حال همه ما خوب است ولی تو باور مکن

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن

می سوزم از فراقت....

می‌سوزم از فِراقت روی از جَفا بگردان

هجران بلایِ ما شد، یا رب بلا بگردان

مَه جلوه می‌نماید بر سبز خِنگِ گَردون

تا او به سر درآید، بر رَخش پا بگردان

مَرغول را بَرافشان یعنی به رَغمِ سنبل

گِردِ چمن بُخوری همچون صبا بگردان

یغمایِ عقل و دین را بیرون خرام سرمست

در سر کلاه بِشکن در بَر قَبا بگردان

ای نورِ چشمِ مستان در عینِ انتظارم

چنگِ حزین و جامی بِنواز یا بگردان

دوران همی‌نویسد بر عارضش خطی خوش

یا رب نوشتهٔ بد از یارِ ما بگردان

حافظ ز خوبرویان بختت جز این قَدَر نیست

گر نیستت رضایی حُکمِ قضا بگردان

خدا وطن‌مون رو از شر دشمنان داخلی و خارجی حفظ کنه انشاالله!

آمین

یلدا

دنبال این بودم که برای شب یلدا مطلبی بنویسم. اما در میان متون و پیام هایی که می خواندم این جمله های چشم نواز نظرم را جلب کردند. پیش خودم گفتم بهتر است آنها را با شما به اشتراک بگذارم. بخوانید و لذت ببرید.

یلدا را،

امسال،

از نفسِ پیرِ روشن‌ضمیرِ شالیار،

با دانه‌های یاقوتیِ اناری

تفأل خواهم زد؛

که به سانِ سرخابِ فلق،

دل را

از رنگِ حزینِ زمستان

برهاند

و تنِ زخمیِ خاک را

با جامه‌ی فاخرِ بهار

بپوشاند.

یلدا را،

امسال،

با واژگانِ لسان‌الغیب

نیت خواهم کرد؛

برگ‌به‌برگ،

تا فاش از می در کف بگوید

و عریان از گلی

که در بر می‌روید؛

تا سرانجام،

فریادرسی را

کام بجوید.

فردا را،

با روشنیِ سحر،

پیمان خواهم بست

تا بر ستیغِ روزگار،

مشعلی برافرازد،

افق را

گلگون سازد

و حسرت را

از جانِ عاشق

به دور اندازد.

یلدا را،

در خلوتِ شبانه‌ای،

مژدگانی

خواهم داد؛

اگر گردشِ ایّام

خراب‌خانه را

از اسارت

رها نماید؛

پستویِ هراس را

بر خلعتِ نور

بگشاید

و در کویرِ خستگی،

زلالِ شادی

بسراید.

یلدا را،

در روشن‌ترین روزِ سال،

تفأل

خواهم زد.

چون می گذرد، می گذرد

من دو الی سه روز در هفته به تمرین های ورزشی در باشگاه می پردازم. در آنجا هم دوستانی علاوه بر دوستانی که در محل کارم با آنها آشنا شده و مراوده دارم پیدا کرده ام. یک دوستی به نام احمد در بین دوستان باشگاهی هست که از قضا ایرانی هم هست و هنگام تمرین در باشگاه باهم خوش و بش و صحبت می کنیم. احمد یک تکه کلام داره وقتی حالشو می پرسم بهم می گه " چون می گذرد، می گذرد" وقتی این جمله رو بر زبان میاره باهم کلی می خندیم. ولی من وقتی عمیق تر به این جمله فکر می کنم می بینم احمد با وجود اینکه مشکلات زیادی در زندگیش هست چه نگاه زیبایی داره. پیش خودم می گم احمد چه دید قشنگی داری. هیچ موقع داخل یه موضوع گیر نمی کنی و رد می شی. واقعا هم همینه اگه بخواهی در زندگی فکرتو به هر مشکل ریز و درشتی مشغول کنی دیگه سنگ روی سنگ بند نمی شه. البته من خیلی وقت هست که به این نتیجه رسیدم که زندگی رو سخت نگیریم چون به اندازه کافی مشکلات ریز و درشت در مسیر زندگی ایجاد می شوند که باید بهشون فکر کرد ولی وقتی ظرفیتت عین دریا عمیق و وسیع باشه دیگه با هر سنگ ریزه ای به تلاطم نمی افتی. از دیدن افرادی مثل احمد با این طرز فکر خوشحالم که بسیاری افراد دیگر هم هستند که منش زندگیشون رو این قرار داده اند. هرروز که می گذره من بیشتر به این منش اعتقاد پیدا می کنم. باوجود اینکه در صحبت های قبلی خودم هم دراین باره نوشته ام این بار هم دوباره تاکید می کنم که بدون گذشتن زندگی پیش نمی ره و یک جایی دیگه باید خیلی چیزها و وقایع رو جدی نگرفت و عبور کرد.

