سال نو مبارک

بهار، وعده‌ی خداوند است تا جهان را هر سال از نو بیافریند، و به ما بیاموزد که زندگی، همیشه راهی برای شکفتن و از نو برخاستن دارد.

و نوروز، این آیین شکوهمند آریایی و اهورایی، و میراث ماندگار نیاکانمان، از دل تاریخ تا خانه‌های امروزمان، همیشه پیام‌آور «نیکی، روشنایی و تازگی» بوده است.

در این نوروز خجسته، آرزو می‌کنم دلهاتون از مهر لبریز، روزگارتون از برکت سرشار، و جانهاتون به زیبایی صبح‌های بهاری، آرام و زلال باشد.

و برای ایران عزیزمان؛ سرزمینِ خورشید و آزادگی، روزگاری پر از آرامش، شکوه و سربلندی آرزو دارم، تا همچون سروِ کهنِ این خاک، همواره استوار و جاودانه بماند.

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

سال نو مبارک

دلخوشی های شما روز افزون باد

مرزهای اهمیت

آرتور شوپنهاور فیلسوف آلمانی یک جمله داره که خیلی جالبه:

"اهمیت‌ دادن بیش از اندازه به نظر دیگران، جنونی است که بر همهٔ مردم حاکم است. این جنون چه در سرشت ما ریشه داشته باشد، چه حاصل جامعه و تمدن باشد، به‌هرحال بر همهٔ کردار و رفتار ما تأثیر بیش از اندازه می‌گذارد و دشمن نیک‌بختیِ ما است."

من این جمله رو اینطور می فهمم که به هر کسی به اندازه ای که ظرفیتش را دارد اهمیت بدهید چون هراندازه بیش از ظرفیت اهمیت دهید مانند کاسه ای که لبریز می شود یا مانند رودخانه ای خروشان طغیان می کند و انتظاراتش از حد و اندازه خارج شده و به قول سعدی خیال بد می کند همچنین اگر به نظر کسی بیش از حد اهمیت دهید در حالی که آن‌قدر ها هم اهمیت ندارد فردا پیش خودش این فکر را می کند که صاحب نظر است و راجع همه چیز و همه کس نظر می دهد. این اهمیت بیش از حد از هرطریقی به ما و فرهنگ ما وارد شده باشد افت است. چنین تجربه ای رو خودم از سرگذرانده ام. با افرادی در ارتباط بودم که به محض اینکه بیش از ظرفیتشون بهشون محبت و کمک کردم بعدها طلبکار من شده بودند و هرچه این میزان کمک و اهمیتی که دادم بیشتر بود میزان طلبکاری آنها بیشتر و وقیحانه تر‌ و اگر به نظر بعضی افراد بیش از حد اونها اهمیت دادم فردا حس کردند که انگار حق دارند راجع به باقی مسائل هم اظهارنظر کنند و حتی سعی کردند راجع به برخی مسائل شخصی من هم نظر بدهند‌. هرموقع تصمیم به کمک به دیگری را داشتید یا خواستید نظرش را بشنوید ابتدا میزان و مقدار ظرفیتش رو بسنجید. در این آخر سالی بهتر است اگر در پی تغییر خودمان و رفتارمان هستیم از چنین جاهایی شروع کنیم و چه بهتر از شروع سال نو که می تونه سرفصل تغییر ما باشه.

در اشتباه نمانید

هیچگاه به یک اشتباه نچسبید تنها به این خاطر که زمان زیادی صرف آن کرده اید. اشتباه اشتباه است. باید فورا از آن آموخت و سپس رهایش و از آن عبور کرد. اگر بخواهیم به آن چسبیده و در آن بمانیم فرصت های بعدی از دست رفته اند.

آخرین روزهای اسفند است

آخرین روزهای اسفند است

از سَرِ شاخِ این برهنه‌چنار

مرغکی با ترنّمی بیدار

می‌زند نغمه،

نیست معلومم

آخرین شِکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه‌های بهار؟

چه زود می گذره.....

