انسانهای صادق

آدم‌های صادق خطرناک نیستند؛

آن‌ها آینه‌اند… و خیلی‌ها از دیدن خودشان می‌ترسند.

صداقت فقط راست‌گویی نیست.

صداقت یعنی پنهان نکردنِ واقعیت—و این برای بسیاری تهدید است.

۱️: چون صداقت، نقاب‌ها را می‌اندازد

بیشتر آدم‌ها با نقاب زندگی می‌کنند:

نقاب موفق، قوی، خوشحال، دانا…

آدم صادق بدون حمله، بدون توهین،

فقط با حضور واقعی‌اش این نقاب‌ها را بی‌ارزش می‌کند.

و این درد دارد.

۲️: چون صداقت، مقایسه ایجاد می‌کند

وقتی کسی شفاف است،

بهانه‌ها کم‌رنگ می‌شوند.

مثال واقعی:

تو هنوز توجیه می‌کنی،

او مسئولیت می‌پذیرد.

این تفاوت، ناخودآگاه احساس کمبود می‌سازد.

۳️: چون صداقت، آرامشِ دروغین را خراب می‌کند

خیلی‌ها حقیقت را نمی‌خواهند؛

آن‌ها آرامش می‌خواهند—حتی اگر جعلی باشد.

آدم صادق یادآوری می‌کند که:

«همه‌چیز آن‌قدرها هم خوب نیست.»

و این، امنیت ذهنی را می‌لرزاند.

۴️: چون صداقت، مسئولیت می‌آورد

وقتی حقیقت گفته می‌شود،

دیگر نمی‌شود وانمود کرد نفهمیده‌ای.

صداقت یعنی:

یا باید تغییر کنی،

یا باید آگاهانه فرار کنی.

و بیشتر آدم‌ها از این دو انتخاب، می‌ترسند.

۵️: چون صداقت قابل‌کنترل نیست

آدم‌های قابل پیش‌بینی امن‌اند.

اما آدم‌های صادق؟

نه چاپلوس‌اند، نه قابل‌خرید، نه قابل‌مدیریت با دروغ.

و جامعه، معمولاً از چیزهایی که کنترل نمی‌کند می‌ترسد.

مردم از صداقت متنفر نیستند؛

از احساسی که صداقت در آن‌ها بیدار می‌کند فرار می‌کنند.

صداقت نور است—

و هر نوری، سایه‌ها را واضح‌تر می‌کند.

صورت زیبا یا خوش خلقی؟

جمله ای از نلسون ماندلا رهبر آزادیخواه آفریقای جنوبی:

نقص یا کمبود زیبایی در چهره یک فرد را اخلاق خوب تکمیل میکند؛

اما کمبود یا نبود اخلاق را هیچ چهره ی زیبایی نمیتواند تکمیل کند.

این جمله را به کرات در افراد مختلفی دیده ام. سیرت درست و خوش خلقی بیشتر از صورت درست و خوش چهرگی در روابط موثر است. زیرا صورت زیبا ظاهر را به نمایش می گذارد و ظاهر پس از مدتی عادی می شود اما سیرت درست و خوش خلقی چون به باطن درست مربوط است هیچگاه رنگ عادی بودن به خود نخواهد گرفت. زیرا برروی باطن افراد تاثیر می گذارد و هرچیزی روی باطن اثر گذارد پتانسیل پوشش زشتی ها را داراست. حال اگر هردوی اینها باهم همراه شوند دیگر نور علی نور می شود.

دوست داشتن را....

پائولو کوئلیو نویسنده معروف برزیلی یک جمله خیلی زیبا داره :

"دوست داشتن آدم‌ها را می‌توان از توجه آن‌ها فهمید وگرنه حرف را که همه می‌توانند بزنند."

هر زمانی که دیدید فردی به شما توجه دارد و برای شما زمان می گذارد و به شما بی منت محبت می کند بدونید که ایشون واقعا شما رو دوست داره. فرقی هم نداره که ایشون همکار، همسر ، همکلاسی یا دوست و رفیق شماست. دوست داشتن در عمل ثابت می شه نه در حرف. چقدر آدمایی دیدم که گفتن هر موقع کمک خواستی کمکت می کنیم و حرفها و کلمات عاشقانه به من یا کس دیگری که مخاطبشون بوده زده اند ولی سربزنگاه جاخالی دادند و حرفهایی زده یا رفتارهایی از اونها سرزده که منفعت طلبی اونها را ثابت کرده در حدی که روابطت را با اونها تموم کرده و در واقع از آنها به شدت منزجر شده ای.

لذا به عمل کار برآید به سخنرانی نیست. اگر چنین کسانی رو دور و بر خودتون دارید دو دستی اونها رو بچسبید و قدرشون رو بدونید و تلاش کنید برای خودتون نگهشون دارید. در این دنیا از این دست دوست ها کم اند در واقع کیمیا هستند. این تجربه ای است که بعد از این همه سال دارم اینجا خالصانه در اختیار شما می گذارم. قدر دان دوستان واقعی خودتون باشید و تمام.

سرسختی یا انعطاف

غالباً تصور بر این است که انسان ‌هرقدر سخت‌گیرتر، حساس‌تر و جدی‌تر باشد، بهتر از خود دفاع می‌کند و کارِ خود را بیشتر پیش می‌بَرَد. منعطف بودن و قدرت تطبیق با شرایط یکی از راه‌های عبور از شرایط بحرانی و خطرناک است. شاید فکر کنید که باید با دنیا سخت برخورد کنید و مقاومت و سرسختی نشان دهید تا کارتان پیش برود و از شرایط نامطبوع عبور کنید و دشمنان و رقبایتان عقب می نشینند ،اما متوجه این نکته باشید که سرسختی همیشه چاره کار نیست. گاهی باید در بسیاری از اوقات مانند آب نرم باشیم تا بتوانیم راهِ خود را در میان سنگلاخِ زندگی بیابیم یا مانند شاخه های جوان درخت نرم باشیم نه مانند چوب خشک سخت تا بتوانیم در تندبادهای زندگی از خود مراقبت کنیم تا کمتر در مسیری که طی می کنیم صدمه ببینیم. البته باید متوجه این موضوع بود و شرایط انعطاف را بررسی نمود تا بتوان بزنگاه انعطاف را تشخیص داد.

کسی که از «خِرَدِ انعطاف» بهره‌مند باشد، می‌داند که این نرمی و ملایمت است که انسان را از شرِّ مردم‌آزاران حفظ می‌کند و مخالفان را ناتوان می‌سازد. همان‌گونه که چوب‌پنبه‌ای که با آن دهانۀ شیشه را می‌بندند و نفوذ ناپذیر است، به سببِ نرمی، از سنگی که شیشۀ سخت را خُرد می‌کند، در امان می‌ماند، کسی که در بزنگاه خاص نرمی و ملایمت پیشه کند، از آزارهای خشونت طلبان و افراد سمی در امان می‌ماند. خاصیت انسان این است که توانایی ایجاد صفت تطبیق با شرایط را داراست و درعین حالی که می‌تواند سرسخت باشد در داشتن انعطاف هم متبحر است و مانند اغلب موجودات در یک حالت خاص باقی نمی ماند.

ایجاد صفت انعطاف پذیری البته نیاز به تمرین دارد و باید از سنین پایین شروع به جا اندازی آن در ذهن نمود. هرچه سن بالاتر رود صفات در کودکی نهادینه شده در وجود آدمی سخت تر قابل تغییرند‌. پس اگر هنوز انعطاف پذیر نیستیم شروع به ایجاد ان در خود کنیم تا بتوانیم در گذر زمان بیشتر و بهتر قدرت مانور و عبور از پیچ های سخت زندگی را داشته باشیم.

یوقتایی تو کار این دنیا می مونم .

بدون شرح، بدون توضیح

تکرار یا تجربه؟ مسئله این است.  

چرا اکثر آدم‌ها زندگی را تکرار می‌کنند، نه تجربه؟

اکثر انسان‌ها فکر می‌کنند در حال «زندگی کردن» هستند، اما حقیقت تلخی که روان‌شناسی مدرن ثابت کرده این است که بیشتر مردم فقط در حال تکرار کردن اند؛ تکرار همان روزهای خسته، همان فکرهای پوسیده، همان تصمیم‌های نیمه‌کاره. انسان وقتی سال‌ها در یک مسیر ثابت می‌ماند، ذهنش به‌تدریج باور می‌کند که این وضعیت «طبیعی» است و از این‌جا است که سقوط خاموش آغاز می‌شود. در همین سکوت ظاهری، روح انسان آرام آرام ضعیف می‌شود و قدرت تصمیم‌گیری، شجاعت و انگیزه‌اش از بین می‌رود. این همان زنجیری است که هزاران جوان مهاجر امروز گرفتار آن شده‌اند؛ صبح‌ها با بی‌انرژی بیدار می‌شوند، بدون هدف کار می‌کنند و شب‌ها با احساس شکست می‌خوابند، در حالی که گمان می‌کنند این یک زندگی معمولی است. این مسیر نه زندگی است، نه تجربه؛ این فقط تکرار است.