به قول سعدی جان:

نگفتم روزه بسیاری نپاید

ریاضت بگذرد سختی سر آید

پس از دشواری آسانیست ناچار

ولیکن آدمی را صبر باید

مکن بد که بینی به فرجام بد

ز بد گردد اندر جهان نام بد

نگر تا چه کاری، همان بدروی

سخن هرچه گویی همان بشنوی

تو تا زنده ای سوی نیکی گرای

مگر کام یابی به دیگر سرای

فردوسی

نیک بجوش و صبر کن......

هیچ مگو و کف مکُن، سر مَگُشای دیگ را

نیک بجوش و صبر کن زانکه همی پزانمت

مولانا

پختگی بدون صبر بر سختی‌ها، هرگز میسر نیست.

گرچه ما در مسیر زندگی، سختی‌ها و زخم‌های زیادی را تجربه می‌کنیم اما این زخم‌ها منجر به پختگی و کمال می‌شود.

این سختی ها به منزله گرمای سوزانی است که وجود ما را می پزد و سطح ایستادگی و ظرفیت ما را طوری افزایش می دهد که دلمان دریا شود و با هر سنگریزه ای به مثابه یک تشت آب به تلاطم نیافتد. نمی دانم این را برای چندمین بار است که می نویسم. ولی می دانم‌ اگر مهم نبود و آن را در زندگی شخص ام‌ تجربه اش نمی کردم هیچ گاه به این مقدار روی آن تاکید نمی کردم. هربار هرزمانی نکته ای می بینم که در این حیطه می گنجد بر آن می شوم که مطلبی بنویسم و تاکیدی دوباره بر این موضوع بگذارم. اینبار این شعر مولانا این بهانه را به دست داد تا دوباره بنویسم. به راستی که قرنها پیش در اشعارش به همه ما درس زندگی داده است.

حال همه ما خوب است ولی....

سلام،

حالِ همه‌ی ما خوب است،

ملالی نیست

جز گم شدنِ گاه‌به‌گاهِ خیالی دور،

كه مردم به آن

«شادمانیِ بی‌سبب» می‌گویند.

با این‌همه عمری اگر باقی بود،

طوری از كنارِ زندگی می‌گذرم

كه نه زانویِ آهوی بی ‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگار بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم:

حوالیِ خواب‌هایِ ما،

سالِ پُربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاطِ آن‌جا

پُر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل،

حتّ هر وهله،

گاهی،

هر از گاهی

ببین انعکاسِ تبسّمِ رویا

شبیهِ شمایلِ شقایق نیست!

نه ری‌را جان!

نامه‌ام باید كوتاه باشد،

ساده باشد،

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم:

حالِ همه‌ی ما خوب است

امّا تو باور مكن...!!

✦ شعر: علی صالحی

✦ دکلمه: خسرو شکیبایی

بحث با نادان ها

هنگام مواجهه با افراد نادان آن هم در شرایط دشوار چه باید بکنیم. صائب تبریزی بیتی دارد که شاید حلال این مشکل باشد.

