سفرنامه ایالات متحده(قسمت اول)

بعد از حدود دوازده ساعت و نیم پرواز از فرودگاه محل زندگی در آلمان هواپیما در فرودگاه سان فرانسیسکو فرود آمد. هنگام پیاده شدن خطوط هوایی که با آن به امریکا امده بودیم به من پیام داد که چمدان ها از فرودگاه مبدا بارگیری شده ولی در فرودگاه مونیخ که محل ترانسفر ما به پرواز سانفرانسیسکو بوده به هواپیمای این پرواز منتقل نشده است و شما ادرس و شماره تلفن محل اقامت خودتان در مقصد را بدهید تا چمدانها که با پرواز بعدی رسید برای شما درب محل اقامت تحویل بدهیم. این پیام در حالی بود که هنوز از پاسپورت کنترل که مامور اداره مرزبانی امریکا که با ما مصاحبه می کند و اجازه ورود می دهد نرسیده بودیم و این خودش کمی استرس مضاعف ایجاد کرده بود. چون طبق قانون امریکا ویزای این کشور تنها حق سفر به پشت مرزهای امریکا اعم از زمینی، هوایی یا دریایی را ایجاد می کند. و تنها مامور مرزبانی بعد از یک مصاحبه کوتاه چند دقیقه ای تصمیم به اعطای حق ورود به ایالات متحده به شما را می گیرد. در موارد معدودی بوده است که افراد علی رغم ویزا اجازه ورود پیدا نکرده و دیپورت شده اند. بگذریم با این همه وقتی من و مادرم که در این سفر همسفر من بودند به گیشه مامور رسیدیم یک مامور مرزبانی سیاه پوست که رفتار بسیار دوستانه ای هم داشت چند سوال از ما راجع به مدت سفر و محل اقامت و نحوه تامین مالی سفر پرسید و بعد با گرفتن عکس از چهره ما به ما اجازه ورود داد و وقتی داشت گذرنامه ها را تحویل ما می داد به ما چشمکی زد و گفت خوش بگذره آمریکا بهتون. بعد وارد محل بگیج کلیم شدیم و متوجه موضوع شدیم. مامور لاست اند فاند به ما گفت چمدان حدود ۱۰۰ نفر از فرودگاه مونیخ بارگیری نشده است. مشخصات ما و چمدان ها را از ما دریافت کرد و شماره تگ چمدان ها را از ما گرفت و گفت چمدان ها فردا به شما در آدرس تحویل می شود. خلاصه یک ساعتی معطل شدیم و سپس وارد بخش پروازهای ورودی شدیم که یکی از اقوام که منتظر ما بود و با ماشین به محل زندگی ایشون رفتیم. به محض اینکه به اتوموبیل ایشون رسیدیم ابعاد وسایل زندگی در امریکا برای من مشخص شد. اتومبیل ایشون بزرگ و جادار امریکایی بود که به راحتی شش یا هفت نفر به همراه چمدانهایشان را می تواند در خودش جای دهد. سپس بعد از ورود به اتوبان چشمهایم از بزرگی اتوبان گرد شد. یک اتوبان دوازده بانده با احتساب مسیر رفت و برگشت که هرکدام ۶ لاین حرکت را شامل می شد را جلوی چشمم می دیدم که در ان سبقت از سمت راست هم مجاز بود. به هرحال بعد طی یک مسیر نیم ساعته و چند مایلی ( درامریکا مسافت و سرعت را با واحد مایل اندازه گیری می کنند) به منزل رسیدیم و بعد از خوش و بش و اداب خوش آمد گویی وارد منزل شدیم. چند ساعتی به نوشیدن چای و پذیرایی گذشت و زود رفتیم تا کمی استراحت کنیم تا با جت لگ که عوارض جانبی در سفرهای با مسافت طولانی هست دچار نشویم. بدین ترتیب روز ورود ما به خاک ایالات متحده هم به پایان رسید. ان شاالله در روزهای آینده به بازدید از منطقه سیلیکون والی و محل غول های فناوری اطلاعات خواهیم رفت. در ادامه نگارش سفرنامه را به توصیف آنها هم خواهم پرداخت.