نقطه خطرناک اینجاست که تکرار، دردناک نیست؛ و چون دردناک نیست، شما را بیدار نمی‌کند. چون مغز در محیط بقا رشد کرده می خواهد خود را از خطرات حفظ کند هر تغییری که باعث خروج از حیطه امن را پیش شرط بداند را پس می زند و باعث می شود که به جای برشمردن دستاوردهای مثبت تغییر مدام خطرات این تغییر را به یاد آورید و در همین منطقه امن بمانید، چون تغییر انرژی می‌خواهد، تصمیم می‌خواهد، و شاید شکست هم داشته باشد. روان‌شناسی رفتاری ولی می‌گوید: «ترس از تغییر همیشه بزرگ‌تر از درد واقعی تغییر است.» به همین دلیل است که تو سال‌هاست در همان نقطه زندگی می‌کنی، حتی وقتی می‌دانی باید جلو بروی. این همان جایی است که رسالت انسان گم می‌شود. این همان جایی است که استعدادها خاک می‌شوند. پس این جمله را مدام با خود تکرار کنید تا ملکه ذهنتان شود: «هیچ‌کس نمی‌تواند تو را نجات دهد، جز خودت.»

تکرار مرگ آرام است. اما تجربه سازنده . تجربه کردن یعنی دیدن آنچه همیشه از آن فرار کرده‌اید؛ یعنی روبرو شدن با واقعیت زندگی‌؛ یعنی قبول کردن این‌که راه امروز شما را به فردایی بهتر نمی‌برد. فردی که رسالت دارد، هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهد که ترس، شجاعتش را بدزدد. اما فردی که در تکرار می‌ماند، هر روز کوچک‌تر می‌شود. روان‌شناسی رشد می‌گوید ذهن انسان زمانی شکوفا می‌شود که مجبور شود راه تازه بسازد، تصمیم تازه بگیرد و با شرایط جدید کنار بیاید. این همان فرایندی است که انسان را از فرد معمولی به انسان مأموریت‌دار تبدیل می‌کند. برای همین است وقتی به زندگی دانشمندان و علمای بزرگ نگاهی می اندازیم اکثر این افراد یا اصلا یا دیرتر از باقی افراد هم نسل خود به بیماری های زوال عقل یا دمانس مبتلا می شوند. چرا؟ چون مدام این مغز را برای کشف ها، اختراعات یا راه حل های نو به کار می گیرند و همین باعث دیرتر فرسوده شدن قوای عقل و منطق آنها می شود.

راه‌حل چیست؟ یک تصمیم قاطع. همین امروز. نه فردا. نه وقتی آماده شدی. نه وقتی شرایط بهتر شد. تغییر فقط زمانی اتفاق می‌افتد که تو از درون بسوزی و بفهمی ادامه دادن این مسیر، تو را به هیچ جا نمی‌رساند. هر تغییر بزرگ با یک لحظه آگاهی آغاز می‌شود؛ لحظه‌ای که تو به خودت می‌گویی: «من بیشتر از این خلق شده‌ام.» در همین نقطه است که رسالت تو بیدار می‌شود و زندگی طعم دیگری می‌گیرد.

زندگی را تجربه کنید، نه تکرار. مسیر تازه بسازید. ذهن خود را تکان بدهید. و بگذارید رسالت شما آینده تان را طراحی کند، نه عادت‌های کهنه و تکراری.

اثر بازدارندگی

این مطلب رو که از یکی از روان پزشکان بنام کشورمان که من هم بسیاری از پادکست ها و سخنان ایشون رو دنبال می کنم خوندم واقعا این مواردی که اسم می برن ایشون رو به چشم دیده ام. مختص به جامعه، ارگان یا موسسه خاصی روی این کره خاکی نیست بلکه متخص جوامع انسانی از هر نوع آن است. بدون کم و کاست اینجا نقل می کنم تا همه استفاده ببریم:

"وقتی نظارت تو یک سیستم جدی باشه، آدم‌ها قبل از هر کاری به عواقبش فکر می‌کنن.
به این میگن اثر بازدارندگی؛
یعنی وقتی احتمال دیده شدن و مجازات بالا باشه، رفتارها سالم‌تر میشه.

اما وقتی جایی به فساد معروف باشه، نه‌تنها نظارت ضعیفه، بلکه همین شهرت باعث میشه آدم‌های فاسد بیشتری جذب شن و افراد درستکار کم‌کم کنار برن.
جایی که فساد، فساد بیشتری تولید می‌کنه
و بی‌اعتمادی هر روز بزرگ‌تر میشه…

واقعیت اینه که حتی تصویر و شهرت اجتماعی یک نهاد یا جامعه هم روی رفتار مردم تاثیر می‌ذاره.
اگه جایی به پاکی معروف باشه، آدم‌ها خودشون رو با اون فضا هماهنگ می‌کنن.
یعنی مردم با رفتار غالب جامعه هماهنگ می‌شن.

اما وقتی جایی به فساد معروف باشه، خیلی‌ها با خودشون میگن: اگه من نکنم، بقیه می‌کنن"

همین کافیه تا به خودمون بیاییم و اصلاح رو از خودمون آغاز کنیم. شما رو ارجاع می دم به یکی از پست هام در هفته ها پیش که در آن یک دانشجوی افغانستانی در سوئیس از استادش علل عقب ماندگی کشور و ملتش را پرسیده بود.

بزنگاه های سکوت

به نظر شما چه زمانهایی باید دهان از سخن بربست و سکوت کرد؟ به نظرم فلسفه اینکه به ما دو گوش و یک زبان و دهان داده شده هم سکوت بیشتر و صحبت کمتر است که اینکه تقریبا در هر فرهنگی حتی فرهنگ هایی که افراد هر چه به فکرشان می رسد را بیان می کنند هم سکوت یک ارزش است. به قول آلمانی ها صحبت نقره و سکوت طلاست . از نظر من بزنگاه‌های فراوانی وجود دارند که سکوت در آنها نه تنها مطلوب تر بلکه واجب و یک تکلیف است تا از زیان بیشتر جلوگیری شود. بیایید این حالت ها را باهم بشماریم:

۱- هنگام عصبانیت و خشم: پر واضح است که ادامه صحبت هنگام خشم و عصبانیت و هنگامی که به قول محققان ضریب هوشی ما به یک چهارم کاهش یافته کاری بس بیهوده است چون قدرت تفکر ما را فلج کرده و ما را از دور اندیشی باز داشته و فضا را متشنج تر می نماید.

۲- هنگام نداشتن اطلاعات و آگاهی کافی: در این زمان هم واضح و مبرهن است که سکوت واجب تر از هر چیزیست چون هر لحظه ممکن است حرفی را بر زبان بیاوریم که عدم آگاهی ما را به رخ بکشد و ما را در چشم شنوندگان فرو بیافکند.

۳- زمانی که کسی بخواهد عصبانی و‌خشمگین تان کند: در این بزنگاه هم مانند مورد اول سکوت واجب است. لازمه سکوت در این لحظه هم صبر بالا و عدم تحریک پذیری است‌. این مهم واقعا تمرین زیادی می طلبد و هر کسی ممکن است از پس آن برنیاید. سکوت در این زمانها باعث می شود که فرد تحریک کننده از کارش پشیمان بشود و آنرا بی نتیجه بپندارد‌‌.

۴- برای نگهداشتن راز: برای حفظ امانت داری و تقویت دوستی و اعتماد سکوت و بازگو نکردن مطالبی که به امانت به شما گفته شده بسیار ضروريست.

۵- وقتی که طرف مقابل میخواهد شنیده شود: این دقیقا بزنگاهیست که اکثر ما در تله پاسخ‌دهی و ارائه راه حل می افتیم. زمانی که طرف نزد ما سخنی می گوید و گلایه ای کرده یا مشکلاتش را برای ما بازگو می کند در واقع به ما این سیگنال را منتقل می کند که می خواهد یک گوش شنوا داشته و درک شود در برخی موارد هم خود گوینده پاسخ مشکل را می داند ولی برای سبک شدن سخن می گوید‌. متأسفانه اکثر افراد در این زمانها یا به راه حل می پردازند یا فرد گوینده را سرزنش و صحنه را ترک می کنند. باور کنید زمانی که گوینده مطمئن شد شما سراپا گوش هستید و او را درک کرده اید خودش خود به خود سکوت کرده و منتظر پاسخ شما خواهد نشست‌‌. این روش به تقویت دوستی ها هم خواهد انجامید.