در جنگ، می کند لب خاموش کار تیغ

دادن جواب مردم نادان چه لازم است؟

صائب به ما یاد می‌دهد که در شرایط دشوار و مواجهه با افراد نادان، بهترین راهکار عمل کردن و حفظ آرامش است. حرف زدن زیاد نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه ممکن است باعث تشدید اختلافات نیز شود.(در شرایطی که بحث و جدل با افراد نادان به جایی نمی‌رسد و تنها باعث تشدید اختلاف می‌شود، بهتر است سکوت اختیار کنیم. همان‌طور که در جنگ، شمشیر برنده‌تر از زبان است، در مجادله با نادانان نیز سکوت، کارسازتر از گفت‌وگو است.) به این گونه افراد نباید جواب داد یا با آنان بحث کرد زیرا این توهم به آنها القا می شود که انگار حرفشان دارای اهمیت است و همین توهم باعث تحریک بیشتر آنها به ادامه دادن حرفهای بیهوده شان می شود. همین باعث تشدید تشنج می شود. به قول یک ضرب المثل آلمانی Sprechen ist Silber, Schweigen ist Gold. ترجمه تحت الفظی آن هم این است که صحبت کردن از جنس نقره ولی سکوت از جنس طلاست. این در حالیست که آلمانی ها افرادی هستند که به شدت به صحبت کردن و بیرون ریختن افکارشان عادت دارند. وقتی در چنین فرهنگی چنین ضرب المثلی رایج و دارای اهمیت است دیگر خودتان می توانید درک کنید که در فرهنگ ما چقدر می تواند حائز اهمیت باشد. قضاوت با شما خوانندگان عزیز.

مردم علاج در وطن است

با تکه‌های پیکرمان

با گیسوان دخترمان‌

می‌خواستید چه کار کنید؟

ما زنده‌ایم مثل امید

این چند روز را بروید

برکُشتن افتخار کنید

شیپور جنگ را زده و

یکباره صلح می‌طلبید

ابلیس زادگان پلید‌ای بدترین اهل زمین

با ما رسیدگان به یقین

پس لایقید قمار کنید

مردم، علاج در وطن است

دنیا فقط لب و دهن است

این جنگ جنگ تن به تن است

آزادگان کل جهان

فکری برای تربیت اقوام برده‌دار کنید

این ظلم‌های بی‌حدشان

افکارتیره وبدشان

آژیر‌های ممتدشان

سوراخ‌های گنبدشان

این موش‌های شب زده را‌ ای گربه‌ها شکار کنید

کودک کشان ورطه نیست

بزدل‌تر از شما چه کسی است؟

ما در مسیر آمدنیم

جرسومه‌گان ظلم و ستم

وقت است تا به همت هم

از خانه‌ها فرار کنید

فرار کنید

صحبت نه از زیاد و کم است

شمشیر خشم ما دو دم است

یک ضربه نیز مغتنم است

این تیغ تیغ روز جزاست

کعبه برای فهم شماست

سجده به ذوالفقار کنید

مردم خدا مراقب ماست

جز خیر ما ندید و نخواست

کاری خدا که در همه جاست

از شر دشمنان چه هراس

تنها حساب بر نظر و الطاف کردگار کنید

خائن همیشه بوده و هست

این دست پخته اجنبی است

نفرین به این جماعت پست

وقتی غبار فتنه نشست

رحمی مباد بر ستم مزدور جیره خوار کنید

ابیات امروز

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

من بسر چشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

برایت آرزو دارم که.‌‌‌..

از ویکتور هوگو نویسنده فرانسوی رمان بینوایان برای سال نو جملاتی زیبا و همچنین پندآموز نقل شده که به نظرم آمد اینجا آنها را بنویسم. از نظر من که بسیار زیبا و تاحدودی هم با مزه و پندی برای زندگی بودند و هستند.

"اول از همه برايت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی،كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اينگونه نيست،تنهائيت كوتاه باشد،

و پس از تنهائيت ،نفرت از كسی نيابی.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،

بدانی چگونه به دور از نااميدي زندگي كنی.

برايت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،

ازجمله دوستان بد و ناپايدار،

برخی نادوست، و برخي دوستدار

كه دست كم يكی در ميانشان

بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

وچون زندگی بدين گونه است،

برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشی ،

نه كم و نه زياد ، درست به اندازه ،

تا گاهی باورهايت را مورد پرسش قرار دهد ،

كه دست كم يكی از آنها اعتراضش به حق باشد ،

تا كه زياده به خود غره نشوی،

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشی

نه خيلی غير ضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی ديگر چيزی باقي نمانده است

همين مفيد بودن كافی باشد تا تو را سر پا نگهدارد.

