دنیا برای آه و ناله شما پشیزی قائل نیست. برای او فقط این اهمیت دارد که چطور در مشکل نماندی و بر او فائق آمدی و از او درس گرفتی. این نه تنها برایش اهمیت دارد بلکه به آن بسیار ارج می نهد.
در امتداد شب حرکت نکنیم.
این روزها این قدر گلایه و غرغر و انتقادهای بی پایه و مسئولیت گریزانه می شنوم که حد و حساب ندارد. امروز این جملات را جایی در فضای مجازی خواندم، از هرکه هست مبتلا به بسیاری از افراد جامعه علی الخصوص جامعه خودمان در ایران است. نمیدانم این نوشته از کیست ولی خیلی جالب و منطقیست. گفتم بدون هیچ کم کاستی اینجا باز نشر کنم. امیدوارم تلنگری باشد:
"هر گونه *انتقاد غیر تحلیلی، گلایه، اظهار تاسف، افشاگری، طعن و کنایه، جوک ، تکه پرانی* به شخصیت های سیاسی ، *لقب سازی* برای آنان، *فحاشی* ، *طعن* و *طنز* و.... در انتقاد از سیاست ها و اقدامات دولتها *بی فایده، اتلاف عمر و تشدید احتمال خطاهای بزرگ تر* است.
نمونه هایش را بسیار شاهد بوده اید.
کسانی که وقت خود را صرف این امور می کنند باید بدانند که با این کارِ خود، باعث تقویت همه ی آن چیزهایی ُمی شوند که از آن به ستوه آمده اند.
*عجیب است؟* ...اما مطمئن باشید واقعیت دارد.
در خلقت، *هیچ مطالبه ای به اخذ طلب منجر نمی شود* ، *مگر با داشتن قدرت* .
*مباحث فوکو در باب قدرت* را بخوانید.
*اگر فقط بنالید* ، هیچ قدرتی کسب نمی کنید.
کاش ضررش به همین محدود می شد. *وقتی ملتی در حال کسب قدرت مدنی نیست* ، روز به روز بر *خطرِ تسلط بیگانه بر خود* می افزاید.
امکان ذخیره ی قدرت برای اصلاح زندگی ما، زمانی حاصل می شود که *ملت چگونگی کسب قدرت فوکویی را بداند* .
وقتی قدرت پیدا می کنیم که به حقایق پایبند باشیم و به دیگر پایبندان حقایق کمک کنیم.
مثال ساده: در پارک، زباله های دیگران را از روی چمن جمع کنید و در سطل بریزید.
همزمان *تشکلی مردمی* برای همین کار ساده درست کنید.
کم کم خواهید دید: نیرویی در کائنات وجود خواهد داشت که نمی گذارد دستی زباله ای را روی چمن بیندازد.
در پاسخ به من نگویید. *کسی رعایت نمی کند.*
برای این که مفهومی رعایت شود، باید برای آن مفهوم *تولید قدرت* کرده باشیم.
عده ای خواهند گفت پس *قانون* چه کاره است؟...
پاسخ این است، *بدون کسبِ قدرت مدنی* توسط یک ملت، هیچ قانونی *ضمانت اجرایی* نخواهد داشت.
زمانی که شما رفتاری را به نفع یک کل مفروض انجام می دهید و همزمان یک فرد یا گروه همفکر را برای به انجام رساندنِ آن اقدام پیدا می کنید، *دومینوی کسب قدرتِ مدنی* را به کار انداخته اید.
اگر نشسته اید و وقتتان را با *گلایه، تمسخر، فحاشی، افشاگری،تسلیت، تبریک، اظهار ندامت* ، جابه جا کردن *اخبار بد* و... می گذرانید، *در همه ی بدبختی ها سهم دارید.*
شما به کسب قدرت مدنی کمکی نمی کنید.
پس *مشغول کمک غیر مستقیم* به *کسب قدرت تمامیت طلبانه* هستید.
*قدرت تمامیت طلب* ، همان *سرمایه* است.
سرمایه را نمی شود نصیحت کرد،
نمی شود او را کتک زد.