چه زود می گذره. سال ۱۴۰۳ هم به پایانش نزدیک می شه. انگار همین دیروز شروع شده بود. من بااینکه خارج از ایران زندگی می کنم همیشه تقویم شمسی رو در کنار تقویم میلادی مد نظرم دارم و مناسبت ها رو دنبال می کنم. سال جدید شمسی رو که داره از راه می رسه غنیمت بشماریم و هدف گذاری کنیم برای خودمان. قبل‌ترها به این نکته اشاره کرده بودم که مناسبت‌ها و شروع بازه های زمانی مانند سال و ماه و هفته و دهه بهانه خوبی برای استارت یک تغییر هستند اگه خواهان تغییرات مثبت در زندگی باشیم. امیدوارم که امسال سالی خوب و سرشار از دلخوشی بوده باشه برای همه شما. اینکه می گم دلخوشی منظورم یه اتفاق خاص یا موفقیت های بزرگ نیست ‌که باعث خوشحالی شما شده باشه‌. البته که امیدوارم اینها رو هم داشته بوده باشید ولی منظورم بیشتر دلخوشی های بی بهانه و حال خوب بود. اینکه در سالی که گذشت اوقاتی که درشون حالتون بی دلیل خوب بود بیش از اوقاتی بوده باشه که در اون ها غمناک و ناراحت و غصه دار بودید چه اینکه حال خوب و بد بهانه نمی خواهند و انسان می تواند از هرچیزی خوشحال و ناراحت شود بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه. فقط و فقط به دید ما بستگی داره‌. همین . تحویل سال شیرین و همراه با دلخوشی بی بهانه رو براتون آرزومندم.

لازم هست که....

لازم است کتاب بخوانی، اما کتاب خواندن تنها تو را فرهیخته نمی‌کند.

لازم است با سواد باشی، اما سواد به‌تنهایی نشان‌دهنده‌ی درک و فهم تو نیست.

لازم است مدرک داشته باشی، اما مدرک تضمینی برای درک عمیق‌تر از زندگی و خودت نیست.

در دنیای امروز، پر است از کسانی که برای "کتاب‌خوان بودن" کتاب می‌خوانند و برای "تحصیل‌کرده بودن" درس می‌خوانند، اما واقعیت این است که این‌ها نمی‌توانند جایگزین رشد واقعی و درک عمیق از زندگی شوند.

مهم است چطور می‌خوانی و چرا می‌خوانی؟

مهم است که دانش تو چگونه رفتار و زندگی‌ات را شکل می‌دهد؟

آیا خوانده‌هایت تو را صبورتر کرده‌اند؟ فهم تو را عمیق‌تر کرده‌اند؟ آیا رفتار تو بیشتر از پیش نشان‌دهنده‌ی انسانیت و اصالت توست؟

پس در پایان، این‌ها هستند که مهمند:

چقدر درک کرده‌ای؟

چقدر بهتر شده‌ای؟

چقدر به انسان کامل‌تر نزدیک شده‌ای؟

روشی برای ایجاد عادت های مثبت

اگر دوست دارید کار مثبتی برای شما تبدیل به روال شود آنرا تبدیل به یک عادت برای خودتان بکنید. می دانم که ایجاد یک عادت سخت است اما این کار ناممکن نیست. عادت از تکرار می آید و زمانی که عملی را مداوما تکرار نکنید برای شما تبدیل به عادت نخواهد شد. شروع یک عادت مثبت ظاهرا خیلی دشوار به نظر می رسد ولی ناشدنی نیست‌. اتفاقا همین عادت از کاهلی و تنبلی ما نشات می گیرد. اگر کاری را که نتایج مثبتی برای ما دارد را تبدیل به عادت بکنیم دیگر انجامش برایمان سخت نیست‌ و تنبلی زورش به ما نمی چربد. برای سرعت بخشیدن به ایجاد یک عادت مثبت می توانید از روشی که برای شما مرحله به مرحله توضیح می دهم استفاده کنید:

۱. ابتدا یک کار یا عمل مثبت که تصمیم دارید به عادت خود تبدیل کنید را انتخاب کنید.