۶- وقتی بخواهید برای توجیه و اقناع دیگران حرف بزنید و پرحرفی کنید: تنها زمانی برای اقناع طرف مقابل شروع به صحبت کنید که مطمئن باشید طرف واقعا می خواهد اقناع و توجیه شود. بسیاری افراد خود را خواب زده و وقعی به حرف‌های شما نمی گذارند و در واقع شما را با این رفتار بازی داده و زمان شما را تلف می کنند تا منويات شما آگاه شوند. لذا خودتان را در این بزنگاهها خسته نکنید‌.

۷- وقتی که پیروزی داشتید: سکوت نمایش شکوه پیروزی است. در ثانی سکوت هنگام پیروزی از تحریک رقبا و دشمنانتان جلوگیری می کند چون آنها را از پیروزی شما مطلع نکرده و آتش لجاجت آنها را بر نمی افروزد.

۸. هنگام شکست: در این زمان هم باید سکوت پیشه نمود. جه آنکه باز هم رقبای پیروز بی ظرفیت را به تحقیر بیش از پیش شما تحریک نمی کند و از انرژی و روحیه شما بیش از پیش نمی کاهد. در این بزنگاه به جای صحبت و عجز و لابه بهتر است به مسیر و راه برون رفت از شکست اندیشیده و با سکوت آن را پیدا کرده و از آن استفاده نمایید.

۹. وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشید: وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشید هم سکوت لازم است‌، چرا؟ زیرا لازم نیست همه جا و در هر زمانی برای اعلام وجود سخن برزبان راند. گاهی سکوت بیشتر بر وزین و عمیق بودن شما می افزاید.

۱۰- برای حفظ وفاداری به کسی که حمایت و اعتماد کرده است: این نکته هم مصداق دیگری از تعهد و امانت داری است. انسانیت و اخلاق ایجاب می کند که در صورتی که شخصی به شما در بزنگاههای حساس کمکی کرده و حقی به گردن شما دارد و شما با سکوت خود می توانید به او در شرایطی کمک رسانی و کمک وی را جبران کنید، از این کار دریغ ننمایید. این کار هم انسانیت و محبت شما را به اثبات می رساند و هم اینکه وجدان شما را آسوده می کند.

۱۱- هنگامی که تحت فشار اجتماعی باشید: در زمانهایی که شما به دلیل اعتقادات یا سبک زندگی خاصی که دارید ممکن است زیر ذره بین اجتماع باشید و بسیاری افراد به دلیل خصومت با عقاید شما حاضر به استفاده از هر فرصتی برای ضربه زدن به شما باشند عقل حکم بر کمتر صحبت کردن در مورد مسائل حساس می کند. آن هم نکات و مسائلی که ممکن است باعث ایجاد موج ، جو روانی منفی و یا تحریک افکار علیه شما می شود.

۱۲. میان صحبت دیگران : در این زمان خاص هم سکوت امری واجب است. زمانی که دو نفر در حال صحبت با یکدیگر هستند و شما به عنوان نفر سوم نظاره گر هستید عقل و انصاف حکم می کند تا شما را مخطاب قرار نداده و یا سؤالی از شما نپرسیده اند صحبتی نکنید و گفتگوی آن دو نفر را قطع نکنید‌. این کار وجهه شما را بالا برده و نوعی احترام به شرکت کنندگان در آن گفتگوست چون احتمالا لازم نمی بینند شما را در گفتگویشان شریک کنند پس بهتر است شان خود را حفظ کرده و خودتان را با پریدن بین صحبت آن دو نفر تحقیر ننمایید‌.

۱۳. هنگامی که طرف مقابل مشغول صحبت با شماست و هنوز صحبت هایش به اتمام نرسیده است: این یکی از بدیهی ترین شروط شنونده خوب بودن است و در واقع اثبات می کند که شما برایتان مهم است که بدانید و خوب متوجه شوید که طرف مقابل چه می خواهد بگوید و هدفش از صحبت با شما چیست‌. هنگامی که صحبت طرف مقابل را قطع می کنید در واقع نوعی بی احترامی به وی را به نمایش می گذارید و این پیام را به او انتقال می دهید که نمی خواهید صحبت هایش را بشنوید و از منظورش آگاه شوید.

۱۴. هنگام دنبال کردن اهداف: هنگامی که به دنبال دستیابی به هدفی پرارزش هستید از صحبت راجع به آن پرهیز کنید‌. این باعث عدم تحریک رقبا و بدخواهان شما برای سنگ اندازی بر سرراه شما می شود. با همین کار ساده می توانید از اطلاع رسانی بی مورد به آنها جلوگیری کنید و با خیال راحت‌تری اهدافتان را دنبال کنید‌.

این مواردی که نام برده شد از بدیهی ترین بزنگاه هایی است که فارغ از شأن و موقعیت افراد سکوت در آنها بسیار توصیه شده است ولی بزنگاههای بسیار بیشتر دیگری هم هستند که سکوت در آنها واجب است و آنها البته بسته به موقعیت و جایگاه افراد متفاوت است و بسیاری از آنها را خود افراد باید با توجه به شناختی که از خود و موقعیتی که در آن قرار دارند تصمیم بگیرند که باید در آن جا لب از سخن بر ببندند یا بر نبندند‌.

در کل بهتر است در زندگی کمتر صحبت کرده و بیشتر عمل کنیم. این توصیه ایست که هرجایی رفتم و تقریبا به هر فرهنگی سر زدم این منش در زندگی به نحوی توصیه شده بود‌. باشد که بتوانیم به آن عمل کنیم.

عقل مسلط

امروز این ابیات از مثنوی مولانا را جایی خواندم. واقعا نکته ای که مولانا در این ابیات گوشزد کرده را در سالهایی که از عمرم می گذرد در افرادی از اقشار مختلف به وضوح دیده ام. خدا نکند که ما مصداقش باشیم.

"عقل باید نورده چون آفتاب
تا زند تیغی که نبود جز صواب

چون ندارم عقل تابان و صلاح
پس چرا در چاه نندازم سلاح"

مثنوی، دفترپنجم

آدمی باید به درجات بالای درکِ و معرفت رسیده باشد که از زور و قدرت به درستی استفاده کند که اگر هر قوه ای چه قدرت، چه شهوت و چه قوات دیگر انسان تحت کنترل عقل در نیاید و بر کردار و رفتارش غلبه نداشته باشد وای به حال آن انسان است که با خودش می گوید

" چرا از به کار بردنِ زور و قدرت حذر کنم؟"

قهرمان زندگی خود بودن لازمه چه شرایطی است؟

اگر می‌خواهید قهرمان زندگی‌تان باشیدو موفقیت می خواهید، اگر تمایل دارید کسی باشید که دیگران به او نگاه می‌کنند و می‌گویند: "او واقعاً ساختنی بود، نه یافتنی!" پس باید بی‌درنگ یک تصمیم بزرگ بگیرید: تمام بهانه‌ها را همین امروز دفن کنید. همین امروز.

شرایط بیرونی؟ بگذارید با صراحت بگویم: شرایط بیرونی تنها بهانه‌ای است برای افراد ضعیف. البته منکر این نیستیم که شرایط آسان است ولی بهانه هابی مانند وضعیت بد اقتصادی و حتی موانع کوچک تر مانند کارهای خانه و امثال اینها ،همه و همه واقعی‌اند، اما هیچ‌کدام تعیین‌کننده نیستند؛ آنچه تعیین می‌کند، واکنش شما به این وضعیت‌هاست. اگر خودتان را از روحیه خالی کنید بهانه های کوچکتر هم برای انجام ندادن پیدا می شوند ولی اگر برعکس عمل کردید قضیه فرق می کند. به افراد ناموفق نیز مانند سناریوهای شکست خورده نگاه کرده و شرایط و مسیری که پیموده اند را بررسی کنید تا ببینید کجای کار راه را اشتباه رفته اند.

افراد موفق در انتظار بهتر شدن اوضاع نمی‌نشینند، بلکه بلند می‌شوند و خودشان اوضاع را بهتر می‌سازند. آن‌ها به‌جای ناله کردن از تاریکی، شمع روشن می‌کنند.

