عقل مسلط

امروز این ابیات از مثنوی مولانا را جایی خواندم. واقعا نکته ای که مولانا در این ابیات گوشزد کرده را در سالهایی که از عمرم می گذرد در افرادی از اقشار مختلف به وضوح دیده ام. خدا نکند که ما مصداقش باشیم.

"عقل باید نورده چون آفتاب
تا زند تیغی که نبود جز صواب

چون ندارم عقل تابان و صلاح
پس چرا در چاه نندازم سلاح"

مثنوی، دفترپنجم

آدمی باید به درجات بالای درکِ و معرفت رسیده باشد که از زور و قدرت به درستی استفاده کند که اگر هر قوه ای چه قدرت، چه شهوت و چه قوات دیگر انسان تحت کنترل عقل در نیاید و بر کردار و رفتارش غلبه نداشته باشد وای به حال آن انسان است که با خودش می گوید

" چرا از به کار بردنِ زور و قدرت حذر کنم؟"

قهرمان زندگی خود بودن لازمه چه شرایطی است؟

اگر می‌خواهید قهرمان زندگی‌تان باشیدو موفقیت می خواهید، اگر تمایل دارید کسی باشید که دیگران به او نگاه می‌کنند و می‌گویند: "او واقعاً ساختنی بود، نه یافتنی!" پس باید بی‌درنگ یک تصمیم بزرگ بگیرید: تمام بهانه‌ها را همین امروز دفن کنید. همین امروز.

شرایط بیرونی؟ بگذارید با صراحت بگویم: شرایط بیرونی تنها بهانه‌ای است برای افراد ضعیف. البته منکر این نیستیم که شرایط آسان است ولی بهانه هابی مانند وضعیت بد اقتصادی و حتی موانع کوچک تر مانند کارهای خانه و امثال اینها ،همه و همه واقعی‌اند، اما هیچ‌کدام تعیین‌کننده نیستند؛ آنچه تعیین می‌کند، واکنش شما به این وضعیت‌هاست. اگر خودتان را از روحیه خالی کنید بهانه های کوچکتر هم برای انجام ندادن پیدا می شوند ولی اگر برعکس عمل کردید قضیه فرق می کند. به افراد ناموفق نیز مانند سناریوهای شکست خورده نگاه کرده و شرایط و مسیری که پیموده اند را بررسی کنید تا ببینید کجای کار راه را اشتباه رفته اند.

افراد موفق در انتظار بهتر شدن اوضاع نمی‌نشینند، بلکه بلند می‌شوند و خودشان اوضاع را بهتر می‌سازند. آن‌ها به‌جای ناله کردن از تاریکی، شمع روشن می‌کنند.

این که مسیر زندگی‌تان را خودتان باید بسازید تصمیم امروز و اکنون است. به بهانه های مختلف به تاخیرش نیاندازید. اگر رشته تحصیلی‌تان را اگر دوست ندارید، تغییرش دهید اگر کسب و کاری که دوست دارید را ندارید همین الان راسخ و محکم تصمیم بگیرید که آن را بسازید و مهارتی که برای آن لازم دارید را بیاموزید و اگر بازار آن را گر کسی دیگر گرفته، یک بازار جدید خلق کنید یا روشهای جدید برای عرضه کالا و یا خدمت خود که شما را با فاصله از رقیب متمایز می سازد بیافرینید. مخلص کلام اینکه دست از غر زدن بردارید چون هیچ‌کس با غر زدن پیشرفت نکرده و نخواهد کرد‌.

بهانه‌ها، زنجیرهایی‌اند به دور گردن. وقتی پاره‌شان کنید، نفس تازه‌ای می‌کشید و متوجه می شوید که دنیای واقعی چقدر بزرگ است قدرت شما تا چه حد است. همین که ذهن آزاد شود، فرصت‌ها از جاهایی پیدا می‌شوند که قبلاً فکر می‌کردید بن‌بست‌اند.

آغاز و ادامه هر چیزی خود شما هستید. باید این را بپذیرید که محصول شرایط نیستید و نباشید و در عوض خالق آنها باشید و خواستار شرایطی باشید که آرزویش را دارید. این در واقع باید به عنوان سنگ نبشته در ذهن شما حک شده باشد.

اگر پذیرفتید که مسئولیت تمام زندگی‌تان بر عهده خود شماست و اگر تصمیم بگیرید که دیگر منتظر هیچ‌کسی نمانید و همينطور اگر این نکته را بپذیرید که تمام توان لازم برای ساختن یک زندگی شاهکار را در درون خودت دارید دیگر بهانه ها رنگ می بازند. آنگاه هیچ‌چیز نمی‌تواند جلوی شما را بگیرد. نه کم‌تجربگی، نه ترس، نه گذشته، نه حرف مردم، نه حتی موانع واقعی. فقط کافیست که برایشان از قبل برنامه ریزی و چاره اندیشی کرده باشید.

تنها کارفرمای زندگی خودتان، خود شما هستید اشتباه نشنیدید بله خودتان . شما رئیسی هستید که فرمان قدرت را در دست می‌گیرد، برای رسیدن به قله، هیچ نیازی به اجازه ندارد.

پس یک‌بار دیگر با خودت عهد ببندید که:

بهانه‌ها را برای همیشه کنار بگذارید

برای خودتان کار بسازید، نه برای دیگران؛ البته بهتر اینست که بتوانید برای هردو بسازید.

هر روز، هر ساعت، هر دقیقه را آگاهانه زندگی کنید؛

و آن‌قدر ادامه بدهید تا به کسی تبدیل شوید که روزی آرزویش را داشتید.

و همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که:

موفقیت، کار آدم‌های بهانه‌جو نیست. موفقیت، دستمزد آدم‌های بی‌بهانه است.

ما آن کسی را که می خواهیم جذب نمی کنیم.

ما آن کسی را که می خواهیم لزوما جذب نمی کنیم ،

این به چه معناست؟ عرض می کنم.

ما دقیقا همان کسی که هستیم را به سمت خود جذب می کنیم!

اگر مایل هستیم در کنار انسان‌های شایسته ، لایق و ارزشمند زندگی کنیم ، باید خود نیز چنان باشیم. چون با داشتن صفات و منويات شخصیت این گونه انسان هاست که افراد نیک و مثبت را به خود جذب می کنیم.