همچنين ، برايت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك می كنند

چون اين كار ساده ای است ،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير می کنند

و با كاربرد درست صبوری ات براي ديگران نمونه شوی.

و اميدوارم اگر جوان هستی

خيلي به تعجيل، رسيده نشوی

و اگر رسيده ای، به جوان نمائی اصرار نوررزی

و اگر پيری ، تسليم نااميدي نشوی

چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم حيوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز يك سهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهيش را سر می دهد .

چرا كه به اين طريق

احساس زيبائی خواهي يافت ، به رايگان.

اميدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خرد بود باشد

و با روئيدنش همراه شوي

تا دريابی چقدر زندگی در يك درخت وجود دارد....

بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی

زيرا در عمل به آن نيازمندی

و برای اينكه سالی يك بار

پولت را جلو رويت بگذاری و بگوئی : اين مال من است.

فقط برای اينكه روشن كنی كدامتان ارباب ديگری است!

و در پايان ، اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

واگر زنی ، شوهر خوبي داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد .

اگر همه ی اينها كه گفتم فراهم شد

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم!"

فعلا ببنیم چند تا از این آرزوها برای ما برآورده شده و آنها را بشماریم که هرکدام از آنها نعمت هایی زیبا هستند و به قول خود هوگو فعلا آنها را برآورده کنیم تا بعد از آن نوبت به آرزوهای ديگه برسه گرچه به نظرم هرکس همه این آرزوها برایش برآورده شه دیگه نیاز چندانی به آرزوهای دیگه ای نداره.

یکبار دیگه سال ۱۴۰۴ مبارک.

سال نو مبارک

بهار، وعده‌ی خداوند است تا جهان را هر سال از نو بیافریند، و به ما بیاموزد که زندگی، همیشه راهی برای شکفتن و از نو برخاستن دارد.

و نوروز، این آیین شکوهمند آریایی و اهورایی، و میراث ماندگار نیاکانمان، از دل تاریخ تا خانه‌های امروزمان، همیشه پیام‌آور «نیکی، روشنایی و تازگی» بوده است.

در این نوروز خجسته، آرزو می‌کنم دلهاتون از مهر لبریز، روزگارتون از برکت سرشار، و جانهاتون به زیبایی صبح‌های بهاری، آرام و زلال باشد.

و برای ایران عزیزمان؛ سرزمینِ خورشید و آزادگی، روزگاری پر از آرامش، شکوه و سربلندی آرزو دارم، تا همچون سروِ کهنِ این خاک، همواره استوار و جاودانه بماند.

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

سال نو مبارک

دلخوشی های شما روز افزون باد

آخرین روزهای اسفند است

آخرین روزهای اسفند است

از سَرِ شاخِ این برهنه‌چنار

مرغکی با ترنّمی بیدار

می‌زند نغمه،

نیست معلومم

آخرین شِکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه‌های بهار؟

شعر صبحگاهی

سلام صبح بخیر

در غزلیات حافظ بیتی هست که می فرماید:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی🌷

دردنیایی که برپایه ی مادّیات، کامجویی وبی دردی بناشده باشد انسانیّت،عشق ومحبّت بدست نمی آید برای بدست آوردن این ارزشهای والا باید دنیای دیگری به شیوه ی رندی ورهایی ازبندهمه ی تعلّقات بنانهاد وآدمیان دیگری با جهان بینی ِحافظانه پرورش داد.

راستی ما چقدر به این موضوع اهمیت می دهیم؟

شعر شب

دل من مسلمانم.

قبله ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده من.....

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ،

جریان دارد طیف.....