این که مسیر زندگی‌تان را خودتان باید بسازید تصمیم امروز و اکنون است. به بهانه های مختلف به تاخیرش نیاندازید. اگر رشته تحصیلی‌تان را اگر دوست ندارید، تغییرش دهید اگر کسب و کاری که دوست دارید را ندارید همین الان راسخ و محکم تصمیم بگیرید که آن را بسازید و مهارتی که برای آن لازم دارید را بیاموزید و اگر بازار آن را گر کسی دیگر گرفته، یک بازار جدید خلق کنید یا روشهای جدید برای عرضه کالا و یا خدمت خود که شما را با فاصله از رقیب متمایز می سازد بیافرینید. مخلص کلام اینکه دست از غر زدن بردارید چون هیچ‌کس با غر زدن پیشرفت نکرده و نخواهد کرد‌.

بهانه‌ها، زنجیرهایی‌اند به دور گردن. وقتی پاره‌شان کنید، نفس تازه‌ای می‌کشید و متوجه می شوید که دنیای واقعی چقدر بزرگ است قدرت شما تا چه حد است. همین که ذهن آزاد شود، فرصت‌ها از جاهایی پیدا می‌شوند که قبلاً فکر می‌کردید بن‌بست‌اند.

آغاز و ادامه هر چیزی خود شما هستید. باید این را بپذیرید که محصول شرایط نیستید و نباشید و در عوض خالق آنها باشید و خواستار شرایطی باشید که آرزویش را دارید. این در واقع باید به عنوان سنگ نبشته در ذهن شما حک شده باشد.

اگر پذیرفتید که مسئولیت تمام زندگی‌تان بر عهده خود شماست و اگر تصمیم بگیرید که دیگر منتظر هیچ‌کسی نمانید و همينطور اگر این نکته را بپذیرید که تمام توان لازم برای ساختن یک زندگی شاهکار را در درون خودت دارید دیگر بهانه ها رنگ می بازند. آنگاه هیچ‌چیز نمی‌تواند جلوی شما را بگیرد. نه کم‌تجربگی، نه ترس، نه گذشته، نه حرف مردم، نه حتی موانع واقعی. فقط کافیست که برایشان از قبل برنامه ریزی و چاره اندیشی کرده باشید.

تنها کارفرمای زندگی خودتان، خود شما هستید اشتباه نشنیدید بله خودتان . شما رئیسی هستید که فرمان قدرت را در دست می‌گیرد، برای رسیدن به قله، هیچ نیازی به اجازه ندارد.

پس یک‌بار دیگر با خودت عهد ببندید که:

بهانه‌ها را برای همیشه کنار بگذارید

برای خودتان کار بسازید، نه برای دیگران؛ البته بهتر اینست که بتوانید برای هردو بسازید.

هر روز، هر ساعت، هر دقیقه را آگاهانه زندگی کنید؛

و آن‌قدر ادامه بدهید تا به کسی تبدیل شوید که روزی آرزویش را داشتید.

و همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که:

موفقیت، کار آدم‌های بهانه‌جو نیست. موفقیت، دستمزد آدم‌های بی‌بهانه است.

ایده آل گرایی بلای جان بشریت

هیچ‌کس با فکر کردن ثروتمند نشده. برخیزید و عمل کنید.

ثروت از همان لحظه‌ای شروع می‌شود که قدم اول را بر‌می‌دارید .

اگر می خواهید صبر کنید تا همه شرایط برای ثروتمند شدن فراهم شود این بزنگاه هیچ زمانی فرا نخواهد رسید و همیشه ممکن است یک فاکتور یا موقعیت خاص فراهم نباشد.

بسیاری از مردم می‌خواهند همه چیز را کامل یاد بگیرند، بعد دست به کار شوند. اما این ذهنیت، شما را برای سال‌ها متوقف نگه می‌دارد.

شما هرگز آمادهٔ کامل نمی‌شوید و شرایط هیچ‌وقت صددرصد ایده‌آل نیست. به غیر از این فرصت‌ها منتظر نمی‌مانند.

ثروتمندان در وسط راه یاد می‌گیرند و همینطور می دانند که چطور از حداقل امکانات حداکثر استفاده را برده و ثروت سازی کنند در حالی که دیگران قبل از شروع دنبال مطمئن شدن می‌گردند و این همان نکته ای است که در چند پست قبل نیز در مورد خروج از محیط امن یا همان Comfort Zone به شما دوستان توصیه نمودم. راه متمول شدن از محافظه کاری نمی گذرد بلکه از خروج از حیطه امن و عبور از آتش ریسک ها می گذرد. یک نگاه به زندگی اکثر ثروتمندان و کارآفرینان بزرگ و همچنین شخصیت های بزرگ فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جهان بیاندازیم متوجه می شویم که آنها هم همه شرایط برایشان مهیا نبوده و از صفر و شاید بارها از زیر صفر شروع کرده اند و همه درها به رویشان باز نبوده است. همیشه اهداف بزرگ به آسانی قابل دسترسی نیستند که اگر بودند دیگر اهداف بزرگی نبودند چون هر کسی توانایی دست یابی به آنها را می داشت. این قانون این جهان است‌. گوشتان را هم از سخنان پوچ و اغواکننده ای که قول طی ره صد ساله را در یک شب می دهند برگیرید.

بهشت را به بها می دهند نه به بهانه

و تمام

نگاه به اصل

به اصل و ریشه بنگرید نه به فرع و شاخه و برگ.

منظور و مقصود من از این جمله چیست؟ عرض می کنم.

به عنوان مثال فکر کنید که می خواهید پزشک شوید ولی می بینید پزشکان فراوانی هستند که غش در کارشان است و برای بیماران کم می گذارند این نباید باعث شود که شما پزشکی را بد و مضر بدانید. پزشک فقط وسیله اجرای علم پزشکی است و خوب و بد و منصف و غیر منصف دارد ولی این اصل علم پزشکی را زیرسوال نمی برد . یا به‌عنوان مثال می خواهید مهندس یا مدیر باشید ولی در زندگی با مدیر و مهندسین سودجو روبرو می شوید. آیا واقعا آنها منعکس کننده تمام عیار علم مهندسی و مدیریتند؟ قطعا خیر‌. آنها تنها مصداقند و مصداق ها هم مثبت و منفی دارند. به همین نسبت می توانید به اسکیل های بالاتر بروید مثلا دوست دارید دیندار باشید ولی دینداران فراوانی می بینید که دین تنها لق لقه زبانشان است ولی در عمل انسانهای پستی هستند. آیا این باید باعث شود که فکر کنید اصل دین مشکل دارد؟ قطعا خیر. آنها هم مصداقند منتهی مصداق های منفی. یا مثلا می بینید که انسانهای صادق و راستگو ضربه بیشتری در زندگی می خورند ولی این آیا دلیلی بر منفی و اشتباه بودن صداقت است؟ بعید می دانم‌ کسی باشد که بگوید صداقت صفتی منفی است. حتی افرادی که در شبانه روز تنها با دروغ و کذب کارشان را راه می اندازند و مشکلاتشان را از سر راه برمی دارند دوست دارند که طرف مقابل با آنها صادق باشد. هرچیزی در این دنیا بسته به نوع استفاده از آن می تواند مثبت یا منفی جلوه گر شود. البته اصل بر کاربرد مثبت است. منتهی ذات بسیاری از افراد باعث استفاده منفی از بسیاری امکانات و روش ها می شود.

باشد که همه ما کاربردی مثبت داشته باشیم.

زندگی یک راز است

اول شکر بعد صبر

و در آخر باید باور کرد.....

غصه شکست های خود را نخورید.

هیچگاه از شکست های سنگینی که در زندگی خوردید چه مالی چه عاطفی غصه نخورید. چه این خود شکست نیست که دردآور است بلکه هزینه های روحی و روانی و مالی آن است که ممکن است سنگین باشد. غم و غصه و ناراحتی تنها در زمان وقوع یک واقعه تلخ شاید جایز باشد ولی نباید ادامه دار باشد و کش پیدا کند. من همیشه زمانی که شکست های سنگین زندگی ام و هزینه هایی که بابت آنها پرداخت کرده ام را به یاد می آورم با اینکه تلخی آنها ممکن است دوباره تداعی شود فورا به خود تلنگر می زنم که فلانی این هزینه ای که برای شکستت پرداختی، هزینه خرید یک تجربه گران بها بوده. لذا قدرش را بدان. تجربه های بزرگ هیچ گاه بدون بها نیستند. مثلا اگر هزینه گزاف مالی به من وارد شده باشد به خودم می گویم ببین فرض کن خدای نکرده یک بیماری سخت داشته ای و حالا با پرداخت این هزینه انگار هزینه درمانت پرداخت شده و تو بهبود یافته ای و سالم و سلامت داری به زندگی ات می پردازی. پس شکر کن . این هزینه را باید برای درمان خودت پرداخت می کردی. شکرگزار باش که در واقعیت بدان بیماری دچار نشدی که بخواهی سختی های جسمی آن را هم تحمل کنی. یک نکته دیگر هم که به خودم یادآور می شوم گذرا بودن شرایط است. مرتب این را به خودم یادآور می شوم که ببین خدا را شکر کن که شرایط گذشت و از آن عبور کردی. اگر قراربود دائما در آن شرایط سخت دست و پا بزنی چه می کردی؟ این روال زندگیست. باید با آن کنار آمد.