اگر درونمان فقر ، لجبازی ، قهر ، دروغ ، و ریا باشد ، هر چقدر هم که به روابط مملو از صداقت ، ثروت و صلح فکر کنیم ، باز هم‌ درونیات خودمان نصیبمان می‌شود. چرا؟ زیرا نیات و منويات هستند که تبدیل به روش و منش و رفتار می شوند‌. اگر مثبت باشند مبدل به گفتار و کردار مثبت می شوند اگر هم منفی باشند که نتیجه مشخص است.

پس با خودسازی شروع کنیم

تغییر از ما آغاز می‌شود

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

نگاه به اصل

به اصل و ریشه بنگرید نه به فرع و شاخه و برگ.

منظور و مقصود من از این جمله چیست؟ عرض می کنم.

به عنوان مثال فکر کنید که می خواهید پزشک شوید ولی می بینید پزشکان فراوانی هستند که غش در کارشان است و برای بیماران کم می گذارند این نباید باعث شود که شما پزشکی را بد و مضر بدانید. پزشک فقط وسیله اجرای علم پزشکی است و خوب و بد و منصف و غیر منصف دارد ولی این اصل علم پزشکی را زیرسوال نمی برد . یا به‌عنوان مثال می خواهید مهندس یا مدیر باشید ولی در زندگی با مدیر و مهندسین سودجو روبرو می شوید. آیا واقعا آنها منعکس کننده تمام عیار علم مهندسی و مدیریتند؟ قطعا خیر‌. آنها تنها مصداقند و مصداق ها هم مثبت و منفی دارند. به همین نسبت می توانید به اسکیل های بالاتر بروید مثلا دوست دارید دیندار باشید ولی دینداران فراوانی می بینید که دین تنها لق لقه زبانشان است ولی در عمل انسانهای پستی هستند. آیا این باید باعث شود که فکر کنید اصل دین مشکل دارد؟ قطعا خیر. آنها هم مصداقند منتهی مصداق های منفی. یا مثلا می بینید که انسانهای صادق و راستگو ضربه بیشتری در زندگی می خورند ولی این آیا دلیلی بر منفی و اشتباه بودن صداقت است؟ بعید می دانم‌ کسی باشد که بگوید صداقت صفتی منفی است. حتی افرادی که در شبانه روز تنها با دروغ و کذب کارشان را راه می اندازند و مشکلاتشان را از سر راه برمی دارند دوست دارند که طرف مقابل با آنها صادق باشد. هرچیزی در این دنیا بسته به نوع استفاده از آن می تواند مثبت یا منفی جلوه گر شود. البته اصل بر کاربرد مثبت است. منتهی ذات بسیاری از افراد باعث استفاده منفی از بسیاری امکانات و روش ها می شود.

باشد که همه ما کاربردی مثبت داشته باشیم.

زندگی یک راز است

اول شکر بعد صبر

و در آخر باید باور کرد.....

غصه شکست های خود را نخورید.

هیچگاه از شکست های سنگینی که در زندگی خوردید چه مالی چه عاطفی غصه نخورید. چه این خود شکست نیست که دردآور است بلکه هزینه های روحی و روانی و مالی آن است که ممکن است سنگین باشد. غم و غصه و ناراحتی تنها در زمان وقوع یک واقعه تلخ شاید جایز باشد ولی نباید ادامه دار باشد و کش پیدا کند. من همیشه زمانی که شکست های سنگین زندگی ام و هزینه هایی که بابت آنها پرداخت کرده ام را به یاد می آورم با اینکه تلخی آنها ممکن است دوباره تداعی شود فورا به خود تلنگر می زنم که فلانی این هزینه ای که برای شکستت پرداختی، هزینه خرید یک تجربه گران بها بوده. لذا قدرش را بدان. تجربه های بزرگ هیچ گاه بدون بها نیستند. مثلا اگر هزینه گزاف مالی به من وارد شده باشد به خودم می گویم ببین فرض کن خدای نکرده یک بیماری سخت داشته ای و حالا با پرداخت این هزینه انگار هزینه درمانت پرداخت شده و تو بهبود یافته ای و سالم و سلامت داری به زندگی ات می پردازی. پس شکر کن . این هزینه را باید برای درمان خودت پرداخت می کردی. شکرگزار باش که در واقعیت بدان بیماری دچار نشدی که بخواهی سختی های جسمی آن را هم تحمل کنی. یک نکته دیگر هم که به خودم یادآور می شوم گذرا بودن شرایط است. مرتب این را به خودم یادآور می شوم که ببین خدا را شکر کن که شرایط گذشت و از آن عبور کردی. اگر قراربود دائما در آن شرایط سخت دست و پا بزنی چه می کردی؟ این روال زندگیست. باید با آن کنار آمد.

خدا را شاکرم که بابت هر تجربه تلخی که داشتم به پختگی و سعه صدرم افزود. امیدوارم همه ما بتوانیم هرچه بیشتر در رشد خود کوشا باشیم.

چون می گذرد، می گذرد

من دو الی سه روز در هفته به تمرین های ورزشی در باشگاه می پردازم. در آنجا هم دوستانی علاوه بر دوستانی که در محل کارم با آنها آشنا شده و مراوده دارم پیدا کرده ام. یک دوستی به نام احمد در بین دوستان باشگاهی هست که از قضا ایرانی هم هست و هنگام تمرین در باشگاه باهم خوش و بش و صحبت می کنیم. احمد یک تکه کلام داره وقتی حالشو می پرسم بهم می گه " چون می گذرد، می گذرد" وقتی این جمله رو بر زبان میاره باهم کلی می خندیم. ولی من وقتی عمیق تر به این جمله فکر می کنم می بینم احمد با وجود اینکه مشکلات زیادی در زندگیش هست چه نگاه زیبایی داره. پیش خودم می گم احمد چه دید قشنگی داری. هیچ موقع داخل یه موضوع گیر نمی کنی و رد می شی. واقعا هم همینه اگه بخواهی در زندگی فکرتو به هر مشکل ریز و درشتی مشغول کنی دیگه سنگ روی سنگ بند نمی شه. البته من خیلی وقت هست که به این نتیجه رسیدم که زندگی رو سخت نگیریم چون به اندازه کافی مشکلات ریز و درشت در مسیر زندگی ایجاد می شوند که باید بهشون فکر کرد ولی وقتی ظرفیتت عین دریا عمیق و وسیع باشه دیگه با هر سنگ ریزه ای به تلاطم نمی افتی. از دیدن افرادی مثل احمد با این طرز فکر خوشحالم که بسیاری افراد دیگر هم هستند که منش زندگیشون رو این قرار داده اند. هرروز که می گذره من بیشتر به این منش اعتقاد پیدا می کنم. باوجود اینکه در صحبت های قبلی خودم هم دراین باره نوشته ام این بار هم دوباره تاکید می کنم که بدون گذشتن زندگی پیش نمی ره و یک جایی دیگه باید خیلی چیزها و وقایع رو جدی نگرفت و عبور کرد.