۲. سپس شروع به تکرار آن بکنید. این مرحله سختترین مرحله ایجاد عادت است. چون شما باید از کامفورت زون یا همان حاشیه امن خود خارج شوید و اینجا تنبلی بشدت شما را برای عدم انجامش تحت فشار قرار می دهد. برای غلبه به این فشار و روالی کردن عمل مورد نظر، آنرا به یک عادت قدیمی خودتان متصل کنید. مثلا اگر می خواهید حتما از دهانشویه برای ضدعفونی کردن دهانتان استفاده کنید این کار را حتما با مسواک زدن خودتان در صورتی که عادت به مسواک زدن دارید همراه کنید. این استراتژی از فشار تنبلی می کاهد‌ و به شما کمک می کند که راحت‌تر به کار مورد علاقه عادت کنید.

۳. بعد از هربار تکرار کردن کار مورد علاقه تان به خودتان پاداش بدهید و مدام به این کار ادامه دهید به این شکل مغز شما تشویق به تکرار آن عمل می شود و با شوق بیشتری آنرا تکرار می کند.

۴. بعد از انجام سه مرحله بالا نوبت به منعطف کردن عادتتان می رسد. این کار را برای زمانی انجام می دهیم که می دانیم شرایط ایده آل برای تداوم عادت وجود ندارد. چون همانطور که می دانیم شرایط مرتبا تغییر می کند و اگر تغییر شرایط باعث وقفه در انجام کاری که می خواهید به آن عادت کنید بشود شکست ایجاد عادت در آن محتمل تر می شود و ممکن است از سرتان بیافتد. پس عادت خود را منعطف کنید. مثلا برای خودتان فرجه قائل شوید. به عنوان مثال فرض کنید می خواهید حتما در طول هفته سه بار ورزش کنید بعد از ایجاد عادت در ورزش کردن در روزهای خاص حالا می توانید به خودتان این اجازه را بدهید که این روزها دیگر خاص نباشند مثلا اگر چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه را ورزش می کنید دیگر به آن سه روز اصرار نورزید ولی حتما خودتان را ملزم کنید که این سه مرتبه ورزش در هفته را انجام دهید تا به عادت خود عمل کرده باشید. بدین شکل وقفه ای که در انجام کار و روال شما عامل اصلی به سرانجام نرسیدن ایجاد عادت مثبت است هم احتمال کمتری دارد که عادت را از سر شما بیاندازد.

این یک روش کارساز است که از یک کتاب درباره ایجاد تغییرات در خود آموخته ام و آنرا امتحان کرده ام و بازخورد مثبتی هم از آن گرفته ام. پیشنهاد می کنم که شما هم به آن عمل کنید و نتیجه را هرچه بود یادداشت کنید یا همین جا اطلاع دهید. امیدوارم که پشیمان نشوید.

درباره یک سریال (روز صفر)