خدا را شاکرم که بابت هر تجربه تلخی که داشتم به پختگی و سعه صدرم افزود. امیدوارم همه ما بتوانیم هرچه بیشتر در رشد خود کوشا باشیم.

مراحل رشد

رشد واقعی زمانی آغاز می‌شود که از منطقه‌ی امن خود بیرون بیایید. تا وقتی در آسایش و عادت‌های تکراری بمانید، هیچ چیز تغییر نمی‌کند. اما همین که قدم به دنیای ناشناخته‌ها بگذارید—حتی با ترس و تردید—فرصت یادگیری و پیشرفت آغاز می‌شود. راحتی، شما را درجا نگه می‌دارد؛ اما چالش، شما را می‌سازد. هر بار که کاری را انجام می‌دهید که قبلاً از آن می‌ترسیدید، یک قدم به نسخه‌ی قوی‌تر خودت نزدیک‌تر می‌شوید. رشد، با ترک آسایش و ورود به ناحیه‌ی رشد اتفاق می‌افتد—نه با ماندن در دایره‌ی راحتی. در این باره بازهم مطالبی در گذشته نوشته ام و این متن جهت یاداوری و نشان دادن اهمیت این نکته است. مراحل رشد پس از خروج از منطقه امن بدین ترتیب هستند:

۱‌. پس از خروج از منطقه امن یا همان Comfort Zone وارد منطقه ترس Fear Zone می شوید آنجاست که بهانه ها شروع می شوند و اعتماد به‌نفس شما در آن زمینه افت خواهد کرد و انگار از زمین و زمان بهانه می بارد تا شما به آن ترس غلبه نکرده و پا پس بکشید. در اینجا می توانید برای غلبه بر ترس و تنبلی انجام آن کاری را که به آن عادت ندارید و از آن می ترسید را با فعالیتی که عاشق آن هستید همراه کنید تا دیگر توجه شما از آن ترس به سمت کار مورد علاقه شما منحرف شود.

۲. در مرحله بعد و پس از غلبه بر ترس وارد حیطه آموختن Learning Zone می شوید. اینجاست که باید مهارت های خود را افزایش داده و به خود جرات روبرو شدن با چالش ها را بدهید و آنها را بپذیرید انجام این دو باعث گسترش Comfort Zone شما می شود و نتیجه آن هم این است که دیگر از چالش‌ها ترسی ندارید چون دیگر برایتان چالش به حساب نیامده و روش فائق آمدن بر آنها را آموخته اید.

۳. منطقه رشد یا همان Growth Zone آخرین مرحله است. زمانی که پای در آن گذاشتید یعنی به رشد دست یافته اید. اینجاست که رویاهای خود را زندگی می کنید و همینطور رویاهای جدید در سر می پرورانید. همينطور شروع به تنظیم اهداف جدیدی برای خود می کنید و به جستجوی وسایل و روش‌های دستیابی به آنها می پردازید‌ چون بر مشکل خود در آن زمینه فائق آمده اید اعتماد به نفس شما به شدت در آن زمینه افزایش یافته است و به خود جرات روبرو شدن با چالش‌های دیگر را می دهید.

امیدوارم همه ما بتوانیم از این مراحل برای رشد خود عبور کرده و خودی بهتر بسازیم.

به نظر شما یک فرد احمق دارای چه ویژگی هایی است؟

جایی خواندم که از نگاه کارل یونگ روان پزشک و بنیانگذار روانشناسی تحلیلی سوئیسی که یک فرد احمق شش نشانه دارد:

۱- کسی که فکر می کند همه چیز را میداند و در مورد همه چیز نظر می دهد و نظر قطعی می دهد.

۲- کسی که هیچ مسولیت نمی پذیرد. همیشه فرافکنی می کند و تقصیر را به گردن دیگران می اندازد.

۳- کسی که برده و اسیر احساساتش است. یک لحظه خوشحال است و یک لحظه خشمگین.

۴- کسی که خودش را با افراد احمق تر از خودش احاطه می کند و از تمجید آنها خوش می شود.

۵- کسی که لذت آنی را به لذت دورتر و همیشگی که به سختی بدست می آید، ترجیح می دهد.

۶- کسی که از شکست هایش درس نمی گیرد.

من خودم شاید بتوانم چند نشانه دیگر به این سیاهه اضافه کنم. آن هم این هست که:

۷. یک فرد احمق فکر نشده تصمیم می گیرد و به عواقب و نتایج این تصمیم فکر نمی کند.

۸. او فردی است که افراد و موقعیت ها را از روی ظاهرشان قضاوت می کند‌

۹. فردی دهان بین است و هر گفته ای را بدون توجه به گوینده و محتوای آن فورا باور می کند.

۱۰. انتقادناپذیر است و انتقاد سازنده را به مثابه حمله به موجودیت خود می بیند نه وسیله ای برای بازبینی در رفتار و روشهایش

آیا به نظر شما یونگ درست گفته و تمامی این صفات در مورد یک انسان احمق صدق می کند؟ و اینکه آیا فکر می کنید باز هم نشانه هایی از یک فرد احمق وجود دارد که بتوان به این لیست اضافه کرد؟ نظر شما در این باره چیست؟

چند ویژگی افراد موفق

اگر می خواهید واقعا یک آدم موفق باشید؛ تلاش کنید که این ویژگی ها را در خودتان ایجاد، حفظ یا تقویت کنید:

۱- عمل گرا باشید‌ اگر تصمیمی می‌گیرید بدان عمل کنید.این نکته بسیار مهم است. چون در صورت عمل است که حرکت رو به جلو اتفاق می افتد. از قدیم هم گفته اند با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمی شود. به غیر از این نکته دیگرانی که خیرخواه شما هستند زمانی که عملگرایی شما را ببینند یقینا به شما در رسیدن به اهدافتان یاری می رسانند.

۲- بی‌ سر و صدا زندگی کنید . بعد از هر موفقیت کوچک و بزرگ به خود پاداش اختصاص دهید ولی این کار را بدون در بوق و کرنا کردن انجام دهید. هنگام شکست کوچک و یا بزرگ هم جار و جنجال به راه نیاندازید و به ناله و زاری نپردازید. هر دوی این سر و صداها به نحوی غیر مستقیم سرعت رسیدن به اهدافتان را کند می کنند. زیرا ممکن است به افرادی که به نحوی مستقیم یا غیرمستقیم می توانند برای شما مانع تراشی کنند انگیزه بیشتری برای این کار اعطا کنند. همینطور از اهداف متعالی که دارید برای هیچ کس حرفی نزنید و در سکوت به سمت آنها حرکت کنید. این کار هم در کاهش موانع مانند موارد قبل کمک خواهد کرد چون افراد مانع تراش را از اهداف شما مطلع نمی نماید.

۳- دائم در حال یادگیری چیزهای جدید باشید. این به‌ شما کمک می کند که فردی چند وجهی باشید. انسان چند وجهی بودن کاریزمای شما را افزایش می دهد و شما را در رسیدن به اهدافتان به صورت غیر مستقیم یاری می رساند.

۴- هیچوقت خودتان را با کسی که سه قدم از شما عقب تر یا جلوترست مقایسه نکنید. خودتان را فقط با خودتان مقایسه کنید. به عنوان مثال خود فعلی را با خود گذشته مقایسه کنید تا ببینید تا چه حد پیشرفت داشته اید و همینطور با خودی که قصد دارید به او دست پیدا کنید تا ببینید هنوز چه مقدار فاصله دارید که با تلاش و کوشش باید به آن برسید.

۵- انعطاف پذیر باشید؛ یعنی برنامه ریزی داشته باشید ولی بَرده برنامه تان نباشید. برای خودتان فرجه قائل شوید. به قول یک ضرب المثل قدیمی رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود‌.

۶- سعی کنید همیشه خوشبین باشید. اما این خوش‌بینی را با عقل و درایت همراه کنید و در آن افراط نکنید.

