سفرنامه ژاپن (روز پنجم تا نهم)
الان که دارم این متن رو می نویسمنشستم داخل قطار به سمت هیروشیما. در این چهارپنج روز شهرهای هاماماتسو و توکیو را دیدیم و با دانشجویان زیادی از دانشگاه های مختلف دیدار داشتیم.هاماماتسو از موزه پیانو یاماها بازدید داشتیم به همراه پرفسور و چند دانشجوی ایشون بعد از اون به دعوت آنها دانشگاه آنها رفتیم . بعد از معرفی ما به همدیگر دانشجوها چند ارائه در مورد استارت آپ های این شهر را که اماده کرده بودند را برای ما پرزنت کردند. استارت آپ های جالبی بود. بخشی از این استارت آپ ها مباحثی از مدیریت زنجیره تامین مثل RBV را در سازمانهای خودشان پیاده کرده بودند. چیزی که من متوجه شدم این بود که ژاپنیها و در کل ملل شرق آسیا لهجه ای دارند که به سختی با زبانهای لاتین قابلیت مچ شدن داره و برای همین یادگیری زبانهای غربی مثل انگلیسی، المانی و امثالهم برای آنها کمی زحمت بیشتری می طلبه و در تلفظ کلمات زبانهای با ریشه لاتینی برایشان مشکل است. مثلا با استاد ژاپنی که صحبت می کردیم کاملا متوجه حرفهای ما که به انگلیسی می گفتیم می شد ولی وقتی می خواست جواب بدهد با لهجه ژاپنی با ما انگلیسی صحبت می کرد که به سختی می شد کلمات انگلیسی را در آن تشخیص داد یا زمانی که به ارائه آنها گوش می دادیم مشخص بود که به سختی قادر به تلفظ واژه های انگلیسی هستند. بعد از پایان ارائه ها با آنها موقتا خداحافظی کرده و به هتل برگشتیم و کمی استراحت کردیم. در فرصت کمی که داشتم فورا دوش گرفتم و نماز خواندم و فورا به لابی هتل برگشتم چون استاد و دانشجوها ما را به شام دعوت کرده بودند. غذای آن را یکی از همون استارت آپ ها آماده کرده بود که بنیانگذارش ادعا می کرد برای امپراطور ژاپن هم قبلا غذا سرو می کرده. از غذای ژاپنی نگم براتون اکثرا ماهی خام و هشت پا و مارماهی و امثالهم بود . سوشی که انواع مختلف داره هم هست. باورتون نمی شه که من به زور کمی تونستم اون غذاهایی که آورده بودند-البته اونهایی که برای من قابل خوردن بودند- را قورت بدهم چون ژاپنی ها خیلی حساسند و اگر کاری برای کسی بکنند و طرف رضایت نداشته باشه در دلشون ناراحت می شوند بدون اینکه خیلی به روی خودشون بیاورند. بعد از شام و گفتگو و بگو بخند با دانشجوها دیگه در اختیار خودمون بودیم بعضی ها که می خواستند بیشتر خوش بگذرونند به باری رفتند با چندتا از این دانشجوها و استادشون برای آواز خونی و بزن و برقص و تا نصف شب اونجا بودند. من و یکی دو نفر دیگه خداحافظی کردیم ازشون و برگشتیم هتل چون خیلی خسته بودیم . این چند روز حسابی راه رفته بودیم منم یکی از انگشت های پام ورم کرده بود. باورتون نمی شه که اتاق من و حمامش در هاماماتسو اینقدر کوچک بود اصلا نمی شد توش درست چرخید و به در و دیوار نخورد 😄. این را با وجود این می گم که تازه جثه ای خیلی درشت و چاق ندارم ولی تا حدودی چهارشانه هستم. فردای اون روز به کارخانه موتورسیکلت سازی یاماها برای بازدید رفتیم . خط تولیدی تقریبا فول اتوماتیک که ربات ها تقریبا اکثرا کارها را به عهده گرفته بودند. سکوهای مونتاژ فول اتوماتیک و همینطور قفسه های حاوی قطعات در مسیرهایی برایشان تعیین شده حرکت می کردند