این دو سه روز یک مینی سریال ۶ قسمتی به عنوان روز صفر Zero day رو تماشا کردم که نشان می داد آمریکا مورد حمله سایبری شدید قرار گرفته و رئیس جمهور سابق جورج مولن وظیفه ریاست کمیسیون تحقیقات برای پیدا کردن عاملان اصلی فاجعه که باعث مرگ هزاران نفر بر اثر این حمله سایبری شده رو به عهده می گیره. نقش این آقا رو رابرت دنیروی معروف بازی کرده. گذشته از بازی مسلطی که دنیرو داره یک جایی هست که رئیس و مالک یک شرکت آی تی و های تک و سوشیال مدیا رو که بعد ها مشخص شد از عوامل و وسیله ای برای اجرای این حمله بوده را به دفترش دعوت می کنه و بعد از تمام شدن جلسه با حضور معاونانش وقتی می خواد این خانوم رو بدرقه کنه یک جمله می گه بهش و اشاره می کنه به نقل قولی که طرف کرده در پیام ویدئویی و درش گفته" ما نباید آزادی رو قربانی امنیت کنیم " و به جای کلمه Liberty گفته Freedom. اونجا یک تیکه به این خانم می اندازه که "ولی این دو واژه باهم تفاوت دارند. Freedom بدین معنی هست که اجازه دارید هرکاری که می خواهید بکنید ولی liberty این نیست و معنیش این هست که اکثر و باقی مانده ما را از شر آدمایی مثل شما حفظ می کنه." یعنی آزادی واقعی قید و بند هم داره و به این صورت نیست که هرکاری دلت بخواد بتونی بکنی و باید اجازه داشته باشیم جلوتون رو بگیریم. در قسمت آخر سریال هم مشخص می شه که دختر خود رئیس کمیسیون هم به همراه تعدادی از نمایندگان و رئیس مجلس نمایندگان آمریکا تدارک بیننده این فاجعه برای مقاصد کثیف سیاسی خودشون بودند و دختر پشیمان می شه و خودشو تسلیم می کنه و مابقی رو هم لو می ده. یک سکانس هست که این آقای مولن در آشپزخانه نشسته و می خواد صبحانه بخوره با همسرش و وقتی هست که متوجه خیانت دخترشون که نماینده کنگره هست هم شده اند و اين پدر تو فکره و باید تصمیمات سختی بگیره . اینجاست که همسرش دستش رو می گیره و می گه ببین جورج درسته که ما با دخترمون تو یک جبهه نیستیم و اون مقابل ما بوده و یکی از مسئولین فاجعه است ولی ماهم غیر مستقیم مسئولیم و باید مسئولیت بپذیریم چون نتونستیم طوری فرزندانمان رو تربیت کنیم که در بزنگاه زندگیشون تصمیم درستی بگیرند و در سمت درست بایستند. اینجاست که باید متوجه شد پدر و مادر درست بودن چه زحمت فراوانی می طلبه و این زحمت، تنها زحمت جسمی به دنیا آوردن فرزند نیست. از آغاز تا پایان این سریال حاوی نکات ریز و درشت فراوانی بود. نمی خوام به شرح و تفسیر سریال بپردازم . تماشا و تفسیرش با خود شما.

اعتماد خوب ولی کنترل بهتر است

به قول آلمانی ها

Vertrauen ist gut, Kontrolle ist besser

اعتماد خوب ولی کنترل بهتر است.

چقدر این روزها به اهمیت این جمله بیشتر پی می برم و درک می کنم که در تعاملات در عرصه های مختلف اعم از کار و زندگی شخصی لزوما اعتماد صرف کفایت نمی کند و باید یک قدم جلوتر رفته و اطمینان حاصل کرد. این مهم هم با کنترل و سنجش مستقیم یا غیرمستقیم قابل دستیابی است. این دنیا روز به روز بیشتر و بیشتر به سمتی پیش می رود که باید این جمله را پذیرفت و به آن عمل کرد. شما هرچقدر هم به کسی یا سازوکاری اعتماد داشته باشید تا به اطمینان کامل از مسیر سنجش و کنترل کردن آن نرسید قلب‌تان آرام نمی گیرد و به بی نقص بودن این قضیه پی نمی برید بگذریم از این موضوع که هیچ چیز ایده آل و بی نقصی در این جهان یافت نمی شود.

تمام

اثر مسیر و ابزار اشتباه

طی کردن مسیر اشتباه حتی اگر با روش‌های درست هم صورت بگیرد بازهم به مقصود مورد نظر ختم نمی شود. حال اگر در این مسیر از ابزارها و روش‌های غلط و نامناسب هم استفاده کنیم دیگر به هیچ وجه به هدفمان دست پیدا نمی کنیم. در مقابل اگر راه درست را هم با وسیله اشتباه طی کنیم باز هم به مقصود نمی رسیم. فرض کنید شما پیچی دارید و می خواهید آنرا محکم و در سطح مورد نظر فرو کنید. اگر آنرا در جهت درست و با گشتاور مناسب نچرخانید به هدفتان دست پیدا نمی کنید. چه آنرا با دست بچرخانید چه با بهترین و مناسب ترین ابزار. برعکس آن هم صادق است مثلا اگر قصد داشته باشیم این پیچ را با آچار یا وسیله نامناسب محکم کنیم باز هم پیچ سفت نمی شود. مثلا شما پیچی دارید که باآچارپیچ گشتی دو یا چهار سو محکم می شود ولی شما با آچارفرانسه به سر وقتش می روید مسلم است که نمی توانید آنرا بچرخانید و از هدف اصلی باز می مانید. این مثال واقعا عمق تاثیر استفاده از ابزار یا مسیر اشتباه را به شما نشان می دهد. پس تلاش کنید بعد از تصمیم به تعیین هدف به مسیر و امکاناتی که می خواهید از طریق آن ها به آن هدف دست پیدا کنید هم بیاندیشید. ببینید آیا واقعا شما را به هدف مورد نظرتان می رسانند ؟ اگر نمی رسانند یا اطمینان کمی به آنها دارید به مسیر و امکانات دیگر فکر کنید.