#سهراب_سپهری

مولانا درسی روانشناسانه می دهد

"مهر و رقت وصف انسانی بود

خشم و شهوت وصف حیوانی بود"

مثنوی_مولانا

مولانا می‌فرماید:

"اگر شما مهربان باشید و رقت قلب داشته باشید و قلب‌تان نرم و سبک باشد، شما انسان هستید؛ چرا که این ویژگی‌ها وصف انسانیت است.

اما اگر خشم و شهوت بر شما غلبه داشته باشد، شما حیوان هستید."

پس مولانا به‌روشنی مشخص می‌کند که آیا شما انسان هستید یا حیوان.

قبلا از زبان یک روانشناس شنیده بودم که نتایج یک تحقیق علمی را بیان می کرد که در زمان عصبانیت ضریب هوشی شما بر ۴ تقسیم می شود. به این جمله فکر کردم که اگر ضریب هوشی شما در دسته تیزهوشان با ضریب هوشی حدود ۱۲۰ جای گرفته باشد بدین ترتیب ضریب هوشی شما به ۳۰ می رسد. حال فکر کنید اگر در دسته انسانهای معمولی با ضریب هوشی بالا نباشید در هنگام عصبانيت ضریب هوشی شما به کجا خواهد رسید. حاجت به گفتن نیست که شما با این ضریب هوشی هنگام عصبانيت در دسته چه موجوداتی طبقه بندی خواهید شد. برای همین است که می گویند هنگام عصبانيت واکنش نشان یا پاسخی ندهید زیرا عقل و هوش شما در آن زمان دیگر کارایی اش را تا حد زیادی از دست داده و امکان صورت دادن اتفاقات یا فجایعی ناگوار بسیار بالاست. این جملات را که با سخنان مولانا قیاس می کنیم پی به دید عمیق و دور اندیشی وی می بریم. حقا که او روانشناسی برای اعصار مختلف بوده و هست و خواهد بود.

این گفته ها به واقع در خور تامل هستند. پس به آنها فکر کرده و آنها را به کار بندیم.

درسی برای زندگی از مولانا

ای بسا ریشِ سیاه و مَردِ پیر

ای بسا ریشِ سپید و دلْ چو قیر

پیر, پیرِ عقل باشد ای پسر

نه سپیدی مویْ اَندر ریش و سَر

از بلیس او پیرتر خود کی بُوَد؟

چونکه عقلش نیست او لاشی بُوَد

مثنوی_مولانا دفترچهارم

چه بسا فردی ریش سیاه داشته باشد ولی دل او پر از تجربه باشد و چه بسا کسی ریش سفید داشته باشد ولی دلش مانند قیر سیاه باشد. پس ای پسرم, پیری به معنای سپید بودن ریش و موی سر نیست, بلکه به معنای پختگی عقل است. مثلا, هیچ کسی از ابلیس سنش بیشتر نیست, ولی وقتی که ابلیس عقل نداشت, سن و سال زیاد او هیچ فایده ای نداشت.

چون بسی ابلیس آدم روی هست.....

چون بسی ابلیس آدم روی هست

پس به هر دستی نشاید داد دست

زانكه صیاد آورد بانگِ صفیر

تا فریبد مرغ را، آن مرغ گیر

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش

از هوا آید بیابد دام و نیش

حرف درویشان بدزدد مردِ دون

تا بخواند بر سلیمی زان فسون

#مثنوی_مولانا دفتراول

به خدا که مولانا روانشناسی حاذق برای تمام اعصار بوده و هست و خواهد بود. این ابیات با هر عصر و زمانی همخوانی دارند چون به ذات انسانی مربوطند. ذات انسانی چه ابلیسی چه خیر و ملائکه ای تغییری نمی کند تنها مصداق بیرونی اش دچار تحول و دگردیسی می شود. این را مولانا بسیار درست تشخیص داده و بیان کرده است.

بسیار کسانی که در لباس آدمی ، ابلیسی درون خود دارند.

همانطور که شکارچی پرندگان برای شکار از سوتی که صدایش شبیه صدای پرندگان است استفاده می کند و به این وسیله پرندگان دیگر را به دام می اندازد مردمانی هم هستند که حرف هایی را از بزرگان ما وام می گیرند بدون اینکه در وجود خود چیزی از آنها را قبول داشته باشند و برای فریب دیگران از آن استفاده می کنند .

