح پا و نوشیدن آبی که از شیرهای بخصوص جاری بود انجام می دادند و سپس وارد محوطه اصلی معبد شده و نزدیک ساختمان اصلی می شدند و از پله ها بالا رفته و یک سکه داخل یک صندوق می انداختند و دو دست را به هم زده و به هم می چسباندند و به حالت شکر گذاری چشمها را می بسته و زیر لب ذکر کرده و سپس سکوت می کردند. بعد از چند ثانیه سکوت تعظیم کوتاهی کرده و از پلکان پایین می آمدند. در این معبد مراسم ازدواج سنتی ژاپنی هم برگزار می شد. خیلی شانس آوردم که اتفاقی توانستم شاهد این مراسم ازدواج باشم که عروس داماد با لباس سنتی ژاپنی که با دو روحانی دین شینتو و پدر و مادرشان همراه بودند به ارامی عرض محوطه را طی می کردند به طوری یکی از روحانیون چتری از جنس چتر سنتی ژاپنی برای حفاظت از نور افتاب بالای سر آنها از پشت سر نگه داشته بود. به انتهای محوطه که می رسند کوتاه می ایستند و روحانی رو به آنها کرده و با آنها صحبت می کند که ظاهرا خطبه عقد آنها را می خواند و به آنها تبریک می گوید سپس جمع متفرق می شوند. در روزهای بعدی با یکی از همسفری ها به دیدن برج اسکای تری که با بیش از ۶۰۰ متر ارتفاع بلندترین برج جهان است (برج با آسمان خراش متفاوت است) رفتیم و تا ارتفاع ۴۵۰ متری برج بالا رفتیم. دیدن توکیو در در آن ارتفاع واقعا شگفتی آور بود. با وجود اینکه دو روز قبل از آن به طبقه آخر آسمان خراش شهرداری توکیو رفته بودیم و توکیو را در شب و نورانی از بالا دیده بودیم اینبار توکیو را از ارتفاع بالاتری می دیدیم. تا چشم کار می کرد ساختمان های بلند و آسمان خراش در توکیو قابل مشاهده بود و اصلا نمی شد انتهای شهر را مشاهده کرد. قبل و بعد از اسکای تری به معبد آسکوزای رفتیم. جمعیت عین زيارت گاههای خودمان در آن موج می زد‌. در کنار آن بازاری بزرگ و سنتی ژاپنی بود پر از سوغات و یادگاری های ژاپن که چندتایی برای پدر و مادرم خریداری کرده و سپس به هتل رفتیم که استاد منتظر ما بود. سپس به همراه او به کافه ای که روی پشت بام یک ساختمان مرکز خرید بود و حالت پلکانی و داشت و با وجود درختچه ها و گیاهان سرسبز شده بود رفتیم. چند ساعتی با پروفسور خودمان و پروفسور آلمانی دیگری که در تور تیم لب با اون و دانشجویانش آشنا شده بودیم صحبت کردیم. سپس از هم خداحافظی کردیم و من به تنهایی به برج توکیو رفتم که بسیار شبیه برج ایفل فرانسه طراحی و ساخته شده و سپس به هتل برگشتم و بدین ترتیب آخرین روز در توکیو هم سپری شد و آماده رفتن به هیروشیما شدیم.

قسمت بعدی سفرنامه را ان شاالله در پست بعدی خواهم نوشت. شاد و سلامت باشید دوستان عزیز و گرامی خودم.

سفرنامه ژاپن (روز چهارم)