۷- دنبال افراد و‌ موقعیت هایی باشید که راه را برای رسیدن به هدف های شما هموار می‌کنند. هیچ زمانی از کمک خواستن شرم نکنید. البته در یاری خواستن هم افراط نکنید و از استفاده از دیگران هم تنها برای رسیدن به اهدافتان هم پرهیز کنید زیرا از کاریزمای شما می کاهد و شما را به عنوان فردی بی عرضه که نمی تواند روی پای خود بایستد و همینطور فردی سواستفاده گر که افراد را تنها به مثابه نردبان می بیند در چشم دیگران جای می اندازد. پس از کمک خواستن هم به نحوی از افراد تشکر و قدر دانی کنید‌‌ و از کمک متقابل هم هیچگاه غافل نشوید‌ این نکته هم به کاریزمای شما می افزاید و هم اینکه به دیگران رغبت کمک دوباره درصورت نیاز را می دهد.

۸- در مقابل کسانی که مرتب آیه یاس می خوانند یک گوش تان در و دیگری را دروازه کنید و همینطور فاصله خود را با آنها افزایش داده و روابط خود را با آنها کاهش دهید یا حتی می توانید در صورت لزوم آنها را از دور خود پراکنده کنید. چون این گونه افراد نه اینکه حتما از عمد بخواهند ولی می توانند در کاهش روحیه شما موثر باشند.

۹. از کمال‌گرایی افراطی آن هم در یک زمینه خاص مثلا شغلی یا حرفه یا در زمینه های دیگر پرهیز کنید. زیرا شما را از چند وجهی بودن باز می دارد و انسانی تک بعدی می سازد. انسان تک بعدی بودن هم اگرچه در زمینه ای که در آن به کمال رسیده کاریزماتیک به نمایش می گذارد ولی در دراز مدت شما را انسانی دگم که تنها در یک زمینه می تواند رشد کند در اجتماع جا می اندازد و تنها تر می کند و بدین وسیله شما را از رسیدن به اهداف دیگرتان باز می دارد.

۱۰. شبکه سازی کنید. انسان موجودی اجتماعی است و باید در اجتماع رشد کند هرچه این اجتماع و تعداد افرادی که می توانند شما را در رسیدن به اهدافتان یاری کنند بزرگتر و بیشتر باشد سرعت شما را در رسیدن به موفقیت افزایش می دهد و به آگاهی شما نیز می افزاید.

۱۱. گشاده رو باشید. این به‌ دیگران اجازه می دهد به خود اجازه نزدیک شدن به شما را بدهند و همینطور بالعکس. چون ظاهر و صورت شما مانند ویترین شما عمل می کند. اگر زیبا و جذاب و روح افزا به نظر نرسد کسی را به سمت خود نمی کشد.

۱۲. پلن یا به اصطلاح نقشه دوم(پلن B) داشته باشید تا در صورتی که راه حل اول کارکرد مورد نظر را نداشت یا شکست خورد فورا آن را عملی کنید تا دچار اتلاف زمان برای پیدا نمودن راه حل جدید نشوید‌.

این نکات را اگر در زندگی خودم تجربه نکرده بودم هیچ زمانی در اختیار شما دوستان نمی گذاشتم. امیدوارم شما را در رسیدن به اهدافتان یاری رساند.

چون می گذرد، می گذرد

من دو الی سه روز در هفته به تمرین های ورزشی در باشگاه می پردازم. در آنجا هم دوستانی علاوه بر دوستانی که در محل کارم با آنها آشنا شده و مراوده دارم پیدا کرده ام. یک دوستی به نام احمد در بین دوستان باشگاهی هست که از قضا ایرانی هم هست و هنگام تمرین در باشگاه باهم خوش و بش و صحبت می کنیم. احمد یک تکه کلام داره وقتی حالشو می پرسم بهم می گه " چون می گذرد، می گذرد" وقتی این جمله رو بر زبان میاره باهم کلی می خندیم. ولی من وقتی عمیق تر به این جمله فکر می کنم می بینم احمد با وجود اینکه مشکلات زیادی در زندگیش هست چه نگاه زیبایی داره. پیش خودم می گم احمد چه دید قشنگی داری. هیچ موقع داخل یه موضوع گیر نمی کنی و رد می شی. واقعا هم همینه اگه بخواهی در زندگی فکرتو به هر مشکل ریز و درشتی مشغول کنی دیگه سنگ روی سنگ بند نمی شه. البته من خیلی وقت هست که به این نتیجه رسیدم که زندگی رو سخت نگیریم چون به اندازه کافی مشکلات ریز و درشت در مسیر زندگی ایجاد می شوند که باید بهشون فکر کرد ولی وقتی ظرفیتت عین دریا عمیق و وسیع باشه دیگه با هر سنگ ریزه ای به تلاطم نمی افتی. از دیدن افرادی مثل احمد با این طرز فکر خوشحالم که بسیاری افراد دیگر هم هستند که منش زندگیشون رو این قرار داده اند. هرروز که می گذره من بیشتر به این منش اعتقاد پیدا می کنم. باوجود اینکه در صحبت های قبلی خودم هم دراین باره نوشته ام این بار هم دوباره تاکید می کنم که بدون گذشتن زندگی پیش نمی ره و یک جایی دیگه باید خیلی چیزها و وقایع رو جدی نگرفت و عبور کرد.

به قول سعدی جان:

نگفتم روزه بسیاری نپاید

ریاضت بگذرد سختی سر آید

پس از دشواری آسانیست ناچار

ولیکن آدمی را صبر باید

خود را از بیرون بنگر

از خود بیرون آمده و خود را بنگرید. یقین بدانید بسیاری از رفتارهای مذموم را کنار خواهید گذاشت. انسان تا زمانی که از داخل به خود نگاه می کند خود را حق به جانب می بیند اما زمانی که از دید فردی بیرون از خود خود را بنگرد در بسیاری از رفتارهایش تجدید نظر خواهد کرد. این نکته ایست قابل تامل که اگر به آن عمل کنیم بسیاری از رفتارها و اشتباهاتمان تکرار نخواهند شد. بیجهت نیست که می گویند پس از مرگ زندگی انسان از مقابل چشمانش گذر می کند و او از بسیاری از کرده هایش پشیمان و آرزو می کند که کاش به دنیا بازگردد و آن رفتارها را دیگر تکرار نکند و مسیری دیگر را در زندگی بپیماید افسوس که آن زمان دیگر دیر شده است. پس تا دیر نشده خود را از بیرون بنگر.

خودت مدیریت زندگیتو به دست بگیر.

مدیریت زندگی خود را به قضاوت‌ها و انتظارات دیگران گره نزنیم.

بسیاری از ما چنان به دیگران وابسته‌ایم که حتی خوب یا بد شدن خود را نیز به داوری‌ها و واکنش‌های آنها واگذار می کنیم و منتظر تأیید دیگرانیم و از خود نظری نداریم. اگر دیگران از ما تعریف و تمجید نکنند، کارهای نیکو را انجام نمی‌دهیم و چنان‌چه ما را سرزنش و نکوهش کنند، کارهای نیکو را ترک می‌کنیم. اگر به دیگران اعتماد کنیم و چند نفر از اعتماد ما سوء استفاده کنند، به این نتیجه می‌رسیم که اساساً اعتماد کردن به دیگران کار نادرستی است و آن را برای همیشه کنار می‌گذاریم. اگر خطاهای دیگران را ببخشیم و در این میان، چند نفر به خاطر بخشایش ما، گستاخ و پررو شوند، برای همیشه دست از عفو و بخشایش برمی‌داریم. اگر به دیگران کمک کنیم و کسانی از سخاوت ما سوء استفاده کنند، به طور کامل بخشش را ترک می‌کنیم. اگر کسی که دوستش داریم، به ما خیانت کند، حتی نسبت به سلامت جسم و جان خود نیز بی‌توجه می‌شویم و دست از همۀ کارهایی که برای بهبود کیفیت زندگی ما لازم‌اند، برمی‌داریم.

همۀ این کارها بدین معنا هستند که ما در درون خود نقطۀ قابل اتکای نیرومندی نداریم و که ما را در درجۀ اول به خاطر نیک‌بختی خودمان، و در وهلۀ بعد برای تقرّب به حقیقت و خدمت به انسانیت، به کارهای نیکو برانگیزد. عموم انسان‌ها خوب بودنِ خود را به تأیید و تکذیب دیگران گره می‌زنند و یا کسانی را به عنوان الگو قرار می دهند و کلااز آنها تقلید می کنند و هرکار زشت و زیبایی که آنها انجام می دهند را بدون اینکه با عقل و ذهن خود حلاجی کنند تقلید می کنند. در حقیقت این افراد با این کار تیشه به ریشۀ نیک‌بختی خود می‌ زنند. انسان اصیل اصول بنیادین زندگی و قانون‌های ثابت اخلاقی را مبنای زندگی خود قرار می‌دهد و بی اعتنا به نظرات و عواطف دیگران، با گام‌هایی استوار راه خود را طی می‌کند و کاری به تایید یا رد کارها و رفتارهای خود ندارد و در واقع انتظاری از دیگران ندارد. این چیزیست که من از سالها زندگی در یک کشور اروپایی و مردمش فرا گرفتم. مردم را که در جامعه می بینی اکثرا انتظاری از دیگران ندارند و اصول خود را چه درست چه غلط در زندگی خود دارند و همین باعث شده بدانند که با خودشان چند چند هستند به کدام سمت می روند. البته این به معنای بااصالت زندگی کردن‌نیست ولی به هر حال تکلیفشان با خودشان روشن است‌ و حداقل اگر مسیری راهم به اشتباه می روند دچار شرایط برزخی و ابهام و منتظر رد و تأیید دیگران هم نیستند.