پس باید مواظب بود و به هر کسی دست دوستی و بیعت نداد.

واقعیت را از این واضحتر و عریان تر نمی شد بیان کرد‌.

دنیا پر از بدیست و من....

..

دنیا پر از بدی است و من شقایق تماشا می‌کنم، روی زمین میلیون‌ها گرسنه است. کاش نبود، ولی وجود گرسنگی شقایق را شدیدتر می‌‌کند

سهراب سپهری

گر در  طلب گوهر کانی کانی

این داستان را مولانا در آثارش نقل کرده است.

تمثیل‌های مولانا ناشی از جو حاکم زمانش بود، که از آن رنج می‌برد. این‌هم یکی از آن تمثال‌ها که مولانا مثل فرزانگان زمان ما از آن رنج می‌کشید.

دباغ در بازار عطرفروشان

مولوی داستان مردی را می‌گوید که هنگام عبور از بازار عطر فروشان، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد!

مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند، یکی نبض او ر‌ا می‌گرفت، دیگری گلاب بر صورت او می‌پاشید و یکی دیگر عود و عنبر می‌سوزاند.

اما این درمان‌ها هیچ سودی نداشت، برعکس حال مرد بدتر و بدتر می‌شد و تا ظهر بیهوش افتاده بود و همه درمانده شده بودند.

تنها برادرش فهمید که چرا وی در بازار عطاران بیهوش شده است؛ با خود گفت:

من درد او را می‌دانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از کثافات می‌باشد او به بوی بد عادت کرده و مغزش پر از بوی تعفن و سرگین است

حالا با استشمام بوی خوب عطرها بیهوش شده است!

سپس کمی سرگین بدبوی حیوانی را برداشت و به بازار آمد مردم را کنار زد و کنار برادرش نشست و آن سرگین بد بوی را جلو بینی برادر گرفت؛ چند لحظه بعد مرد دباغ به هوش آمد!

در حقیقت این تمثیل مردمی است که به افکار و اقوال و فرهنگ نازل و مبتذل خو گرفته و از کلام نغز و درست، افکار پرورانده و متعالی، آثار اصیل، هنر والا و فرهنگ فاخر روی برگردان‌اند!

تا جایی که آنها رفتار صحیح و فرهنگ اصیل را خسته‌کننده، سخت‌فهم و یا غیر سرگرم‌کننده می‌دانند و از شنیدن یک حرف حسابی، خواندن یک کتاب عالی، تماشای یک فیلم هنری و یا گوش‌دادن به یک موسیقی اصیل، نه تنها هشیار نمی‌شوند؛ بلکه به بیهوشی عمیقی رضایت می‌دهند....

گر در طلب گوهر کانی کانی

گر در پی لقمه نانی نانی

گر از اندیشه تو گل بگذرد گل باشی

ور بلبلی و بیقرار بلبل باشی

مثنوی معنوی

پس بدانیم که در پی چه هستیم و با چه افراد و اعمالی خو گرفته ایم و اگر به افکار و فرهنگ دون و بی ارزش و تحقیر کننده خوگرفته ایم تا دیر نشده از آنها فاصله بگیریم. این درسیست که شاید بتوان از این داستان گرفت.

کلامی از لسان الغیب

صبح شما بخیر

امروز یک کلام از لسان الغیب بخوانیم و بشنویم‌

دورِ فلکی یکسَره بر مِنْهَجِ عدل است

خوش باش که ظالم نَبَرد راه به منزل

چرخ فلک برمدار عدالت می چرخد نظام هستی برمدار

خیرخواهی می چرخد ای دل خوش باش که بارکج ِ ظالم هرگزبه سرمنزل نمی رسد.

حافظ قلم شاه جهان مَقسِم رزق است

از بهر معیشت مکن اندیشه ی باطل

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش

حافظ

شعر صبحگاهی

سلام صبح همه دوستان عزیز بخیر

غزلی از حافظ را که امروز چشمم به آن افتاد و بسیار پسندیدم را برای شما می فرستم . پندی در آن هست که واقعا ارزش شنیدن برای همه ما دارد.