امروز رفته بودیم به یک شرکت ساخت دستگاه های تشخیص طبی تکنولوژی های جالبی راشتند و توانسته بودند رباط جراحی را با مشارکت شرکت کاوازاکی ژاپن بسازند که پزشک پشت دستگاه کنترل اون می نشیند و بیمار را با صدمات کمتر به بدن جراحی می کند. بعد معاون اجرایی شرکت به دیدار ما امد و از ما استقبال کرد. از تاریخ شرکت گفت و همینطور اینکه رقابت شدید شده و الان شرکت های چینی به شدت دنبال کپی برداری از محصولات ژاپنی هستند. یک مطلب جالب هم می گفت و اون اینکه مثلا می گفت قبلا ما از آمریکایی ها کپی برداری می کردیم حالا چینی ها از ما کپی برداری می کنند. کلا جالب بود تکنولوژی این شرکت به سالن تولید شان سرزدیم که همه چیز با نظم خاصی دنبال می شد و جريان متریال و قطعات‌ درش رو برامون توضیح دادند و خیلی مطالب فنی دیگه که در اینجا جایش نیست که تعریف کنم‌. شب همان روز استاد دانشگاهی که رابط دانشگاه ما و دانشگاه ژاپنی بود از چند شاگرد ژاپنی خودش بعضا مدیرهای ارشد در شرکت های مطرح ژاپنی بودند دعوت کرد تا با گروه ما در یک کافه بنشینیم و باهم تبادل نظر کنیم و از نظرات و تجربیات هم استفاده کنیم. کلا برای من جالب و ارزشمند بود که از تجربیاتشون می شنیدم. به ما می گفتند در ابتدای استخدام باید حدود ۱۲ ساعت در روز آن هم به صورت بسیار جدی کار کرد تا بتوان جای پای خود را در شرکت محکم کرد. گذاشتمش کنار طرز کار کردن باقی ملل در روزها و سالهای ابتدای کار متوجه شدم چقدر ژاپنی ها در مقایسه با کاری ترین کشور اروپایی که آلمان باشه کاری تر هستند. از طرف دیگر می شنيدم که به خاطر این با جدیت کار کردن بسیاری از ژاپنی ها از تشکیل خانواده سرباز می زنند و جمعیت ژاپن رو به کاهش هست. در کنار این می شنیدم از همکاران آلمانی خودم که ژاپنیها مو را از ماست می کشند و اگر چیز اضافه ای که حتی ممکن هست استفاده از محصول را آسانتر کند در بسته بندی باشد و از قبل در قرارداد طی مذاکرات خرید طی نشده باشد با ایمیل و تلفن شرکت و فرد مربوطه را بمباران می کنند که دلیل وجود این قطعه چیست حتی اگر بدانند که دلیل استفاده اش چه هست.

این ها مطالب و اطلاعاتی بود که در این روز توانستم از فرهنگ کاری ژاپنی ها و نحوه کار و زندگی آنها کسب کنم. در روزهای آینده به شهرهای هاماماتسو و توکیو خواهیم رفت. ان شاالله مطالب و تجربیاتی که کسب کنم را خواهم نوشت.

در پناه حق باشید.

سفرنامه ژاپن (روز دوم و سوم)

برنامه در این دو روز بازدید از یک شرکت بزرگ تولید فولاد و همچنين هاب فناوری شهر اوزاکا بود. چیزی که من حداقل از این دو بازديد متوجه شدم نظم و ترتیب و دیسیپلین ژاپنی ها در کارهاشون بود. بعد از سوار قطار شدن و پیاده شدن در مقصد دیدم که سرساعت اتوبوس شرکت به دنبال گروه ما آمد و تمام مهندس ها و تکنسین هایی که داشتند منظم و مرتب و با کمال ادب صحبت می کردند. چیزی که خیلی جالب بود قانون سختگیرانه ای بود که در هیچ جایی حق نداشتیم عکسی بگیریم و این تذکر اکیدی بود که به ما دادند . شرکت تولید فولاد کوبه شرکتی بود با قدمت ۱۰۰ ساله. برای من جالب بود که چطور این شرکت با وجود اینکه هیچ کدومهاشون درست زبان انگلیسی رو مسلط نیستند این قدر خوب دارند با دنیا تعامل می کنند. بعدش هم به مرکز و هاب نواوری شهر اوزکا و مدیرش با یک سروضع خاکی و تقریبا می شه گفت اسپرت به استقبالمون آمد و شروع به صحبت کرد و اینکه از سرمایه گذاری ها و استارت آپ ها حمایت می کنه در این منطقه. کلا منطقه ای که شهرهای اوزاکا، کوبه و کیوتو واقع شده اند به تنهایی بیشتر از ۶۷۰ ميليارد دلار تولید ناخالص داخلیش هست و این تازه همه ژاپن نیست و شهرهای دیگر مثل توکیو و هیروشیما رو در برنگرفته. واقعا تحسین می کنم رفتار و گفتار و ادب و محجوب بودن این ملت رو. با وجود اینکه با دنیا تعامل عالی دارند و در جامعه ای آزاد و دموکراتیک که محدودیت چندانی هم نداره زندگی می کنند ولی هنوز بر بسیاری ارزشهاشون پایبند هستند. مثلا در ژاپن خانومها بسیار محجوب و پوشیده لباس می پوشند حتی در گرمای تابستان من در این چند روزه که با گروه آلمانی داخل این چند شهر ژاپن گشتیم نگاه می کردم مردمی رو که در رفت و آمد هستند. اصلا ندیدم خانومی زننده یا تا حدودی برهنه لباس بپوشه در واقع اینقدر این موارد نادربود که به چشم نیامد. این فرهنگ برهنه بودن را کشورهای خاصی غیر مستقیم دارند بوسیله مدیا و فرهنگ سازیشون در ذهن جوامع جا می اندازند و می خواهند به دنیا بقبولانند که مدرن بودن یعنی اینکه حتما یک طرز فکر خاص داشته باشی یا تا حدودی برهنگی هم ایراد نداره. ولی وقتی ژاپن را نگاه می کنی می شود فهمید که‌ هم می توان مدرن بود و هم به سنتهای درست و اخلاقی پایبند.