در پناه خدا باشید

سفر به مهد اتمسفرهای استارت آپی

روزهای آینده عازم سفر به کشوری هستم که محل و مهد اکوسیستم های استارت آپی هست. امیدوارم که بتوانم از چند استارت آپ سابق که امروز به غول های فناوری و همینطور هوش مصنوعی تبدیل شده اند بازدید کنم. مشتاقم تا با اتمسفر کسب و کار این منطقه آشنا بشوم و بدانم که با چه تمهیداتی به یکی از مناسب ترین و پیشروترین اتمسفرهای استارتاپی و هوش مصنوعی تبدیل شده است. ان شاالله در طول سفر اگر عمری بود به نگارش سفرنامه خواهم پرداخت و مطالب و تجاربی که از بازدیدهای احتمالی کسب خواهم کرد را با شما دوستان عزیز درمیان خواهم گذاشت.

سفری دیگر

سفر و سفرنامه ای دیگر در پیش است.

خواهم‌ نوشت.

خدایا همه ما را از شر خشونت در هر اندازه ای مصون بدار

آمین

قطاری که از خط خارج شده تنها آزاد است ولی راه به جایی نمی برد!!!!!

این نکته را به خاطر بسپارید اگر چهارچوب و مسیر مشخصی نداشته باشید به هدف یا مقصود مورد نظر نمی رسید. قطاری که از ریل خارج شده است ممکن است آزاد باشد ولی چون مسیر مشخصی ندارد مسلما راه به جایی نمی برد. اینکه تعریف هدف چیست و اصولا چه چیز آن را از آمال و آرزو متمایز می کند در ظرف این متن نمی گنجد. اگر بخواهم کوتاه بگویم و به یکی دو نشانه هدف اشاره کنم آن هم اینست که هدف اصولا قابل اندازه گیریست و چهارچوب خاصی دارد و دستیابی به آن نیاز به برنامه ریزی دارد و باید فاصله زمانی مشخصی را برای رسیدن به آن تعیین کرد. اما آمال و آرزو تنها به خیالاتی کلی می مانند که نه قابل اندازه گیری اند نه چهارچوب مشخصی برای آن تعریف شده است. کتابها و مقاله های فراوانی در تبیین اینکه هدف چیست و تفاوت آن با آرزو چیست تألیف شده اند. می توانیم با مطالعه آنها بیشتر به معلوماتمان بیافزاییم و همینطور به کمک آنها اهداف مورد نظرمان را از آمال و آرزوهایمان متمایز کرده و برای نیل به آنها برنامه ریزی کنیم.

امیدوارم که بتوانیم.

عید رمضان

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد

و صد حیف که آم رفت .

طاعات و عبادات شما مورد قبول حق ان شاالله. امیدوارم توانسته باشیم کمی روی خودمان کار کرده و باعث رشد شخصیت خودمان شده باشیم.

عید فطر شما مبارک .

اگه....

اگه اونقدر خوش شانس هستید که برای انجام کاری فرصت دومی بهتون رو آورده ، از دستش ندید.

هیچگاه دکه خودتان را به خاطر سوپر مارکت دیگران تعطیل نکنید

هیچگاه دکه خودتان را به خاطر سوپر مارکت دیگران تعطیل نکنید.

این رو امروز در یک صفحه خواندم. چقدر نکته داخلش هست. چقدر ما دنبال چشم و هم چشمی و عجله و رقابت های بی نتیجه هستیم. تنها به دلیل اینکه ظاهر داشته هایمان از ظاهر داشته های دیگران کمتر می نماید، همان داشته ها را هم نابود می کنیم. به جای نابودی داشته هاتون سعی کنید بفهمید که چه چیزی باعث شده که انها از داشته های دیگران کمتر باشد و در صدد جبران کمبود ها بربیایید. البته اگر واقعا داشته هایتان از داشته های دیگران کمتر باشد. بسیاری زمانها ظاهر داشته هایمان کمتر است ولی باطن آنها ارزشی صدها برابر دارد. چون ما که از کنه داشته های رقیب یا دیگران مطلع نیستیم و قضاوتمان فقط بر اساس ظاهر است. ای کاش زمانی می رسید که دیگر دیگران و داشته هایشان را اصلا قضاوت هم نمی کردیم. امیدوارم به اون روز برسیم.