به قول سعدی جان:

نگفتم روزه بسیاری نپاید

ریاضت بگذرد سختی سر آید

پس از دشواری آسانیست ناچار

ولیکن آدمی را صبر باید

خود را از بیرون بنگر

از خود بیرون آمده و خود را بنگرید. یقین بدانید بسیاری از رفتارهای مذموم را کنار خواهید گذاشت. انسان تا زمانی که از داخل به خود نگاه می کند خود را حق به جانب می بیند اما زمانی که از دید فردی بیرون از خود خود را بنگرد در بسیاری از رفتارهایش تجدید نظر خواهد کرد. این نکته ایست قابل تامل که اگر به آن عمل کنیم بسیاری از رفتارها و اشتباهاتمان تکرار نخواهند شد. بیجهت نیست که می گویند پس از مرگ زندگی انسان از مقابل چشمانش گذر می کند و او از بسیاری از کرده هایش پشیمان و آرزو می کند که کاش به دنیا بازگردد و آن رفتارها را دیگر تکرار نکند و مسیری دیگر را در زندگی بپیماید افسوس که آن زمان دیگر دیر شده است. پس تا دیر نشده خود را از بیرون بنگر.

خودت مدیریت زندگیتو به دست بگیر.

مدیریت زندگی خود را به قضاوت‌ها و انتظارات دیگران گره نزنیم.

بسیاری از ما چنان به دیگران وابسته‌ایم که حتی خوب یا بد شدن خود را نیز به داوری‌ها و واکنش‌های آنها واگذار می کنیم و منتظر تأیید دیگرانیم و از خود نظری نداریم. اگر دیگران از ما تعریف و تمجید نکنند، کارهای نیکو را انجام نمی‌دهیم و چنان‌چه ما را سرزنش و نکوهش کنند، کارهای نیکو را ترک می‌کنیم. اگر به دیگران اعتماد کنیم و چند نفر از اعتماد ما سوء استفاده کنند، به این نتیجه می‌رسیم که اساساً اعتماد کردن به دیگران کار نادرستی است و آن را برای همیشه کنار می‌گذاریم. اگر خطاهای دیگران را ببخشیم و در این میان، چند نفر به خاطر بخشایش ما، گستاخ و پررو شوند، برای همیشه دست از عفو و بخشایش برمی‌داریم. اگر به دیگران کمک کنیم و کسانی از سخاوت ما سوء استفاده کنند، به طور کامل بخشش را ترک می‌کنیم. اگر کسی که دوستش داریم، به ما خیانت کند، حتی نسبت به سلامت جسم و جان خود نیز بی‌توجه می‌شویم و دست از همۀ کارهایی که برای بهبود کیفیت زندگی ما لازم‌اند، برمی‌داریم.

همۀ این کارها بدین معنا هستند که ما در درون خود نقطۀ قابل اتکای نیرومندی نداریم و که ما را در درجۀ اول به خاطر نیک‌بختی خودمان، و در وهلۀ بعد برای تقرّب به حقیقت و خدمت به انسانیت، به کارهای نیکو برانگیزد. عموم انسان‌ها خوب بودنِ خود را به تأیید و تکذیب دیگران گره می‌زنند و یا کسانی را به عنوان الگو قرار می دهند و کلااز آنها تقلید می کنند و هرکار زشت و زیبایی که آنها انجام می دهند را بدون اینکه با عقل و ذهن خود حلاجی کنند تقلید می کنند. در حقیقت این افراد با این کار تیشه به ریشۀ نیک‌بختی خود می‌ زنند. انسان اصیل اصول بنیادین زندگی و قانون‌های ثابت اخلاقی را مبنای زندگی خود قرار می‌دهد و بی اعتنا به نظرات و عواطف دیگران، با گام‌هایی استوار راه خود را طی می‌کند و کاری به تایید یا رد کارها و رفتارهای خود ندارد و در واقع انتظاری از دیگران ندارد. این چیزیست که من از سالها زندگی در یک کشور اروپایی و مردمش فرا گرفتم. مردم را که در جامعه می بینی اکثرا انتظاری از دیگران ندارند و اصول خود را چه درست چه غلط در زندگی خود دارند و همین باعث شده بدانند که با خودشان چند چند هستند به کدام سمت می روند. البته این به معنای بااصالت زندگی کردن‌نیست ولی به هر حال تکلیفشان با خودشان روشن است‌ و حداقل اگر مسیری راهم به اشتباه می روند دچار شرایط برزخی و ابهام و منتظر رد و تأیید دیگران هم نیستند.

نقل قولهای زیر از مادرترزا، به خوبی این موضوع مهم را تبیین می‌کند:

"بیشتر انسان‌ها غیرمنطقی و خودخواه‌اند، اما تو در هر صورت از خطاهای آنها چشم‌پوشی کن.

اگر مهربان باشی، ممکن است کسانی تو را ریاکار و فریب‌کار بخوانند، با این حال تو مهربان باش.

اگر موفق شوی، حتماً دوستان دروغین و دوستانِ راستین پیرامون تو جمع می‌شوند، اما تو موفق بمان.

اگر صادق باشی، ممکن است دیگران تو را فریب دهند، اما تو در هر حال صادق باش.

ممکن است کسانی آنچه را که در طول سال‌ها، با زحمت و کوشش فراوان، ساخته‌ای، یک‌شبه خراب کنند، با این حال تو سازنده باقی بمان.

اگر خوش‌بخت شوی، ممکن است دیگران به تو حسودی کنند و تو را بیازارند، اما تو خوش‌بخت باقی بمان.

ممکن است کارهای خوبِ امروز تو را فردا فراموش کنند، با این حال تو به کارهای خوب خود ادامه بده.

با تمام وجود به دنیا خدمت کن و بدان که در نهایت همه چیز میان تو و خداست، نه میان تو و مردم."

می دانم که انجام این کارها و اینطور رفتار کردن ها تا چه اندازه در شرایط امروز ممکن است بغرنج و سخت باشد ولی به هرحال هرچیزی بهایی دارد. این هم بهای سالم و بااصالت زندگی کردن است.