چیز دیگری که جلب توجه می کرد تمیزی ییش از حد این کشور هست در خیابانها نه یک تکه زباله می شه دید نه هیچ مواد زائدی. مکانهای عمومی مثل ایستگاه قطار و فرودگاه و با عرض معذرت سرویس های بهداشتی عمومی هم به قدری تمیزند که اصلا باورتون نمی شه اینجا مکانهای عمومی هستند. قطارها سرساعت مردم همه به‌ صف و با نظم سوار قطار و پیاده می شوند.

کلا در این کشور فرهنگ سنتی و مدرن و همینطور تکنولوژی خیلی خوب تلفیق شده. در روزهای آینده به شهرهای توکیو و هیروشیما و چند شهر دیگر رو هم سفر خواهیم داشت و از چند شرکت دیگر هم بازدید می کنیم. امیدوارم تجربیات اونها هم مانند این چند روز ارزشمند باشه

سفرنامه ژاپن  (روز اول )

الان که دارم این متن رو می نویسم نشستم دم گیت پرواز داخل فرودگاه ناریتا به مقصد اوزاکا. یک چیزی که امروز حسابی تو ذوقم زد این بود که علی رغم پیشرفتگی این کشور از لحاظ هماهنگی مشکلاتی وجود داره. مثلا با وجود اینکه من اطمینان داده شد و تگ تحویل بار در فرودگاه مقصد روی چمدان خورده بود در فرودگاه ناریتا که مقصد اصلی نبود چمدان تحویل شد و کسی هم جوابگو نبود و باید دوباره چک این می کردم به مقصد اوزاکا. پشت پاسپورت کنترل هم که قیامتی به پاشده بود از شلوغی ابتدا اثر انگشت و بعد اسکن پاسپورت و سپس هم کنترل گذرنامه گمرک. این ملت کلا غیر از زبان خودشون زبان دیگری را به‌سختی صحبت می کنند حتی می خواستم از اطلاعات بپرسم که چیکار باید بکنم طرف اصلا حرف من رو درست نمی فهمید و از اون طرف هم به انگلیسی مسلط نبود. این رو من قبل از سفر شنیده بودم که ژاپنی ها سطح زبان انگلیسیشون پایین هست ولی اینکه اینقدر سطح زبان انگلیسی این کشور انهم در نقاط مهم مانند فرودگاه و اطلاعات و... این قدر ضعیف باشه یکم شگفت زده کرد منو. راستش یکم روز اول حضور در این کشور کمتر از حد انتظار من نظم و ترتیب وجود داشت‌. در عوض در فرودگاه یک رباط از ابتدا تا انتهای سالن را خودکار طی می کرد و اسکن می کرد از لحاظ امنیتی که چیز مشکوکی نباشه. از لحاظ تکنولوژی کشور پیشرفته ای هست ژاپن ولی انتظار نداشتم در این کشور ناهماهنگی ها اینقدر به چشم بیاد. من کشورهای زیادی سفر کردم هم داخل اروپا هم از داخل اروپا به خارج از اروپا ولی تا به حال این طوری ندیده بودم. برام جالب بود. امروز اینقدر چیز عجیب غریب دیدم حد نداشت. امیدوارم تا آخر سفر خوبی ها به نقاط ضعف غلبه کنه.