دو هفته از سال جدید هم گذشت. عمر گران عجب می گذرد. واقعا چه کردیم در این دو هفته؟ توانستیم برنامه جدیدی برای سال پیش رو بریزیم و اهداف را مشخص کنیم؟ امیدوارم که توانسته باشیم.

اصرار بیش از حد نورزید

یک نکته ای که من در زندگیم آموختم این بود که برای قانع کردن طرفی که مایل به پذیرش نظر من در موضوعی که دارم راجع بهش با او صحبت می کنم نیست، اصرار نورزم. حتی اگر دلایل متقنی دارم که شاید هرکس دیگری آنها را می شنید می پذیرفت باز هم لزومی ندارد طرف را در صورتی که موضوعی حیاتی در بین نیست قانع کنیم. چون اصرار بیش از حد باعث فرسایش روح و روان دو طرف هست و طرف مقابل ممکن است دلایلی متقن برای نپذیرفتن نظر شما داشته باشد که نخواهد شما بدانید یا اینکه این موضوع مورد صحبت اصلا برایش اهمیتی ندارد و اصرار شما باعث ایجاد حس اجبار در پذیرش نظر شما را به وی القا کند. اگر هم رابطه ای دوستانه باهم دارید امکان مکدر شدن دو طرف از هم وجود دارد. بنابراین هیچ لزومی در پذیرش نظر ما نیست. اصرار بیش از حد باعث تکدرخاطر شده و ممکن است حس معلم مابانه بودن را القا کند. در ثانی اصرار زمانی که از حدش بگذرد اثری خود تحقیری در پی دارد و باعث کوچک شدن شما در چشم طرف مقابل خواهد شد. انسانها همه نباید در مورد موضوعات مختلف هم نظر باشند. این تکثر نظر را می شود نوعی تنوع نامید که به نظر من یکی از زیبایی های جامعه بشری تکثر و تنوع اون هست. وگرنه فکر کنید اگر جامعه بشری از ابتدا همه با هم هم نظر بودند چیزی دیگر برای کشف و آشنا شدن با فرهنگ های دیگر نمی ماند.

فشار = نتیجه عکس

اجبار و تحمیل و سرزنش اثر عکس دارد. اگر کس یا کسانی را مجبور به انجام کاری کردید و آزادی عمل در آن حیطه را از آنان سلب کردید افراد لزوما مطیع نمی شوند بلکه به سمت مخالف طیف سوق داده خواهند شد. این در هر حیطه و اشلی صدق می کند. اگر ندیده بودم نمی گفتم. سعی در تصحیح افراد با اجبار افراد به انجام کارها طبق منشی که خود قبول داریم و درست می دانیم هیچ نتیجه مثبتی ندارد. خواه در زندگی زناشویی باشد یا تربیت فرزندان و یا سرو سامان دادن روابط داخل یک سازمان یا اجتماع. اگر توانستید افراد را با دلایل محکمه پسند اقناع کرده و آنها پذیرفتند که هیچ والا زور و اجبار و دستورهای غیر منطقی هیچ جمعی را صددرصد مطیع نمی کند. حتی دین خدا هم روی این قضیه صحه گذاشته و در کتابش از عدم اجبار سخن گفته. اگر به سیره پیامبران هم توجه کنیم متوجه این موضوع خواهیم شد که خدا به آنها دستور داد که ابلاغ کن و جایی سخنی از اینکه آنها از سمت خداوند دستور و وظیفه داشتند گروه یا اجتماع مورد دعوتشان را به پذیرش آیین خودشان اجبار کنند نرفته است. هیچ جایی در برهه ای از تاریخ هم سراغ نداریم که پیامبری قومی را مجبور به پذیرش دعوتش کرده باشد. این ذات انسان و انسانیت است که تن به اجبار نمی دهد. من در جوامع زیادی بوده ام از جوامع کوچک تا بزرگ داخل ایران گرفته تا جوامع خارج از ایران در آسیا و یا اروپا. به‌عنوان مثال شورای دانش آموزی در مدرسه در آلمان و یا گروه دانشجویی که باهم درس می خواندیم. هیچ جا ندیدم اجبار جواب بدهد که اگر جواب داده بود همه جوامع کوچک و بزرگ همه یکدست شده بودند و از یک منش خاص که به آنها اجبار شده پیروی می کردند و حتی یک نفر هم ساز مخالف نمی زد. این یکی از اصول مدیریت هم هست در درسی تحت عنوان مدیریت تغییرات و پرسنل بر عدم اجبار و همراه کردن تیم یا جمع بدون اعمال فشار سخن به میان رفته‌ بود. حتی فیلمی را مشاهده کردیم که چطور یک مدیر تازه وارد یک زندان در امریکا توانست که زندانیان را که اکثرا از خطرناک ترین و اصلاح ناپذیرترین افراد یک جامعه هستند بدون فشار و اجبار و شکنجه تاحدودی اصلاح و به‌ سمت خود متمایل کرده و زندان را به روشی انسانی تر اداره کند. این برای ما که دانشجوی مدیریت کسب و کار هستیم بسیار حائز اهمیت هست چون یک مدیر وظیفه هماهنگی و راهبری تیم یا سازمان تحت مدیریتش در مسیری که به صلاح سازمانست را دارد و این جز با اقناع کارمندان پایین دست تر به حرکت در مسیری صحیح امکان پذیر نمی شود.