جهان تبدیل شده به مشتی اطلاعات که پراکنده و پخش و پلا شده و همچنین پیامک های خرید و فروش و پرداخت و ما شده ایم وابسته به آنها.

نظر شما چیست؟

مصداق ها و رنگ آسمان

در این دنیا تنها مصداق ها هستند که متفاوتند و هرجا روی این کره خاکی گام نهی آسمان همین رنگ است و بس.

هیچ تغییری بدون دلیل نیست

هیچ کس بدون دلیل تغییر نکرده و به احتمال بالا در دو حالت این تغییر را در خود صورت داده است. یا به درجه ای از فهمیدگی دست یافته که یاد گرفته بدون تجربه و با مطالعه و آموزش تغییر را در خود اجرایی کنه و یا اینکه تغییر بوسیله تجربه و با درد و رنج بسیار بهش تحمیل شده. این دو حالت رو شاید بتوان در چند موقعیت خلاصه کرد یکی این که فرد به قدری دنیادیده می شه و یا آن‌قدر در زندگیش برخوردار می شه که به سطحی از چشم و دل سیری دست پیدا کنه و تغییر به نوعی به او الهام بشه و یا اینکه به قدری می آموزه که خودش تشنه تغییر می شه و دلش می خواد تغییر کنه و یا به قدری تجربه می کنه و در این تجربه کردن ها آسیب می بینه که سر دو راهی تباهی یا تغییر دادن خودش قرار بگیره و در اون صورت چاره ای جز تغییر خودش نبینه و در واقع این تغییر به نوعی به او تحمیل می شه. تجربه نشان داده که درصد بالایی از افرادی که تغییر کرده اند در شرایط سخت و بوسیله تجربیات تلخ وادار به تغییر شده اند و درصد پایینی از افراد به حد و درجه ای خودآموخته شده اند که خود بتوانند تغییر را درخود صورت دهند. البته اینکه می گوییم فردی بدون تجربه آموخته شده دلیل بر آسان بودن تغییر نیست و تغییر به خودی خود عبور از چند مرحله را می طلبه که ترک حاشیه امن یا همون کامفورت زون یکی از اونهاست و این ترک حاشیه امن در حقیقت ترک شرایطیه که طرف بهش خو گرفته.

تلاش کنیم که در دسته خود آموختگان باشیم.

مهم نیست در چه کاری خوب هستید.....

مهم نیست که در چه کاری خوب هستید و به دستاوردهاتون چه نمره ای می دید. همیشه یک نفر هست که شما را بی کفایت جلوه دهد. چقدر در این زندگی از این صحنه ها دیده ام. به قول مولانا" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق " چقدر حرفها دارم که در این باره بزنم و چقدر با این صحنه ها در زندگی کاری و شخصی روبرو شده ام. اگر بخواهم تعداد آنها را بشمارم از حد شمارش خارج است. معمولا هم افرادی این ایرادها را می گیرند که اصلا در کار خود مانده اند و می خواهند روی شکست های خود سرپوش گذاشته و حواس ها را از خود به سمت دیگری منحرف کنند. قصه ایست طولانی و تکرار شونده. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

جدال دنیای امروز

از متفکر و روشنفکری شنیدم که جدال دنیای امروز جدال مابین حق و اخلاق است و به نظر من تعبیر پر بیراهی هم نبوده اگر با دقت بیشتر و کمی عمیق تر به نزاع های جوامع و گروه های انسانی بنگریم. شما چه فکر می کنید؟ آیا موافقید؟

و اگر....