کافی است که ما در نهایت آگاهی و صداقت، در مسیر درست گام برداریم و با اصول درست زندگی کنیم. در این صورت می‌توانیم بی اعتنا به رد و قبول دیگران، با گام‌هایی استوار در راه خود به پیش برویم. به تعبیر زیبای مولانا، گلی که شکفته شده است، از رد و قبول دیگران بیمی به خود راه نمی‌دهد:

چون گل بشکفت و روی خود دید

زآن پس ز قبول و رد نترسد

(کلیات شمس، غزل ۷۰۳)

یک زمانهایی ....

آدم بعضی وقتا

انقدر توی یه حس،

یه حضور یا یه نعمت غرقه،

که دیگه نمی‌فهمه کجاست…

چی داره…

نمی‌فهمه اون چیزی که دنبالش می‌گرده،

همونیه که توش ایستاده

ما گاهی وسط رودخونه‌ایم،

ولی تشنه‌ایم...

قدر داشته هایتان را بدانید .

تصمیم به اینکه می خواهید چه کسی باشید

یه جایی از زندگی بالاخره باید تصمیم بگیرید که می‌خواهید چه کسی باشید! ...

نگذارید کسی به جُز خود شما این تصمیم را برای شما بگیرد.

اگر این اجازه را به دیگران بدهید شک نکنید که هرکس نسخه ای برای شما تجویز می کند که شاید با شما و اخلاقیات و منش و روش شما منطبق نباشد و صدمه فراوانی به شما وارد کند. عنان زندگی خود را با قدرت در دست داشته باشید وگرنه محکوم به تزلزل در زندگی خواهید بود.

آیا هميشه حق با شماست؟

بزرگترین اشتباه اینست که فکر کنید همیشه حق باشماست.

این تفکر به نظرم بیش از پیش به تربیت انسان و همینطور میزان آگاهی او بازمی گردد. هرچه انسان داناتر و عاقل تر تفکر و تردید راجع به آگاهی او بیشتر. در زمینه تربیت نیز اگر فرد در جو یا خانواده ای رشد کرده باشد که در آن بیش از پیش به وی بها داده شده و مرتب اشتباهاتش را نادیده گرفته و به وی متذکر نشده اند فرد آهسته آهسته دچار این توهم می شود که همیشه حق با وی است و خودشیفتگی بیش از پیش بر او چیره خواهد شد. نمونه این اشخاص را به وفور در زندگی روزمره مشاهده می کنیم. پس در تلاش باشیم حداقل این تفکر خودبرتربینی و حق به جانب پنداری را در خود تقلیل دهیم. ما مسئول تغییر دیگران نیستیم تنها مسئول تغییر خود هستیم. هرکس که به قدر کافی به رشد عقلی رسیده باشد این نکته را درک خواهد کرد و درصدد تغییر خودش برخواهد آمد اگر هم نرسیده باشد که با عواقبش دیر یا زود مواجه خواهد شد.

در نتیجه:

خیر، همیشه حق با شما نیست.

حقی را ناحق نکنید

شکستن دل انسان ها و ناحق کردن حق الناس مانند سوراخ کردن دیوار یا شکستن استخوان است. اگر دلشکستگی برطرف هم بشود و یا حق الناس هم دوباره جبران شود باز اثرش در وجود فرد دلشکسته و مظلوم باقی می ماند. مانند دیواری که هرچقدر هم شما سوراخ هایش را پرکنید باز هم آن‌دیوار، دیوار سابق نخواهد شد و آن سوراخ ها و صدماتی که به دیوار زده اند قابل تشخيص و بازیابی هستند. استخوانی هم که می شکند حتی پس از جوش خوردن مانند سابق نخواهد شد و با اولین باد سرد و شدید محل شکستگی سابق تیر می کشد و درد شما را تازه می کند. پس در تلاش باشید که دلی را نشکنید و حق کسی را تباه مسازید. همه اینها از دید آنکس که باید پنهان نمی‌ماند و عاقبت ظلم ستمگر و کسی که حق را ناحق نموده و دلی را شکسته به خودش بازگشته و باعث دلشکستگی خودش می گردد.

نیکی بر جای گذارید

چیزی از خود برجای گذارید که تا مدتها پس از شما بماند و نامتان را به نیکی زنده نگه دارد. به قول سعدیِ جان:

نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

تصمیمات زندگی سازند

تصمیم ها و انتخاب ها زندگی شما را می سازند.

زندگی سرشار از تصمیم های ریز و درشت است. ولی تنها تعداد معدودی از آنها به زندگی شما جهت داده، سرنوشت ساز می شوند. به عنوان مثال تصمیم به داشتن شریک زندگی یا نداشتن آن و در صورت داشتن وی انتخاب شخص که خود نوعی تصمیم در آن نهفته است ، تصمیم به انتخاب یک شغل یا رشته تحصیلی خاص و تصمیم به انتخاب محل سکونت و تصمیم هایی از این قبیل معمولا شرایط و مسیر زندگی شما را تا مدتی مدید یا حتی شاید تا پایان عمر تعیین می کنند. پس در تصمیم هایتان به مقدار کافی تامل کنید و در شرایطی که احساس شما غلیان دارد از تصمیم درباره مسائل مهم زندگی پرهیز کنید. از مهمترین دروسی که زندگی به من آموخت همین دقت و تأمل در تصمیم گیری و عدم تصمیم و انتخاب های احساسی بود.