نمی توان او را از خدا ترساند.
سرمایه را فقط با سرمایه می توان تعدیل کرد.
برای *تعدیل قدرت ناکارآمد و نابلد و نامهربان* ، باید *قدرت کارآمد مردمی* را افزایش داد.
از این الفاظ به غلط بوی سیاست را استشمام نکنید.
این نوشته به کل غیر سیاسی است.
به طور مطلق هر ملتی که راه های کسب قدرت مدنی را نداند، باعث *ایجاد فساد در دولت خود* خواهد شد.
در زندگی روزمره ی خود بگردید. در بهداشت، آموزش، ترافیک، اقتصاد و غیره کنکاش کنید. هر جا که می توانید با یک یاچند نفر از دوستان همدل کاری بکنید، اقدام را شروع کنید.
به عنوان نمونه، من یک نفری و بدون یک ریال پاداش و حتی با خرج از جیب مبارک، *ترویج چای سالم ایرانی* را از خانه و فامیل و دوستان شروع کردم.
بعد به مجامع و همکاران و حتی برخی نهادها گسترش دادم.
*برندهای چای ایرانی* به کمکم آمدند. کسانی صفحه های فروش و ترویج چای ایرانی راه انداختند.
به بازدید کارخانه ها و مزارع چای رفتم.
گزارشگرانی را برای تهیه ی گزارش از روند تولید چای ایرانی فراخواندم.
*جشنواره ای کشوری* در این زمینه برگزار کردیم.
نیکوکاران هزاران بسته چای ایرانی به اقشار کم درآمد تقدیم کردند و *رشد مصرف چای ایرانی* همچنان رو به افزایش است.
اکنون *کشاورز چایکار قدرت دارد* که زمینش را به *زمین خواران* نفروشد زیرا می تواند با آن شکم زن و بچه اش را سیر کند.
*دوگانه ی ملت و دولت را از ذهن خود پاک کنید* .
*هر اشتباهی* که در کشوری صورت می گیرد، *ملت و دولت* در آن سهیمند. کسی که پراید می خرد با کسی که تولید می کند، در فاجعه شریک است.
به *کسب قدرت مدنی* فارغ از دسته بندی های سیاسی بیندیشید.
سیاستمداران بر امواج کسب قدرت مدنی سوار می شوند و اغلب رفیق نیمه راهند.
سیاست همین است.
*سیاست مداران را فقط با قدرت مدنی می توان تعدیل کرد* نه با *تهاجم* .
تهاجم نهایت ضعف یک ملت است.
یادتان نرود. برای کسب قدرت مدنی *همه باید از جیب، وقت و ابتکارمان مایه بگذاریم* .
راهش این است:
درصدی از خرابیِ هرچیز را *بدون کمک دولت* و فقط با کمک *گروه های دوستانه* اصلاح کنید.
اگر گروه دوستانه ی شما فقط برای رفع دلتنگی و عاری از اقدامات عملی و عینی مدنی است، مطمئن باشید این کار بر دلتنگی شما می افزاید.
متوجه این *دلتنگی فزاینده* نشده اید؟
اگر بتوانید یک میلیونیم درصد از *یک خرابی* را با *تولید قدرت مدنی* ، اصلاح کنید، *حرکت رو به جلو* را آغاز شده بدانید.
بیایید در امتداد شب حرکت نکنیم. "
حرکت در امتداد شب، حرکت در تاریکی بی پایان است پس بیدار شویم
و تمام
زندگی نمایشی بدون امکان تمرین قبلیست
زندگی نمایشیست
که هیچ تمرینی برای آن وجود ندارد.
پس!
آواز بخوان، اشک بریز، برقص، بخند
و با تمام وجود زندگی کن،
قبل از آنکه پردهها فرود آیند
و نمایش تو بدون هیچ تشویقی به پایان برسد.
▪️چارلی چاپلین
همین و بس
قیمت ها تنها مادی نیستند.