و در ایستگاههای لازم توقف می کردند و ارتفاع خود افزایش یا کاهش می دادند تا عملیات مونتاژ بخشی از موتورسیکلت روی آن انجام بشود. با دیدن این صحنه ها برایم تقریبا حرفهایی و نقل قول هایی که قبلا در مورد حذف شغلهای رده پایین و متوسط مسجل تر شد. قبل و بعد از بازدید در موزه و نمایشگاه یاماها اکثرا محصولات تولیدی یاماها را دیدیم یاماها تنها پیانو و موتورسیکلت تولید نمی کند بلکه انواع و اقسام محصولات مثل موتور قایق و کشتی، صندلی چرخدار دارای قوای محرکه ، خودروهای برقی کوچک مخصوص زمین گلف، دستگاه چمن زن، ژنراتورهای برق کوچک بنزینی و بسیاری محصولات دیگر . ژنراتورهای برقی و موتورهای قایق را به خوبی به یاد دارم. در بچگی برق می رفت مغازه ها هرکدامشون اونها رو روشن می کردند تا دوباره لامپها مغازه ها رو روشن کنند، موتورهای قایق را هم از زمانی که شمال می رفتیم و سوار قایق موتوری می شدیم در خاطرم مانده. در نمایشگاه یک شبیه ساز موتورسیکلت هم بود که سوارش شدم و درست عین موتورسیکلت واقعی با آن دقایقی رانندگی کردم با وجود اینکه خیلی با موتور سواری آشنا نبودم تقریبا زود یاد گرفتم چطوری می شه این موتور سیکلت را راند. 😁 بعدش از دانشجوها و استادشان و بانیان که این بازدید را امکان پذیر کرده بودند تشکر و خداحافظی کردیم. یک رسم زیبایی که ژاپنی ها دارند این هست موقع بدرقه دست جمعی برای مهمانهایی که از آنها پذیرایی کرده اند و حالا در اتوموبیل یا قطار و اتوبوس نشسته اند لبخند می زنند و دست تکان می دهند.
بعد ازپیاده شدن از قطار توکیو در ایستگاه مرکزی شهر مبهوت این شهر شدم. ایستگاه قطار توکیو و جمعیتی که در آن موج می زد واقعا شگفت انگیز بود. مردم در پله برقی ها همه در سمت چپ و در صف می ایستادند و کسانی که عجله دارند بتوانند از سمت راست سریعتر پایین بروند روی سکوها محل ایستادن و محل عبور کسانی که می خواهند از قطار پیاده شوند مشخص بود. در ساعتهای شلوغی مامورینی با یونی فرم شبیه پلیس می ایستادند و جمعیت را در سکوها راهنمایی و هدایت می کردند. سر ساعت در محل ایستادن صف تشکیل می شد و یک راه روی انسانی برای پیاده شدن مسافران تشکیل می شد. اینکه اینقدر این مردم به قوانین احترام می گذارند واقعا برای من شگفت انگیز و قابل احترام بود. تا به حال تین قدر احترام به مقررات را با وجود اینکه به کشورهای زیادی سفر کرده ام یک جا در یک کشور ندیدم. در توکیو به یک هتل سنتی رفتیم که اتاقهایش عین سریال های ژاپنی که در کودکی می دیدیم طراحی شده بود. کف اتاق حصیر ژاپنی (تاتامی) و رختخواب هایی که کف اتاق پهن شده بود و همینطور در و پنجره های تاحدودی شفاف و کشویی و میزهای کوچک باید دو یا چهارزانو پشت آن نشست.