منتقد اصلاحگر باش

روزی نقاشی که پس از سالها تلاش و تمرین نزد استاد خودش به این تجربه و تبحر دست یافته بود پیش استاد خود رفت و گفت استاد آیا من به درجه استادی رسیده ام یا خیر. استاد وی که فردی بسیار دنیادیده و باتجربه ای بود به وی گفت برو و بهترین نقاشی و اثری که می توانی را خلق کن. او رفته و تمام تبحری که نزد استاد کسب کرده بود را مورد استفاده قرار می دهد‌ و اثری فاخر را خلق کرده و به نزد استاد خود می آورد و به وی نشان می دهد و از وی می خواهد که نظرش را بیان کند. استاد در پاسخ به او می گوید که به میدان شهر برو و اثرت را در آنجا به نمایش بگذار و در پایین نقاشی ات از مردم بپرس که کجای نقاشی ایراد دارد و بخواه که آن قسمت را علامت گذاری کنند و پس از چند روز به آنجا بازگرد. وی این کار را انجام می دهد. بعد از چند روز که به سراغ اثری که خلق کرده و در میدان شهر نصب کرده بود باز می گردد. زمانی که به تابلوی نصب شده اش نگاهی می اندازد می بیند که مردم سرتاپای اثرش را طوری علامت گذاری کرده اند که دیگر خود نقاشی قابل تشخيص نیست‌. این صحنه او را پریشان می کند به طوری که اثرش را از میدان شهر برداشته و نزد استادش برمی گرد و آنرا به او نشان می دهد. اینبار استاد به او می گوید ناراحت نباش و سپس از وی می پرسد آیا می توانی دوباره همین اثر را خلق کنی؟ وی پاسخ مثبت می دهد و دوباره آن اثر را خلق می کند. اینبار استاد تحت آن اثر این جمله را می نگارد که " هرجای این اثر ایراد دارد لطفا آنرا اصلاح کنید." پس از بازگشت بعد از چند روز آنها نقاشی دوباره نصب شده را می بینند که هیچ علامتی روی آن به چشم نمی خورد حتی هیچ کس هیچ اصلاحی روی نقاشی انجام نداده است. آنجا بود استادِ نقاش نگاهی به تابلو و شاگردش می اندازد و جمله ای پند آموز به وی می گوید. آن هم این جمله بود که " انتقاد قدرت و جرأت چندانی نمی خواهد که اصلاح."

این داستان این درس را به ما می آموزد که انتقاد و ایراد گرفتن آسان است و زحمت چندانی نمی خواهد اما در مورد اصلاح قضیه متفاوت است و هزینه اصلاح آنقدر به نسبت انتقاد صرف بالاست که هیچ کس جرات آن را به خودش راه نمی دهد. این هزینه ها هم تنها محدود به هزینه های مادی نیست شما برای اصلاح ممکن است عرصه چنان برایتان تنگ شود و زندگی برایتان بغرنج که از حد تحمل خارج شود.

پس قدرت و استقامت در راه اصلاح را در خود تقویت کنید که این قدرت بسی ارزشمندتر از قدرت تنها انتقاد کردن است.

ماهیت جوامع شکست خورده

این متن را دوستی برایم فرستاده بود. الحق که همین هست و جز این نیست و بدون تعارف خیلی مطالب را رسانده. من هیچ کامنتی رویش نمی دهم چون بسیار صریح سخن گفته:

"وقتی از نویسنده روسی آنتون چخوف درباره ماهیت جوامع شکست خورده سوال شد، او پاسخ داد:

در جوامع شکست خورده، به ازای هر فرد عاقل، هزار احمق وجود دارد، و به ازای هر کلمه آگاهانه، هزار کلمه احمقانه.

اکثریت همیشه احمق باقی می‌مانند و دائماً خردمندان را شکست می‌دهند.

اگر می‌بینید:

موضوعات بی‌اهمیت بر بحث‌ها غالب هستند،

و افراد سبکسر در مرکز صحنه قرار دارند...

پس شما درباره یک جامعه بسیار شکست خورده صحبت می‌کنید.

به آهنگ‌های بی‌معنی نگاه کنید!

میلیون‌ها نفر آنها را می‌خوانند، با آنها می‌رقصند، و خوانندگان آنها به ستاره‌های درخشانی تبدیل می‌شوند که نظراتشان در امور زندگی در نظر گرفته می‌شود!

در مورد دانشمندان، نویسندگان و متفکران؟

هیچ کس آنها را نمی‌شناسد،

و هیچ کس به آنها ارزش یا وزنی نمی‌دهد.

مردم کسانی را دوست دارند که آنها را بی‌هوش می‌کنند، نه کسانی را که آنها را بیدار می‌کنند.

آنها کسانی را دوست دارند که با چیزهای بی‌اهمیت آنها را می‌خندانند، بیشتر از کسانی که با حقیقت به آنها آسیب می‌رسانند.

خطر جهل در اینجاست:

دموکراسی برای جوامع جاهل مناسب نیست،

زیرا اکثریت جاهل سرنوشت شما را تعیین خواهند کرد.

*یک دانشجوی افغانی ميگفت*:

زمان تحصيلم در سوئيس با يكی از اساتيد دانشگاهمون رفتيم كافه نزديك دانشگاه تا قهوه بخوريم.

حرف از حكومت و اوضاع بد افغانستان شد كه استادم حرف جالبی زد كه همواره توی ذهنم نقش بست.

استادم گفت: فكر نكن برای كشورها قرعه كشی كرده اند و مردم سوئيس به خاطر شانس خوب اين حكومت گيرشون اومده و مردم افغانستان بد شانس بودن و به اين روز افتادند، بلكه هر ملتی حكومتی كه سزاورش هست رو ميسازه و اتفاقا مردم سوئيس حقشون داشتن حكومتی اينچنين هست و افغان ها هم لياقتشون بيشتر از اينی كه دارند، نيست.

دوستم ميگفت: كمی احساس تحقير كردم، به همين خاطر پرسيدم: افغان ها چه كاری بايد انجام دهند تا تغيير كنند؟

استاد فنجون قهوه رو از كنار دهانش پائين آورد و لبخندی زد و گفت:

هر سوئيسی در سال 10 كتاب ميخواند، تو اگر يك افغانی را ديدی از طرف من بهش بگو چنانچه مردم كشورت سالی يك كتاب بخوانند كشورت تغيير خواهد كرد.

این راه حل به کشورهای مشابه نیز قابل تعمیم است.

قانونی داریم که همیشه صادق است:

""ما به محیط مان عادت می کنیم""

اگر با آدم های بدبخت نشست و برخواست کنید، کم کم به بدبختی عادت می کنید و فکر می کنید که این طبیعی است.

اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب جو و غرغرو می شوید و آن را طبیعی می دانید

اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می شوید ولی در نهایت شما هم عادت می کنید به دیگران دروغ بگوییدو اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم دروغ خواهید گفت.

اگر با آدم های خوشحال و پر انگیزه دمخور شوید شما هم خوشحال و پرانگیزه می شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است.

"تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوی""

و تمام....