دلا دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات

مکن به فسق مباهات و زهد هم مَفُروش

ای دل تو را از روی خیرخواهی به راه سعادت ورستگاری راهنمایی می‌کنم. اینکه :

"اوّل سعی کن از کارهای غیراخلاقی،پلیدی وناپاکی پرهیزکنی وچنانچه درشرایطی قرارگرفتی واز روی خطا مرتکبِ گناه و اشتباه شدی بدان افتخار نکنی ودوّم تظاهر به دینداری وزهد هم نکن هرآنچه که می نمایی همان باش،ظاهر وباطنت رایکی باشد."

یکی از بهترین دعاها

رحم فرما بر قصورِ فهم‌ها

ای ورای عقل‌ها و وهم‌ها

(مثنوی، دفتر ششم)

پندی از سعدی

تیغ بُرّان گر به دستت داد

چرخ روزگار

هرچه می خواهی بِبُر

اما مَبُر نان کسی!

سعدی

درسی از مولانا

"تا در این صورتیم از کس ما

هم نرنجیم و هم نرنجانیم"

چهل چراغ از غزلیات شمس

درس زندگی

و این جهانِ گذرنده دارِ خلود نیست و بر کاروانگاهیم و پسِ یکدیگر می‌رویم، هیچ‌کس را اینجا مُقام نخواهد بود، چنان باید زیست که پس از مرگ دعایِ نیک کنند.

و تعجب بمانده‌ام از حرص و مناقَشت با یکدیگر و چندین زر و مال و حساب و تَبَعت، که درویشِ گرسنه در محنت و زحیر، و توانگرِ با همه نعمت چون مرگ فراز آمد از یکدیگر باز نتوان شناخت.

مرد آن است که پس از مرگ نامش زنده ماند.

تاریخ بیهقی

تفاوتی تلخ

" ز آنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد

لاجرم رفت و دکانی نو گشاد

آن دکان بالای استاد ای نگار

گنده و پر کژدم است و پر ز مار "

مولانا

نادان ها خود را بی نیاز از استاد می دانند و به اتکای ظنِّ خویش مسیری را انتخاب می کنند آن راهی که بدون آموختن از دانایان انتخاب شود, راهیست پر خطر...

جایی از یک روانشناس اتریشی قرن نوزدهم ماری فون ابنر اشنباخ که هم بر همین عقیده بود خواندم که می گفت که این یک حقیقت تلخ است که اگر همه دانایان و هوشمندان تسلیم شوند، دنیا توسط احمق ها اداره خواهد شد.

این به عقیده من به عصر و سرزمین و همینطور قشر خاصی ( سیاستمداران، ثروتمندان یا مردم قشر متوسط و.... ) تعلق ندارد و یک قاعده کلیست. شما حتی اگر در یک مجموعه کوچک کار یا زندگی می کنید خواهید دید که دانایان به دلیل ناکافی دانستن اگاهی خود از اقدام پرهیز می کنند ولی نادانان به دلیل این‌که خود را عقل کل دانسته و تفکر همه چیز دانی سراسر وجودشان را فراگرفته حس اعتماد به نفس کاذبی بر آنها غالب شده که به آنها جرأت هر عملی را می دهد، دست به هر اقدامی می زنند. این واقعیتی تلخ است که در هر عصر و قشری دیده شده و باید درسهایی از آن آموخت.

شب خوش

.

شعر شب

شب از سکوت

و سکوت از شب پدید می آید

آب در بئر…

و نور از مهر…

تاریکی را

به دروازه ی هدایت راهی نیست

و دل را جز ایمان سپاهی…

هوای سرد را

هرگز سر ِ بالا رفتن نسیت

و نفس خودبین را

هرگز هوای از خود جدا گشتن…

نیایش و شعر صبحگاهی

دردپنهان به تو گویم که خداوند کریمی

یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری

دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم

که کریمی‌وحکیمی‌وعلیمی‌وقدیری

خالق خلق‌و نگارندهٔ ایوان رفیعی

خالق صبح‌ و برآرندهٔ خورشید منیری