یک مرتبه پرت شدم به دوران بچگی و سریال های ژاپنی با ديدن این اتاق و دکوراسيون آن. یک حمام سنتی ژاپنی هم در طبقه آخر بود که شبها می شد رفت و در حوضچه های آب گرم طبیعی آن برای دقایقی آرام گرفت. این حوضچه های آب گرم فراوانند چون ژاپن یک جزیره تقریبا آتشفشانی هست . در توکیو به بازدید بزرگترین شرکت تولید فولاد ژاپن رفتیم. محصولاتی که تولید می کرد در کنار فولاد مثل لوله و پروفایل فولادی و همینطور طراحی و اجرای کارخانجات فولاد. بانی بازدید ما از کارخانه یک مدیر سالخورده و استاد دانشگاهی بود به نام آقای اوزومی. به ایشون اوزومی سِن سِی می گفتند که فرد کامیونیکاتیو و خوش مشربی بود. کلا لقب سن سی به افراد عالیرتبه و قابل احترام می گفتند. افراد محترم و رده پایین تر را با لقب سان خطاب می کنند مثلا اسم کسی اگر حسین یا علی یا مایکل یا هر اسمی باشه بهش می گن حسین سان ، علی سان یا مایکل سان. یک مرتبه یاد کارتون ایکیو سان افتادم و معنی اونو متوجه شدم. بگذریم از موضوع پرت نشویم. زمینی که کارخانه روی آن احداث شده بود یک جزیره مصنوعی بود که با پر کردن دریا کارخانه را روی آن بنا کرده اند. تکنولوژی این کار مدتهاست که در ژاپن جا افتاده چون به طور متعدد و در موارد دیگر دیده ام. مثلا فرودگاه کانزای در اوزاکا هم به همین طریق احداث شده. چون در ژاپن کمبود زمین مسطح و محوطه برای احداث ساختمان و تجهیزات وجود دارد این کشور مجبور به ایجاد سطوح مصنوعی روی دریا شده است. روز بعد به بازدید از دومین ابرکامپیوتر ( سوپر کامپیوتر) بزرگ دنیا به اسم فوگاکو رفتیم. قدرت آن اگر اشتباه نکنم بیشتر از ده به توان سیزده محاسبه در ثانیه بود. در زماني که تعداد صفرهای این عدد را شمردیم این کامپیوتر می توانست به تعداد این ثانیه ها ضرب در ده به توان سیزده محاسبه انجام دهد. در محل استقرار این ابرکامپیوتر موارد استفاده از ان مثل شبیه سازی انتشار ویروس کووید ۱۹ در یک فضای بسته و امثال آن به نمایش گذاشته شده بود. روز سوم حضور در توکیو باز هم یک دیدار با دانشجویان ژاپنی در یک جزیره مصنوعی ایجاد شده(اودَیبا) که الان به آن جزیره آینده می گویند برنامه ریزی شده بود. تکنولوژی جالبی روی آن جزیره پیاده شده بود. در عین حال زیر سطح این جزیره مصنوعی زباله دان توکیو بود این جزیره طوری طراحی شده بود. که این زباله ها آسیبی به کسی نرسانند و روی آن یک شهر با طراحی و معماری فوتوریستیک ساخته شده بود. معماری ساختمانها طراحی فضایی داشتند مثلا یک ساختمان عین اهرام برعکس ساخته شده بود یا یک ساختمان که یک سالن کروی شکل در میان دو واحد آن به حالت تقریبا آویزان ایجاد شده بود. سپس با دانشجویان گروه بندی شده به یک محل و ساختمان و مرکز تفریح و سرگرمی فوتوریستیک که الان یکی از جاذبه های توکیو شده رفتیم. اسم آن محل تیم لب پلنت بود ک حالت فوتوریستیک داشت. در سالن تاریک آب جاری می شد در تاریکی با پروژکتور نورپردازی می شد انگار که ماهی در این آب شنا می کند. در کل جالب بود. توصیه می کنم اگر گذارتان به توکیو افتاد حتما به این محل سربزنید. این دانشجوهای ژاپنی کلا بسیار خجالتی هستند. با دانشجویی که در گروه ما دسته بندی شده بود بعد از تیم لب پلنت به محلی برای صرف ناهار رفتیم و از او خواستیم یک ناهار و اسپشیالیتی ژاپنی برای ما انتخاب کنه بعد از صرف ناهار دیدم که دو دستش را روی هم گذاشته به حالت شکرگزاری وچشمهایش را بست و زیر لب ذکری زمزمه کرد و از خدا تشکر کرد. این سنت تشکر و شکر گذاری ژاپنی ها خیلی به دلم نشسته. حتی مثلا وقتی مهماندار قطار از واگن ما عبور می کند به انتهای واگن که می رسد رو به ما می چرخد و به مسافران به حالت