بالغ شوید  

هر زمان که غم ها و شادی ها باعث تزلزل و هیجانی شدن شما نشدند بدانید مسیر بالغ شدن را به درستی می پیمایید. تنها انسانهای بالغ هستند که در مواجهه با بزنگاههای زندگی علی الخصوص هنگام روبرو شدن با غم و مشکلات به جای تزلزل و هیجانی شدن و یا فرار از شرایط موجود به روش‌های مختلف مانند بهانه جویی، جزع و فزع، گلایه و یا رفتارهای مشابه با آنها روبرو شده و شرایط را می پذیرند و قدم در تغییر آنها می نهند. انسانها قد می کشند و از لحاظ جسمی رشد می کنند و بالغ می شوند ولی روح و روانشان همچنان کودک باقی می ماند. کودک درون خود را تربیت کنیم تا در بزرگسالی در مواجهه با مشکلات و شرایط بغرنج زندگی توانایی ایستادگی داشته باشیم.

آتش و دود

آتش را که افروختند داستان را از جایی تعریف می کنند که دود از تو برخاسته. انگار که اول و آخر تو بوده ای و تنها تو. حکایت عده ایست این روزها. مصداق این گفته خداوند کم‌ نیستند در این روزگار:

"ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه"

ببخش و عبور و واگذار به خودش کن که می گوید:

" و هرکس هم وزن ذره ای بدی کند، آن بدی را ببیند."

دنیا برای آه و ناله شما پشیزی قائل نیست. برای او فقط این اهمیت دارد که چطور در مشکل نماندی و بر او فائق آمدی و از او درس گرفتی. این نه تنها برایش اهمیت دارد بلکه به آن بسیار ارج می نهد.

در امتداد شب حرکت نکنیم.

این روزها این قدر گلایه و غرغر و انتقادهای بی پایه و مسئولیت گریزانه می شنوم که حد و حساب ندارد. امروز این جملات را جایی در فضای مجازی خواندم، از هرکه هست مبتلا به بسیاری از افراد جامعه علی الخصوص جامعه خودمان در ایران است. نمیدانم این نوشته از کیست ولی خیلی جالب و منطقیست. گفتم بدون هیچ کم کاستی اینجا باز نشر کنم. امیدوارم تلنگری باشد:

"هر گونه *انتقاد غیر تحلیلی، گلایه، اظهار تاسف، افشاگری، طعن و کنایه، جوک ، تکه پرانی* به شخصیت های سیاسی ، *لقب سازی* برای آنان، *فحاشی* ، *طعن* و *طنز* و.... در انتقاد از سیاست ها و اقدامات دولتها *بی فایده، اتلاف عمر و تشدید احتمال خطاهای بزرگ تر* است.

نمونه هایش را بسیار شاهد بوده اید.

کسانی که وقت خود را صرف این امور می کنند باید بدانند که با این کارِ خود، باعث تقویت همه ی آن چیزهایی ُمی شوند که از آن به ستوه آمده اند‌.

*عجیب است؟* ...اما مطمئن باشید واقعیت دارد.

در خلقت، *هیچ مطالبه ای به اخذ طلب منجر نمی شود* ، *مگر با داشتن قدرت* .

*مباحث فوکو در باب قدرت* را بخوانید.

*اگر فقط بنالید* ، هیچ قدرتی کسب نمی کنید.

کاش ضررش به همین محدود می شد. *وقتی ملتی در حال کسب قدرت مدنی نیست* ، روز به روز بر *خطرِ تسلط بیگانه بر خود* می افزاید.

امکان ذخیره ی قدرت برای اصلاح زندگی ما، زمانی حاصل می شود که *ملت چگونگی کسب قدرت فوکویی را بداند* .

وقتی قدرت پیدا می کنیم که به حقایق پای‌بند باشیم و به دیگر پای‌بندان حقایق کمک کنیم.

مثال ساده: در پارک، زباله های دیگران را از روی چمن جمع کنید و در سطل بریزید.

همزمان *تشکلی مردمی* برای همین کار ساده درست کنید.

کم کم خواهید دید: نیرویی در کائنات وجود خواهد داشت که نمی گذارد دستی زباله ای را روی چمن بیندازد.

در پاسخ به من نگویید. *کسی رعایت نمی کند.*

برای این که مفهومی رعایت شود، باید برای آن مفهوم *تولید قدرت* کرده باشیم.

عده ای خواهند گفت پس *قانون* چه کاره است؟...

پاسخ این است، *بدون کسبِ قدرت مدنی* توسط یک ملت، هیچ قانونی *ضمانت اجرایی* نخواهد داشت.

زمانی که شما رفتاری را به نفع یک کل مفروض انجام می دهید و همزمان یک فرد یا گروه همفکر را برای به انجام رساندنِ آن اقدام پیدا می کنید، *دومینوی کسب قدرتِ مدنی* را به کار انداخته اید.

اگر نشسته اید و وقتتان را با *گلایه، تمسخر، فحاشی، افشاگری،تسلیت، تبریک، اظهار ندامت* ، جابه جا کردن *اخبار بد* و... می گذرانید، *در همه ی بدبختی ها سهم دارید.*

شما به کسب قدرت مدنی کمکی نمی کنید.

پس *مشغول کمک غیر مستقیم* به *کسب قدرت تمامیت طلبانه* هستید.

*قدرت تمامیت طلب* ، همان *سرمایه* است.

سرمایه را نمی شود نصیحت کرد،

نمی شود او را کتک زد.

نمی توان او را از خدا ترساند.

سرمایه را فقط با سرمایه می توان تعدیل کرد.

برای *تعدیل قدرت ناکارآمد و نابلد و نامهربان* ، باید *قدرت کارآمد مردمی* را افزایش داد.

از این الفاظ به غلط بوی سیاست را استشمام نکنید.

این نوشته به کل غیر سیاسی است.

به طور مطلق هر ملتی که راه های کسب قدرت مدنی را نداند، باعث *ایجاد فساد در دولت خود* خواهد شد.

در زندگی روزمره ی خود بگردید. در بهداشت، آموزش، ترافیک، اقتصاد و غیره کنکاش کنید. هر جا که می توانید با یک یاچند نفر از دوستان همدل کاری بکنید، اقدام را شروع کنید.

به عنوان نمونه، من یک نفری و بدون یک ریال پاداش و حتی با خرج از جیب مبارک، *ترویج چای سالم ایرانی* را از خانه و فامیل و دوستان شروع کردم.

بعد به مجامع و همکاران و حتی برخی نهادها گسترش دادم.

*برندهای چای ایرانی* به کمکم آمدند. کسانی صفحه های فروش و ترویج چای ایرانی راه انداختند.

به بازدید کارخانه ها و مزارع چای رفتم.

گزارشگرانی را برای تهیه ی گزارش از روند تولید چای ایرانی فراخواندم.