هرچیز و هرکسی قیمت و بهایی دارد. یکی کم و دیگری زیاد. اما درک ما از قیمت مادیست. زمانی که از قیمت صحبت به میان آورده می شود همه ما در ابتدا ذهنمان به سرعت به سمت اعداد و ارقام منحرف می شود و فکر می کنیم که لابد قیمت به معنای یک عدد با تعداد کم یا زیادی صفر و رقم اعشار در جلوی آن است. ما چون باور داریم وقتی این رقم را بپردازیم سپس آن جنس و کالا یا شخص در خدمت ما درمی آید و در واقع تهاتر یک رقم را با یک کالا یا خدمات انجام می دهیم فکر می کنیم معاوضه و تهاتر تنها با مادیات و ارقام انجام می شود. اما قیمت ها از نظر من مادی نیستند یا در واقع بهتر است بگویم تنها قیمت مادی وجود ندارد من اعتقاد دارم که قیمت ها را هم بدون مادیات می شود پرداخت. کمی به این جمله فکر کنیم "بهشت را به بها دهند نه به بهانه " به نظر شما منظور از این جمله چیست؟ یقینا بهای بهشت مادی نیست. چون اگر بود الان همه ثروتمندان می توانستند بهشتی باشند چون توانایی پرداخت قیمت را می داشتند. پس به طور قطع بها و قیمت آن چیز دیگریست که از چهارچوب های مادی فراتر می رود. این جمله و جمله های از این دست نشان می دهند که قیمت ها مادی نیستند. گرچه ممکن است بگویید که این جمله تشبیه یا استعاره از مقام والای آن چیزیست که در حال توصیف شدنست ولی من فکر نمی کنم. این نکته در معادلات بین بشری هم صادق است مثلا زمانی هست طرف حاضر است هرچه از مادیات دارد و ندارد بدهد ولی چیزی را مانند شرایط روحی بهتر را دریافت کند ولی آنرا دریافت نمی کند چون قیمت آنها به صورت مادی محاسبه نمی شود و باید به صورت غیر مادی پرداخت شود و شما هرچه هم از لحاظ مادی هزینه کنید بازهم شرایط تغییر نمی کند و تنها زمانی ورق برمی گردد که رفتار خاصی را انجام بدهید یا کلامی را بگویید که شرایط را عوض کند. بی راه نیست که می گویند در دنیای پس از مرگ (البته اگر به آن اعتقاد دارید) اعمال و رفتارها محاسبه می شود نه پول و مادیات و به ازای آن هرچه اعمال مناسب بیشتری ارائه کنید شرایط بهتری نصیب شما می شود. در واقع شما شرایط آن زمان را با اعمال و رفتاری که پیشه کرده اید خریداری می کنید و این خود دلیل دیگری بر تنها مادی نبودن قیمت هاست.
اما افسوس که فعلا در این دنیا تنها جنبه مادی قیمت ها بزرگنمایی می شود و ما با شنیدن این واژه فورا به مادیات فکر می کنیم. افسوس
خودتان را سرزبانها نیاندازید
مولانا چه خوش گفت که:
"خودتان را سر زبان نیاندازید"
سالهای سال پیش مولانا این مهم را یاداوری کرد و با وجود گذر قرنها هنوز هم این اصل از اعتبار برخوردار است. همین یک درس اجازه ورود بسیاری از استرس های زندگی به مرحله ایجاد شدن را سلب می کند. چه بسیار استرس ها که بابت این سرزبان بودن ایجاد می شود. پس حذر کنبد از ورود به حیطه هایی که ممکن است شما را بیجهت برسرزبانها بیاندازد بدون اینکه آورده مفیدی برای شما داشته باشد.
زندگی قبل از هرچیز.....
زندگی قبل از هر چیز زندگیست.
گل میخواهد، موسیقی میخواهد، زیبایی می خواهد.
زندگی، حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن میخواهد.
عطر شمعدانیها را بوییدن می خواهد......