احترام تعظیم کوتاهی می کند و به واگن بعدی می رود. بعد از تیم لب پلنت و ناهار با دانشجوهای ژاپنی خداحافظی کردیم. برای بعد از ظهر اون روز و رور بعدش که یکشنبه بود برنامه ریخته نشده بود. برای همین با یکی از بچه ها قرارگذاشتیم چندجای توریستی توکیو را ببینیم. خودم به تنهایی به معبد میجی امپراتور اصلاحگر ژاپن که همزمان با امیرکبیر در ایران دست به اصلاحات بنیادی در ژاپن زد رفتم اداب عبادت ژاپنیها را دیدم قبل از ورود به معبد یک شستشوی وضو مانند بدون مسح پا و نوشیدن آبی که از شیرهای بخصوص جاری بود انجام می دادند و سپس وارد محوطه اصلی معبد شده و نزدیک ساختمان اصلی می شدند و از پله ها بالا رفته و یک سکه داخل یک صندوق می انداختند و دو دست را به هم زده و به هم می چسباندند و به حالت شکر گذاری چشمها را می بسته و زیر لب ذکر کرده و سپس سکوت می کردند. بعد از چند ثانیه سکوت تعظیم کوتاهی کرده و از پلکان پایین می آمدند. در این معبد مراسم ازدواج سنتی ژاپنی هم برگزار می شد. خیلی شانس آوردم که اتفاقی توانستم شاهد این مراسم ازدواج باشم که عروس داماد با لباس سنتی ژاپنی که با دو روحانی دین شینتو و پدر و مادرشان همراه بودند به ارامی عرض محوطه را طی می کردند به طوری یکی از روحانیون چتری از جنس چتر سنتی ژاپنی برای حفاظت از نور افتاب بالای سر آنها از پشت سر نگه داشته بود. به انتهای محوطه که می رسند کوتاه می ایستند و روحانی رو به آنها کرده و با آنها صحبت می کند که ظاهرا خطبه عقد آنها را می خواند و به آنها تبریک می گوید سپس جمع متفرق می شوند. در روزهای بعدی با یکی از همسفری ها به دیدن برج اسکای تری که با بیش از ۶۰۰ متر ارتفاع بلندترین برج جهان است (برج با آسمان خراش متفاوت است) رفتیم و تا ارتفاع ۴۵۰ متری برج بالا رفتیم. دیدن توکیو در در آن ارتفاع واقعا شگفتی آور بود. با وجود اینکه دو روز قبل از آن به طبقه آخر آسمان خراش شهرداری توکیو رفته بودیم و توکیو را در شب و نورانی از بالا دیده بودیم اینبار توکیو را از ارتفاع بالاتری می دیدیم. تا چشم کار می کرد ساختمان های بلند و آسمان خراش در توکیو قابل مشاهده بود و اصلا نمی شد انتهای شهر را مشاهده کرد. قبل و بعد از اسکای تری به معبد آسکوزای رفتیم. جمعیت عین زيارت گاههای خودمان در آن موج می زد. در کنار آن بازاری بزرگ و سنتی ژاپنی بود پر از سوغات و یادگاری های ژاپن که چندتایی برای پدر و مادرم خریداری کرده و سپس به هتل رفتیم که استاد منتظر ما بود. سپس به همراه او به کافه ای که روی پشت بام یک ساختمان مرکز خرید بود و حالت پلکانی و داشت و با وجود درختچه ها و گیاهان سرسبز شده بود رفتیم. چند ساعتی با پروفسور خودمان و پروفسور آلمانی دیگری که در تور تیم لب با اون و دانشجویانش آشنا شده بودیم صحبت کردیم. سپس از هم خداحافظی کردیم و من به تنهایی به برج توکیو رفتم که بسیار شبیه برج ایفل فرانسه طراحی و ساخته شده و سپس به هتل برگشتم و بدین ترتیب آخرین روز در توکیو هم سپری شد و آماده رفتن به هیروشیما شدیم.
قسمت بعدی سفرنامه را ان شاالله در پست بعدی خواهم نوشت. شاد و سلامت باشید دوستان عزیز و گرامی خودم.
یک درس مهندسی و مدیریت خوانده سرد و گرم چشیده.