*جشنواره ای کشوری* در این زمینه برگزار کردیم.

نیکوکاران هزاران بسته چای ایرانی به اقشار کم درآمد تقدیم کردند و *رشد مصرف چای ایرانی* همچنان رو به افزایش است.

اکنون *کشاورز چایکار قدرت دارد* که زمینش را به *زمین خواران* نفروشد زیرا می تواند با آن شکم زن و بچه اش را سیر کند.

*دوگانه ی ملت و دولت را از ذهن خود پاک کنید* .

*هر اشتباهی* که در کشوری صورت می گیرد، *ملت و دولت* در آن سهیمند. کسی که پراید می خرد با کسی که تولید می کند، در فاجعه شریک است.

به *کسب قدرت مدنی* فارغ از دسته بندی های سیاسی بیندیشید.

سیاستمداران بر امواج کسب قدرت مدنی سوار می شوند و اغلب رفیق نیمه راهند.

سیاست همین است.

*سیاست مداران را فقط با قدرت مدنی می توان تعدیل کرد* نه با *تهاجم* .

تهاجم نهایت ضعف یک ملت است.

یادتان نرود. برای کسب قدرت مدنی *همه باید از جیب، وقت و ابتکارمان مایه بگذاریم* .

راهش این است:

درصدی از خرابیِ هرچیز را *بدون کمک دولت* و فقط با کمک *گروه های دوستانه* اصلاح کنید.

اگر گروه دوستانه ی شما فقط برای رفع دلتنگی و عاری از اقدامات عملی و عینی مدنی است، مطمئن باشید این کار بر دلتنگی شما می افزاید.

متوجه این *دلتنگی فزاینده* نشده اید؟

اگر بتوانید یک میلیونیم درصد از *یک خرابی* را با *تولید قدرت مدنی* ، اصلاح کنید، *حرکت رو به جلو* را آغاز شده بدانید.

بیایید در امتداد شب حرکت نکنیم. "

حرکت در امتداد شب، حرکت در تاریکی بی پایان است پس بیدار شویم

و تمام

زندگی نمایشی بدون امکان تمرین قبلیست

زندگی نمایشی‌ست

که هیچ تمرینی برای آن وجود ندارد.

پس!

آواز بخوان، اشک بریز، برقص، بخند

و با تمام وجود زندگی کن،

قبل از آنکه پرده‌ها فرود آیند

و نمایش تو بدون هیچ تشویقی به پایان برسد.

▪️چارلی چاپلین

همین و بس

خودتان را سرزبانها نیاندازید

مولانا چه خوش گفت که:

"خودتان را سر زبان نیاندازید"

سالهای سال پیش مولانا این مهم را یاداوری کرد و با وجود گذر قرنها هنوز هم این اصل از اعتبار برخوردار است. همین‌ یک درس اجازه ورود بسیاری از استرس های زندگی به مرحله ایجاد شدن را سلب می کند. چه بسیار استرس ها که بابت این سرزبان بودن ایجاد می شود. پس حذر کنبد از ورود به حیطه هایی که ممکن است شما را بیجهت برسرزبانها بیاندازد بدون اینکه آورده مفیدی برای شما داشته باشد.

زندگی قبل از هرچیز.....

زندگی قبل از هر چیز زندگیست.

گل می‌خواهد، موسیقی می‌خواهد، زیبایی می خواهد.

زندگی، حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می‌خواهد.

عطر شمعدانی‌ها را بوییدن می خواهد......

#نادر ابراهیمی

توهم دانایی

از توهم همه چیز دانی دست بردارید. چون هرکس فکر کرد که از همه چیز آگاه است آهسته آهسته به این سمت و سو می رود که خود را از آموختن بی نیاز می بیند و ناگهان چشم باز کرده و می بیند که مابقی افراد از او داناتر شده اند و اگر هم فردی متعصب باشد به قول یک متفکر معاصر به ورطه های خطرناک برای خود، دیگران و جامعه افتاده و خود تهدیدی برای آنها خواهد بود:

"توهم دانایی، انسان را از کسب دانش و افزودن بر آگاهی خویش باز می‌دارد. کسانی که دچار این توهم هستند، خود را از هرگونه آموزش و راهنمایی بی‌نیاز می‌دانند. آنان در برابر رشد فکری خویش ایستادگی کرده و زندگی را در جهل و جمود به پایان می‌رسانند. چنین کسانی، اگر از قدرت سیاسی یا موقعیت مذهبی هم برخوردار باشند، نه تنها خود در جهل و جمود می‌مانند، بلکه راه پیشرفت را نیز بر همه افراد جامعه می‌بندند. مدام آنان را از تفکر و نوآوری می‌ترسانند، اندیشیدن را گناه می‌شمارند و دانایان را مسخره می‌کنند."

پس از خود همه چیز دان پنداری برحذر باشید.

چرا نباید دروغ گفت؟

روانشناس معروف کانادایی جردن پترسون که کتاب ۱۲ قانون برای زندگی را نگاشته، گفته عجیبی راجع به دروغگویی و صداقت داره. بیایید باهم نگاهی بهش بندازیم:

"سوالی که شاید هیچوقت از خودمان نپرسیده باشیم این است که «چرا نباید دروغ گفت؟»

دروغ یک راه ساده و سریع برای رسیدن به خواسته‌ها و فرار از عواقب اشتباهات‌مان است که ما انسان‌ها به محض اینکه در کودکی دروغ گفتن را یاد گرفتیم، اجتناب از آن یک چالش همیشگی در تمام طول عمرمان ا‌ست!

اما به‌راستی چرا نباید دروغ گفت؟!

پاسخ ساده است! فردی که دروغ می‌گوید، درنهایت روزی می‌رسد که هیچ راست و دروغی را نمی‌تواند از هم تشخیص دهد و وقتی از تشخیص حقیقت بازماندی، با یک گرفتاری واقعی روبه‌رویی .."

من دیگه نیاز به توضیح بیشتری نمی بینم.

در این دنیا.....

در این دنیا برای رشد و ارتفاع گرفتن همه جا هست. فقط روش‌ها، ظرفیت ها و زمینه ها متفاوتند. پس اگر مسیری که برای نیل به هدف طی کردید شما را به مقصد نرساند احتمالا یا مسیر را اشتباه انتخاب کرده اید یا هدف را و یا اینکه در زمینه اشتباهی قدم برمی دارید. نگذارید شکست ها این تصور غلط که شما برای رشد نکردن و پایین ماندن به این عالم آمده اید را برای شما ایجاد کنند.