نقل قولهای زیر از مادرترزا، به خوبی این موضوع مهم را تبیین می‌کند:

"بیشتر انسان‌ها غیرمنطقی و خودخواه‌اند، اما تو در هر صورت از خطاهای آنها چشم‌پوشی کن.

اگر مهربان باشی، ممکن است کسانی تو را ریاکار و فریب‌کار بخوانند، با این حال تو مهربان باش.

اگر موفق شوی، حتماً دوستان دروغین و دوستانِ راستین پیرامون تو جمع می‌شوند، اما تو موفق بمان.

اگر صادق باشی، ممکن است دیگران تو را فریب دهند، اما تو در هر حال صادق باش.

ممکن است کسانی آنچه را که در طول سال‌ها، با زحمت و کوشش فراوان، ساخته‌ای، یک‌شبه خراب کنند، با این حال تو سازنده باقی بمان.

اگر خوش‌بخت شوی، ممکن است دیگران به تو حسودی کنند و تو را بیازارند، اما تو خوش‌بخت باقی بمان.

ممکن است کارهای خوبِ امروز تو را فردا فراموش کنند، با این حال تو به کارهای خوب خود ادامه بده.

با تمام وجود به دنیا خدمت کن و بدان که در نهایت همه چیز میان تو و خداست، نه میان تو و مردم."

می دانم که انجام این کارها و اینطور رفتار کردن ها تا چه اندازه در شرایط امروز ممکن است بغرنج و سخت باشد ولی به هرحال هرچیزی بهایی دارد. این هم بهای سالم و بااصالت زندگی کردن است.

کافی است که ما در نهایت آگاهی و صداقت، در مسیر درست گام برداریم و با اصول درست زندگی کنیم. در این صورت می‌توانیم بی اعتنا به رد و قبول دیگران، با گام‌هایی استوار در راه خود به پیش برویم. به تعبیر زیبای مولانا، گلی که شکفته شده است، از رد و قبول دیگران بیمی به خود راه نمی‌دهد:

چون گل بشکفت و روی خود دید

زآن پس ز قبول و رد نترسد

(کلیات شمس، غزل ۷۰۳)

آغاز دهه ای جدید از زندگی

بدین ترتیب یک دهه دیگر از عمر ما به پایان رسید.

به قول بعضی ها افتادیم در سرازیری زندگی ، به قول برخی دیگر زندگی تازه شروع شده. به هرحال هرچه که هست و هرروایتی که می خواهد داشته باشد کوله باری از تجربه در این دهه از زندگی کسب کردم که تجارب کسب شده ماقبل آن در مقایسه با آن بسی ناچیز هستند. شاید تجارب کسب شده را بتوان در بیش از یک دهه کسب کرد ولی چیزهایی که من دیدم و تجربه نمودم چه تلخ چه شیرین برایم بسیار گرانبها هستند. این سالروز تولد برای من کمی تفاوت داشت چون اینبار تعدادی از دوستانم هم به جمع خانواده من پيوستند و جشنی کوچک و خودمانی ترتیب دادیم و به همه ما خوش گذشت. از دوستانم بگویم که به بیاد ماندنی تر شدن این جشن کوچک افزودند و بدین ترتیب خودشان را برای من بیاد ماندنی تر کردند.

امید دارم که دهه جدیدی که در پیش رویم قرار گرفته را به یاری خدا بتوانم با تجارب بهتری پشت سر بگذارم و به بنده مفیدتری برای باقی بندگان خداوند تبدیل شوم.

خود را با ارزش بپندار

از کسی که برای خود ارزش و احترام قائل نیست بدور باش.

عزت نفس متاع گرانبهایی است هرکس را یارای داشتن آن نیست.

تصمیم به اینکه می خواهید چه کسی باشید

یه جایی از زندگی بالاخره باید تصمیم بگیرید که می‌خواهید چه کسی باشید! ...

نگذارید کسی به جُز خود شما این تصمیم را برای شما بگیرد.

اگر این اجازه را به دیگران بدهید شک نکنید که هرکس نسخه ای برای شما تجویز می کند که شاید با شما و اخلاقیات و منش و روش شما منطبق نباشد و صدمه فراوانی به شما وارد کند. عنان زندگی خود را با قدرت در دست داشته باشید وگرنه محکوم به تزلزل در زندگی خواهید بود.

آخرین ضربه

آخرین ضربه تیشه و تبر است که سنگ را به دو نیم تقسیم می کند یا درخت را می اندازد. موفقیت نتیجه تلاش و کوشش درست و مداوم است و بدین معنا نیست که ضربه های قبلی بی فایده بوده اند. لذا اگر می بینید تلاش می کنید ولی به نتیجه دلخواه نمی رسید ناامید نشوید چون شاید هنوز نوبت به ضربه آخر نرسیده است. در چنین مواقعی ابتدا مسیر و روش خود را بازبینی کنید که آیا مسیر درستی برای رسیدن به هدف آمده اید و سپس قدرت ضربات خود را افزایش دهید. این باعث می شود که در صورت طی مسیر درست ضربه آخر و کاری زودتر و سریعتر فرا برسد و تعداد ضربه ها و زمان مورد نیاز کاهش یابد.

آیا هميشه حق با شماست؟

بزرگترین اشتباه اینست که فکر کنید همیشه حق باشماست.

این تفکر به نظرم بیش از پیش به تربیت انسان و همینطور میزان آگاهی او بازمی گردد. هرچه انسان داناتر و عاقل تر تفکر و تردید راجع به آگاهی او بیشتر. در زمینه تربیت نیز اگر فرد در جو یا خانواده ای رشد کرده باشد که در آن بیش از پیش به وی بها داده شده و مرتب اشتباهاتش را نادیده گرفته و به وی متذکر نشده اند فرد آهسته آهسته دچار این توهم می شود که همیشه حق با وی است و خودشیفتگی بیش از پیش بر او چیره خواهد شد. نمونه این اشخاص را به وفور در زندگی روزمره مشاهده می کنیم. پس در تلاش باشیم حداقل این تفکر خودبرتربینی و حق به جانب پنداری را در خود تقلیل دهیم. ما مسئول تغییر دیگران نیستیم تنها مسئول تغییر خود هستیم. هرکس که به قدر کافی به رشد عقلی رسیده باشد این نکته را درک خواهد کرد و درصدد تغییر خودش برخواهد آمد اگر هم نرسیده باشد که با عواقبش دیر یا زود مواجه خواهد شد.

در نتیجه:

خیر، همیشه حق با شما نیست.

حقی را ناحق نکنید

شکستن دل انسان ها و ناحق کردن حق الناس مانند سوراخ کردن دیوار یا شکستن استخوان است. اگر دلشکستگی برطرف هم بشود و یا حق الناس هم دوباره جبران شود باز اثرش در وجود فرد دلشکسته و مظلوم باقی می ماند. مانند دیواری که هرچقدر هم شما سوراخ هایش را پرکنید باز هم آن‌دیوار، دیوار سابق نخواهد شد و آن سوراخ ها و صدماتی که به دیوار زده اند قابل تشخيص و بازیابی هستند. استخوانی هم که می شکند حتی پس از جوش خوردن مانند سابق نخواهد شد و با اولین باد سرد و شدید محل شکستگی سابق تیر می کشد و درد شما را تازه می کند. پس در تلاش باشید که دلی را نشکنید و حق کسی را تباه مسازید. همه اینها از دید آنکس که باید پنهان نمی‌ماند و عاقبت ظلم ستمگر و کسی که حق را ناحق نموده و دلی را شکسته به خودش بازگشته و باعث دلشکستگی خودش می گردد.