امیدوارم همه ما درس بگیریم.

و باز هم هوش مصنوعی

این بار خبر استخدام یک مسلمان به نام مصطفی سلیمان به عنوان مدیر بخش هوش مصنوعی شرکت مایکروسافت واقعا من رو به وجد اورد. این فرد که که در سال ۲۰۱۰ شرکت دیپ مایند رو که در همین زمینه فعالیت می کنه تاسیس و هدایت کرده الان به سرپرستی بخش هوش مصنوعی مایکروسافت منصوب شده. مایکروسافت با خریداری اوپن ای آی که همان مالک چت چی پی تی هست داره قدمهای بزرگی رو برمی داره الان هم مصطفی سلیمان شده مسئول بخش هوش مصنوعی. این شرکت در کنار گوگل و شرکت های دیگه دارند به سرعت در این مسیر حرکت می کنند. مصطفی سلیمان در ایکس ( توییتر سابق) و لینکداین (شبکه اجتماعی مخصوص کاریابی شاغلین) که اون هم زیر مجموعه مایکروسافت هست این خبر را نشر داده است. امیدوارم وجود افرادی با تخصص و از ملیت های مختلف مانند ایشون بتونند باعث رشد این تکنولوژی در مسیر درستش بشوند.

اگه یک روز بری سفر.....

امروز خبر در گذشت فرامرز اصلانی رو شنیدم. مخصوصا با یک ترانه اش که می گفت" اگه یک روز بری سفر، بری ز پیشم بی خبر...." خیلی خاطره دارم. چقدر صداش رو دوست داشتم. صدای محزون و دلنشینی داشت . خیلی وقتها که داخل ماشین تنها در حال رانندگی بودم این ترانه را پخش و باهاش همنوایی می کردم. خدایش بیامرزد. از اینکه اینقدر این مرد علی رغم بیماری سرطان که درگیرش بود بازهم امید به بهبودی داشت و می خواست با آن مبارزه کند و سرزنده در سال ۱۴۰۳ زیرنور آفتاب پای بیرون بگذارد او را تحسین می کنم. این ویژگی این دنیاست. هرکس که باشی زمانی فرامی رسد که سوت پایان را می زنند و می گویند برگه ها بالا، آن زمان هست که مشخص می شه کی چند مرده حلاج بوده و چه دستاوردهایی برای این دنیا و دنیای پس از اون به همراه می بره. یک جا نوشته بود فرامرز اصلانی درگذشت ۱ فروردین ۱۴۰۳. درست در اولین روز سال سوت پایان زندگی این‌خواننده خاطره انگیز هم زده شد و راهی سفر شد که در ترانه اش ازش یاد می کرد. عجب دنیایی هست که انسان اختیار ورود به آن و خروج از آن را ندارد. خدایش بیامرزد.

سال نو مبارک

دوقدم مانده به خندیدن برگ.

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ.

چشم درچشم بهاری دیگر….

تحفه ای ندارم که کنم هدیه تان.

یک سبدعاطفه دارم همه ارزانیتان

سال نو مبارک دوستان عزیزم