#نادر ابراهیمی
توهم دانایی
از توهم همه چیز دانی دست بردارید. چون هرکس فکر کرد که از همه چیز آگاه است آهسته آهسته به این سمت و سو می رود که خود را از آموختن بی نیاز می بیند و ناگهان چشم باز کرده و می بیند که مابقی افراد از او داناتر شده اند و اگر هم فردی متعصب باشد به قول یک متفکر معاصر به ورطه های خطرناک برای خود، دیگران و جامعه افتاده و خود تهدیدی برای آنها خواهد بود:
"توهم دانایی، انسان را از کسب دانش و افزودن بر آگاهی خویش باز میدارد. کسانی که دچار این توهم هستند، خود را از هرگونه آموزش و راهنمایی بینیاز میدانند. آنان در برابر رشد فکری خویش ایستادگی کرده و زندگی را در جهل و جمود به پایان میرسانند. چنین کسانی، اگر از قدرت سیاسی یا موقعیت مذهبی هم برخوردار باشند، نه تنها خود در جهل و جمود میمانند، بلکه راه پیشرفت را نیز بر همه افراد جامعه میبندند. مدام آنان را از تفکر و نوآوری میترسانند، اندیشیدن را گناه میشمارند و دانایان را مسخره میکنند."
پس از خود همه چیز دان پنداری برحذر باشید.
چرا نباید دروغ گفت؟
روانشناس معروف کانادایی جردن پترسون که کتاب ۱۲ قانون برای زندگی را نگاشته، گفته عجیبی راجع به دروغگویی و صداقت داره. بیایید باهم نگاهی بهش بندازیم:
"سوالی که شاید هیچوقت از خودمان نپرسیده باشیم این است که «چرا نباید دروغ گفت؟»
دروغ یک راه ساده و سریع برای رسیدن به خواستهها و فرار از عواقب اشتباهاتمان است که ما انسانها به محض اینکه در کودکی دروغ گفتن را یاد گرفتیم، اجتناب از آن یک چالش همیشگی در تمام طول عمرمان است!
اما بهراستی چرا نباید دروغ گفت؟!
پاسخ ساده است! فردی که دروغ میگوید، درنهایت روزی میرسد که هیچ راست و دروغی را نمیتواند از هم تشخیص دهد و وقتی از تشخیص حقیقت بازماندی، با یک گرفتاری واقعی روبهرویی .."
من دیگه نیاز به توضیح بیشتری نمی بینم.
در این دنیا.....
در این دنیا برای رشد و ارتفاع گرفتن همه جا هست. فقط روشها، ظرفیت ها و زمینه ها متفاوتند. پس اگر مسیری که برای نیل به هدف طی کردید شما را به مقصد نرساند احتمالا یا مسیر را اشتباه انتخاب کرده اید یا هدف را و یا اینکه در زمینه اشتباهی قدم برمی دارید. نگذارید شکست ها این تصور غلط که شما برای رشد نکردن و پایین ماندن به این عالم آمده اید را برای شما ایجاد کنند.
You تو
این روزها مشغول دیدن یک سریال از شبکه نتفلیکس هستم به نام "تو" . در آن شخصیت های استاکر به خوبی به نمایش درآمده اند. شخصیت هایی که از فرط علاقه به طرف مقابل هزاران بلا بر سرش آورده و برای آن هم توجیه هایی شاخ دار می تراشند و بازهم به خود و دیگران القا می کنند که همه این کارها را به دلیل خیرخواهیشان برای طرف مقابل است. شخصیت اصلی داستان یک جوان به اسم جو هست که در فصل اول در یک کتابفروشی که کتابهای دست دوم در نیویورک می فروشد مشغول کار است و عاشق یک دختر کتابخوان و دانشجوی نویسندگی می شود و هزاران بلا آن هم نامحسوس برسر طرف می آورد و طرف را در انتها به قتل می رساند وباز