You تو

این روزها مشغول دیدن یک سریال از شبکه نتفلیکس هستم به نام "تو" . در آن شخصیت های استاکر به خوبی به نمایش درآمده اند. شخصیت هایی که از فرط علاقه به طرف مقابل هزاران بلا بر سرش آورده و برای آن هم توجیه هایی شاخ دار می تراشند و بازهم به خود و دیگران القا می کنند که همه این کارها را به دلیل خیرخواهیشان برای طرف مقابل است. شخصیت اصلی داستان یک جوان به اسم جو هست که در فصل اول در یک کتابفروشی که کتاب‌های دست دوم در نیویورک می فروشد مشغول کار است و عاشق یک دختر کتابخوان و دانشجوی نویسندگی می شود و هزاران بلا آن هم نامحسوس برسر طرف می آورد و طرف را در انتها به قتل می رساند وباز هم توجیه می کند که کشته شدنش به نفعش بوده است. در فصل های بعدی جالب تر هم می شود وقتی که به لس آنجلس نقل مکان کرده و با دختری دیگر آشنا می شود به اسم "عشق" (لاو) که در ابتدا به نظر می رسد دختری مهربان، دلسوز و همراهیست ولی در ادامه به هیولایی می ماند که کمتر از خود جو نیست و او هم بشدت پتانسیل یک استاکر بودن آن هم در کالبد یک زن را داراست. جالبتر آن که جو تمام این بلاها را از طریق اطلاعاتی که افراد مربوطه در شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته اند بدست می آورد و به نقاط ضعفشان پی می برد و از همان طریق به آنها ضربه می زند.این سریال به خوبی نقص ها و ضرباتی که شخصیت انسان در دوران کودکی و به دلیل به متولد شدن در خانواده های ناسالم که در آن پدر و مادر رفتارهای بیمارگونه دارند و روابط بین آنها کار نمی کند و اثرات آنها را نشان می دهد حال خواه طرف مرد باشد خواه زن، نکته دیگر که این سریال به آن پرداخته نشان دادن جنبه های منفی شبکه های اجتماعی و اشتراک گذاری بیش از حد اطلاعات شخصی و مکنونات قلبی در آنهاست. توصیه می کنم اگر به دیدن صحنه های دلخراش و ترسناک علاقه ای ندارید از تماشای سریال پرهیز کنید چون در بعضی قسمت ها صحنه های خودزنی، خودکشی یا کشتن فجیع برخی شخصیت های فرعی سریال رخ می دهد که مناسب هرسلیقه ای نیست. نکته ای که می خواستم با صحبت کردن درمورد این سریال بگویم این بود که تلاش کنید روابط سالمی داشته باشید و از ماندن در روابط سمی و انسان‌هایی با چنین شخصیت هایی و یا شخصیت های بیمار پرهیز کنید و فقط با کسانی ارتباط گرفته یا ازدواج کنید که بدانید روابطتان باهم کار می کند چون اگر زمانی فرزندی در این ازدواج متولد شد به دلیل سالم بودن رابطه به طور خودکار سالم زیستن را می آموزد و به دلیل رشد در خانواده ای با اتمسفر و جوی سالم نقصی در شخصیتش شکل نخواهد گرفت. همینطور فرزند این خانواده این توانایی را بدست می آورد که رابطه سالم را از ناسالم تشخیص می دهد و می داند بعدها از چه روابطی پرهیز کند که شخصیت سالم فقط در جو سالم پرورش پیدا می کند. در ادامه هم توصیه می کنم اگر در شبکه های اجتماعی حضور دارید در به اشتراک گذاری اطلاعاتتان احتیاط به خرج دهید که بهانه به دست انسان های بیمار ندهید. هرچند که من خودم از جنبه های اینچنینی شبکه های اجتماعی کم و بیش آگاه بودم ولی این سریال برایم به عنوان تاکیدی بیشتر بر احتیاط در حضور در این شبکه ها بود.

در پایان خداوند را شاکرم که در خانواده ای پا به این جهان گذاشتم که ارزش هایش فرسنگ ها بالاتر از ارزش های به ظاهر درست ولی به باطن بیمارگونه بود و شخصیتم از نقص هایی بشدت خطرناک و خانمان‌سوز درامان ماند.

همین و تمام.

نسخه خودت از زندگی رو زندگی کن

این دلنوشته رو جایی خوندم و دیدم عجب وصف حال بسیاری هست. گفتم با شماها هم به اشتراک بگذارم:

"اکثرا میبینم مردم مشغول تماشا و‌بررسی زندگی هستند، اونهم زندگی بقیه! در حالیکه فرصت زندگی خودشان در حال اتمام‌ است.

تو‌اگر ۷۵ سال عمر کنی( این وسط بیماری و علیلی و کنسر و کووید و … هم ممکنه بیان سراغت)

📍بیست و‌پنج سالش خوابی( ۸ ساعت در روز متوسط)

📍 چهار سال در حال غذاخوردنی حداقل ( پخت و پز را حساب نکردم)

📍۳ سال رو کاسه توالتی

📍 ۳-۴ سال تو ترافیکی

چیزی نمیمونه زیاد که اونم داری حرومش میکنی تو اینستا و جمعهای آبکی و …

خونه پرش، روزی ۱۰-۱۲ ساعت میمونه واسه ورزش و کسب علم و عرفان و سفر و کشف جهان شگفت انگیز و سعدی و مولوی خوندن و عاشقی و همسری و پدر مادر خوب شدن و فرزندی کردن درست و‌ تئاتر و موسیقی…

وقت زیادی ندارند مردم؛ حواسشان نیست، تو حواست باشه: «به جای تماشاچی بودن زندگی های مردم، بازیکن خوب بازی زندگی ارزنده خودت شو»"

اگه بتونم یک جمله هم من به عبارت آخر که داخل گیومه نوشته شده اضافه کنم اینه که: " کمتر کپی پیست کن و نسخه خودت از زندگی رو زندگی کن. به جای اینکه یک نسخه از زندگی دیگران حتی از نوع عالی اون باشی نسخه خودت باش. حتی اگه به اون خوبی نسخه کپی نباشه. زندگی اینقدرها هم که فکر می کنیم بهمون وقت نمی ده که یه دست کپی پیست کنیم و بعد دوباره بخواهیم نسخه و سناریوی خودمون رو اجرا کنیم. "

همین و تمام