و اگر بر تو ببند

همه ره ها و گذرها

ره پنهان بنماید که

کس آن راه نداند

مولانا

دروس زندگی

یه جایی خوندم پایان هررابطه ای یک درس خوابیده که اگه یادش نگیرید اونقدر تکرار می شه که بگیرید. من می گم نه پایان هررابطه بلکه هرکس که وارد زندگیت می شه حالا چه در قالب یه رابطه چه در هر قالب دیگه ای خودش یه معلم غیررسمیه یه درسی بهت می ده که اگه درست یادش نگیری اینقدر توسط افرادی که بعد از اون طرف به زندگیت وارد و ازش خارج می شن بهت در مصداق‌های متفاوت یا مشابه تکرار می شه تا یاد بگیری و وقتی یاد گرفتی دیگه اون درس تکرار نمی شه. درسهایی درباره :

-خودشناسی

-معیارشناسی

-تعیین خطر قرمزها و حد و مرزهای خودت

و یا درسایی مثل این درس که

- کلاهت رو سفت بچسبی

-در زندگی کسی دخالت بیجا نکنی

-در مسائلی که به تو مربوط نیست و ازش سررشته ای نداری اظهارنظر بیجهت نکنی

-نخواهی کسی رو عوض کنی

-و خیلی درسهای مشابه دیگه.

تلاش کنیم قبل از اینکه این درسها مستقیم و غیرمستقیم بخواهند بهمون تدریس بشوند خودمون سعی کنیم خودسازی کنیم و یادشون بگیریم چون بسیاری از این درسها و معلمهاشون لزوما یادگیری و رفتارشون لذت بخش نیست ولی نتایج یادگیریشون بسیار شیرین و مفید هستند.

همین.

شب خوش

هرچه شما را نکشد......

هرچه شما را نکشد قوی ترتان می کند. تا چه حد به این جمله اعتقاد دارید؟ واقعا این نظریه را می پذیرید؟ حتی اگر کشته نشدید ولی از بسیاری جهات تحلیل رفتید چه؟ باز هم می پذیرید که قوی تر شده اید؟ اصولا چه نظری درباره این موضوع دارید؟ بگویید .

راکد نمانید

ثابت و راکد نمانید. به هر وسیله ای شده حرکت رو به جلو را ادامه دهید. از ثابت ماندن و درجا زدن پرهیز داشته باشید. همین که ثابت ماندید شروع به قیاس خود با پایین تر از خود می کنید و به خود می گویید خب حالا من هنوز از خیلی ها بهترم و آنها بعید است به من برسند ولی سررا می چرخانید و بینید همین مغرور شدن باعث غافل شدن و جا ماندن از همانهایی شد که گمان می کردید به شما نمی رسند. البته عرصه زندگی عرصه رقابت با همه چیز و همه کس و به هر وسیله ای نیست و باید زمینه ای که در آن می خواهید عالی و پرفکت باشید ارزش آن پرفکت بودن را داشته باشد. در این مسیر چاپلوس هایی که فقط مدح شما را می گویند را از دور خود برانید یا حداقل گوشهایتان برای حرفهایشان یکی در باشد و دیگری دروازه تا با تعریف های بی‌بیجایشان باعث راکد ماندن شما نشوند. وقتی به مقصد رسیدید می بینید که ارزشش را داشت که راکد نماندید.

شعر صبحگاهی

سلام صبح بخیر

در غزلیات حافظ بیتی هست که می فرماید:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی🌷

دردنیایی که برپایه ی مادّیات، کامجویی وبی دردی بناشده باشد انسانیّت،عشق ومحبّت بدست نمی آید برای بدست آوردن این ارزشهای والا باید دنیای دیگری به شیوه ی رندی ورهایی ازبندهمه ی تعلّقات بنانهاد وآدمیان دیگری با جهان بینی ِحافظانه پرورش داد.

راستی ما چقدر به این موضوع اهمیت می دهیم؟