هم توجیه می کند که کشته شدنش به نفعش بوده است. در فصل های بعدی جالب تر هم می شود وقتی که به لس آنجلس نقل مکان کرده و با دختری دیگر آشنا می شود به اسم "عشق" (لاو) که در ابتدا به نظر می رسد دختری مهربان، دلسوز و همراهیست ولی در ادامه به هیولایی می ماند که کمتر از خود جو نیست و او هم بشدت پتانسیل یک استاکر بودن آن هم در کالبد یک زن را داراست. جالبتر آن که جو تمام این بلاها را از طریق اطلاعاتی که افراد مربوطه در شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته اند بدست می آورد و به نقاط ضعفشان پی می برد و از همان طریق به آنها ضربه می زند.این سریال به خوبی نقص ها و ضرباتی که شخصیت انسان در دوران کودکی و به دلیل به متولد شدن در خانواده های ناسالم که در آن پدر و مادر رفتارهای بیمارگونه دارند و روابط بین آنها کار نمی کند و اثرات آنها را نشان می دهد حال خواه طرف مرد باشد خواه زن، نکته دیگر که این سریال به آن پرداخته نشان دادن جنبه های منفی شبکه های اجتماعی و اشتراک گذاری بیش از حد اطلاعات شخصی و مکنونات قلبی در آنهاست. توصیه می کنم اگر به دیدن صحنه های دلخراش و ترسناک علاقه ای ندارید از تماشای سریال پرهیز کنید چون در بعضی قسمت ها صحنه های خودزنی، خودکشی یا کشتن فجیع برخی شخصیت های فرعی سریال رخ می دهد که مناسب هرسلیقه ای نیست. نکته ای که می خواستم با صحبت کردن درمورد این سریال بگویم این بود که تلاش کنید روابط سالمی داشته باشید و از ماندن در روابط سمی و انسانهایی با چنین شخصیت هایی و یا شخصیت های بیمار پرهیز کنید و فقط با کسانی ارتباط گرفته یا ازدواج کنید که بدانید روابطتان باهم کار می کند چون اگر زمانی فرزندی در این ازدواج متولد شد به دلیل سالم بودن رابطه به طور خودکار سالم زیستن را می آموزد و به دلیل رشد در خانواده ای با اتمسفر و جوی سالم نقصی در شخصیتش شکل نخواهد گرفت. همینطور فرزند این خانواده این توانایی را بدست می آورد که رابطه سالم را از ناسالم تشخیص می دهد و می داند بعدها از چه روابطی پرهیز کند که شخصیت سالم فقط در جو سالم پرورش پیدا می کند. در ادامه هم توصیه می کنم اگر در شبکه های اجتماعی حضور دارید در به اشتراک گذاری اطلاعاتتان احتیاط به خرج دهید که بهانه به دست انسان های بیمار ندهید. هرچند که من خودم از جنبه های اینچنینی شبکه های اجتماعی کم و بیش آگاه بودم ولی این سریال برایم به عنوان تاکیدی بیشتر بر احتیاط در حضور در این شبکه ها بود.
در پایان خداوند را شاکرم که در خانواده ای پا به این جهان گذاشتم که ارزش هایش فرسنگ ها بالاتر از ارزش های به ظاهر درست ولی به باطن بیمارگونه بود و شخصیتم از نقص هایی بشدت خطرناک و خانمانسوز درامان ماند.
همین و تمام.
نسخه خودت از زندگی رو زندگی کن
این دلنوشته رو جایی خوندم و دیدم عجب وصف حال بسیاری هست. گفتم با شماها هم به اشتراک بگذارم:
"اکثرا میبینم مردم مشغول تماشا وبررسی زندگی هستند، اونهم زندگی بقیه! در حالیکه فرصت زندگی خودشان در حال اتمام است.
تواگر ۷۵ سال عمر کنی( این وسط بیماری و علیلی و کنسر و کووید و … هم ممکنه بیان سراغت)
📍بیست وپنج سالش خوابی( ۸ ساعت در روز متوسط)
📍 چهار سال در حال غذاخوردنی حداقل ( پخت و پز را حساب نکردم)
📍۳ سال رو کاسه توالتی
📍 ۳-۴ سال تو ترافیکی
چیزی نمیمونه زیاد که اونم داری حرومش میکنی تو اینستا و جمعهای آبکی و …
خونه پرش، روزی ۱۰-۱۲ ساعت میمونه واسه ورزش و کسب علم و عرفان و سفر و کشف جهان شگفت انگیز و سعدی و مولوی خوندن و عاشقی و همسری و پدر مادر خوب شدن و فرزندی کردن درست و تئاتر و موسیقی…
وقت زیادی ندارند مردم؛ حواسشان نیست، تو حواست باشه: «به جای تماشاچی بودن زندگی های مردم، بازیکن خوب بازی زندگی ارزنده خودت شو»"
اگه بتونم یک جمله هم من به عبارت آخر که داخل گیومه نوشته شده اضافه کنم اینه که: " کمتر کپی پیست کن و نسخه خودت از زندگی رو زندگی کن. به جای اینکه یک نسخه از زندگی دیگران حتی از نوع عالی اون باشی نسخه خودت باش. حتی اگه به اون خوبی نسخه کپی نباشه. زندگی اینقدرها هم که فکر می کنیم بهمون وقت نمی ده که یه دست کپی پیست کنیم و بعد دوباره بخواهیم نسخه و سناریوی خودمون رو اجرا کنیم. "
همین و تمام
ابیات امروز
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
من بسر چشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
روزهای کودکی
سالها از عمرمان گذشت ولی حس و حال زمان کودکی هیچ زمانی برای ما تکرار نشد. گاهی اوقات بدجور دلم برای آن روزها تنگ می شود و می خواهم ماشین زمانی داشته باشم که حتی دقیقه ای مرا در آن دوران قرار دهد. ولی حیف که امکانش وجود ندارد. آن دوران بی هیچ دغدغه و استرسی از زندگی لذت می بردیم و عین خیالمان هم نبود که این روزهای خوش به سرعت برق و باد می گذرند و از آنها تنها یاد و خاطره ای برایمان به جای می ماند. ولی با این حال زمان هایی که کوتاه به یاد لحظات شاد آن دوران می افتم کمی درد استرس های این دنیای پرهیاهو تسکین پیدا می کند.
پدر پولدار و پدر بی پول (معرفی یک کتاب)
کتابی جدید را شروع کرده ام. کتابی از یک نویسنده و سرمایه دار و مشاور تامین اعتبار ژاپنی آمریکایی. در این کتاب نویسنده دو پدر ثروتمند و فقیر را باهم قیاس می کند. به ما می گوید که پدر ثروتمند چه چیزهایی را به فرزندش آموزش می دهد و پدر فقیر چه نصایحی برای فرزندش دارد. خود نویسنده دارای پدری از لحاظ مالی در مضیقه با وجود سطح تحصیلات بالاست ولی دوستی دارد که پدرش سرمایه دار و ثروتمند است. وی پدر دوستش را هم به مثابه پدر دوم خودش می بیند و نصایح وی برای ثروتمند شدن را با نصایح پدرش برای ادامه تحصیل و استخدام شدن را مقایسه می کند. این فرد که بیش از ۲۰ سال است جزو مشاورین شماره یک تامین اعتبار و فاینانس است ، آموخته هایش را در اختیار ما می گذارد. به ما می گوید چرا فقرا فقیر می مانند ولی ثروتمندان ثروتمندتر می شوند. چون ثروتمندان به فرزندانشان آموزش می دهند که چطور با پول و سرمایه رفتار کنند ولی بی پول ها خیر. فقرا بیشتر به بچه ها می آموزند که درس بخوان و به دانشگاه برو ولی هیچ چیزی راجع به پول و اینکه چطور خودت می توانی موفق شوی و کسب و کاری برای خودت راه بیاندازی را آموزش نمی دهند و این رویه همچنان ادامه دارد. وی در این کتاب آموزه هایی که از آن طریق پول و سرمایه برای ما کار کند نه ما برای آن را با خوانندگان به اشتراک می گذارد. این کتاب به گفته روزنامه USA Today شاید بنیانی برای کسانی باشد که خودشان کنترل و عنان آینده مالی خودشان را در آینده می خواهند به دست بگیرند. پیشنهاد می کنم این کتاب را مطالعه کنید.
یک درس مهندسی و مدیریت خوانده سرد و گرم چشیده.