سفری به دیار وایکینگ ها

دوباره دست داد تا بعد از مدتها به سفری بروم. مقصد این بار کشور سوئد بود. آنجا را مدتها بود که می خواستم ببینم. این بار بهانه خوبی پیدا کرده بودم. تعدادی از دوستانم که ساکن استکهلم هستند و یا به آنجا سفر کرده اند در یک بازه زمانی خاص آنجا بودند. این بهانه بسیار مناسبی بود که هم دیداری با آنها تازه کنم و هم استکهلم را ببینم. این دوستان بسیار مهربان را مدتهاست که می شناسم‌ و همگی در زمینه مدیریت کسب و کار و همچنین هوش مصنوعی تحصیل کرده و تجربه های فراوان دارند. من می خواستم در مورد مدل تجاری که طراحی کرده ام با آنها مشورت کرده و نقایص آن را برطرف کنم و هم اینکه باهم از دیدنیهای پایتخت سوئد بازدید کنیم علی الخصوص که یکی از این دوستان به همراه همسرش ساکن همین شهر است. بعد صحبتها و گپ و گفت های دوستانه و صرف صبحانه در یک رستوران کوچک ایرانی در استکهلم در یک آخر هفته گردشی در شهر کردیم. به دیدار بافت ها و ساختمان های قدیمی شهر منجمله شهرداری استکهلم که محل اعطای جایزه های نوبل(به استثنای جایزه صلح آن که در شهر اسلو نروژ به برنده آن اعطا می شود) رفتیم. ساختمانی باابهت و با آجرنمای قهوه ای تیره در ساحل. شهر استکهلم شهری است که از جزایر مختلف تشکیل شده و پل‌ها و خطوط کشتی رانی کوچک آنها را به هم متصل می کند. همچنین دارای مترو و حمل و نقل عمومی بسیار تمیز و مرتب است‌. در قسمت قدیمی شهر یا به قول آنها گاملا اشتاد کوچه پس کوچه های تنگ و زیبا و سنگفرش شده به همراه ساختمان‌هایی به رنگ آجری، قرمز و نارنجی می بینی. بسیار زیبا بودند. یکی از کاخهای پادشاهی سوئد هم در همین قسمت شهر قرار دارد. در یکی از این محل‌ها و درست در مقابل موزه نوبل گروهی ارکستر خیابانی ترتیب داده بودند و می نواختند و ما ایستاده و از ان لذت بردیم. نکته قابل توجه در شهر اینست که وقتی به مردم نگاه می کنی رفاه را جامعه به وضوح می توانی تشخیص دهی. اکثر افراد( پیر و جوان و زن و مرد) با تشخص و آراسته هستند. اکثرا با پوشش مرتب و منظم در انظار ظاهر می شوند. به غیر از آن به خیابان‌ها که نگاه می کنی اکثرا اتوموبیل هایی از برند های متوسط و لوکس مشاهده می کنی که در حال تردد هستند و از اتومیبل های ارزان قیمت تقریبا خبری نیست. همچنین تعداد اتوموبیل های الکتریکی به اتوموبیل هایی که با سوخت فسیلی کار می کنند به نسبت بیشتر از باقی کشورهایی که تا به حال بازدید کرده ام قابل مشاهده بود. حمل و نقل عمومی هم بسیار پیشرفته و ارزان است شما در همه جا چه اتوبوس و چه مترو و تراموا قابلیت پرداخت با کارت اعتباری بدون خرید بلیط دارید و مستقیم می توانید هزینه سفر را پرداخت کنید. هزینه حمل و نقل عمومی نیز بسیار پایین است. همچنین دوچرخه و اسکوترهای برقی با مسیرهای مخصوص در همه جای شهر قابل در دسترس بودند که چندباری از آنها استفاده کردیم. البته مردم سوئد و اسکاندیناوی به نسبت باقی مردم اروپا سردتر هستند و کمتر با کسی گرم می گیرند. این کم و بیش قابل لمس بود. در یکی از این روزهایی که به بازدید شهر قدیمی و کاخ پادشاهی رفته بودم یک زوج آمریکایی را دیدم که آنها هم به بازدید استکهلم آمده بودند از آنها خواستم از من عکس بگیرند. وقتی از آنها پرسیدم اهل کجا هستید گفتند متاسفانه از ایالات متحده می آییم. با تعجب پرسیدم چرا متاسفانه؟ گفتند چون یک رئیس جمهور احمق و خود شیفته داریم که آبروی کشورمان را برده است. از این بابت از شما عذرخواهی می کنیم. من ملیت خودم را معرفی نکردم وگرنه ممکن بود صحبت جالبی بین ما دربگیرد. این از نکات جالب این سفر بود. از باقی نکاتی که می توانم به آنها اشاره کنم جو آرام و در عین حال زنده و فعال شهر بود. در روزی دیگر به همراه یکی از دوستانم به بازدید موزه واسا رفتیم. در آنجا کشتی جنگی واسا که قرار بوده بزرگ ترین کشتی جنگی سوئد در قرن ۱۷ میلادی باشد پس از به آب اندازی در فاصله نه چندان دور از ساحل براثر نقص در طراحی غرق شده است را مشاهده کردیم. این کشتی پس از قرنها در دهه پنجاه میلادی از آب بیرون کشیده شده و در موزه به نمایش گذاشته شده بود. به وضوح می شد تشخیص داد‌ که یک نقص کوچک چطور به یک فاجعه تبدیل شده و صدها نفر را به کام مرگ می فرستد. هردو از مشاهده این کشتی که با ابعاد اصلی در موزه به نمایش گذارده شده بود و همچنین از شنیدن و تاریخچه اش به وجد آمدیم. در روزهای بعد به بازدید موزه نوبل رفتم در آنجا تاریخچه شکل گیری جایزه نوبل و اینکه چطور آلفرد نوبل تصمیم به درنظر گرفتن آن برای کسانی که خدمتی به صلح و پیشرفت علم و دانش بشر می کنند را مشاهده کردم. همچنین در این موزه هرکدام از برندگان ادوار مختلف وسیله یا شیء خاصی را به یادگار به موزه اعطا کرده بودند که در معرض دید عموم قرار گرفته بود. از حوله و وسايل شخصی مانند کیف و کفش و امثالهم گرفته تا وسایل آزمایشگاهی و دفترچه یادداشت و بسیاری اقلام ریز و درشت دیگر. در ادامه هم به بازدید از موزه حمل و نقل استکهلم رفتم که در آنجا تاریخچه حمل و نقل در استکهلم به نمایش گذاشته شده بود از واگن هایی که توسط اسب کشیده می شد تا وسایل حمل و نقل مدرن امروزی. دیدنی های این شهر به نسبت باقی شهرهای معروف و به نام اروپا انگشت شمار بودند ولی در کل جو شهر جوی ملایم بود.

الان که در روزهای پایانی سفر هستم و مشغول آماده سازی برای بازگشت به کشور محل سکونتم، می توانم بگویم که در کل سوئد کشوری آرام، مدرن ولی بدون هیاهو با مردمی مرفه ولی نه چندان گرم بود شاید در آینده بازهم برای دیدار دوستانم به این شهر سفر کنم. امیدوارم که شما هم از خواندن این سفرنامه لذت برده باشید.

در پناه خدا باشید.

نیک بجوش و صبر کن......

هیچ مگو و کف مکُن، سر مَگُشای دیگ را

نیک بجوش و صبر کن زانکه همی پزانمت

مولانا

پختگی بدون صبر بر سختی‌ها، هرگز میسر نیست.

گرچه ما در مسیر زندگی، سختی‌ها و زخم‌های زیادی را تجربه می‌کنیم اما این زخم‌ها منجر به پختگی و کمال می‌شود.

این سختی ها به منزله گرمای سوزانی است که وجود ما را می پزد و سطح ایستادگی و ظرفیت ما را طوری افزایش می دهد که دلمان دریا شود و با هر سنگریزه ای به مثابه یک تشت آب به تلاطم نیافتد. نمی دانم این را برای چندمین بار است که می نویسم. ولی می دانم‌ اگر مهم نبود و آن را در زندگی شخص ام‌ تجربه اش نمی کردم هیچ گاه به این مقدار روی آن تاکید نمی کردم. هربار هرزمانی نکته ای می بینم که در این حیطه می گنجد بر آن می شوم که مطلبی بنویسم و تاکیدی دوباره بر این موضوع بگذارم. اینبار این شعر مولانا این بهانه را به دست داد تا دوباره بنویسم. به راستی که قرنها پیش در اشعارش به همه ما درس زندگی داده است.

نیکی بر جای گذارید

چیزی از خود برجای گذارید که تا مدتها پس از شما بماند و نامتان را به نیکی زنده نگه دارد. به قول سعدیِ جان:

نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

حال همه ما خوب است ولی....

سلام،

حالِ همه‌ی ما خوب است،

ملالی نیست

جز گم شدنِ گاه‌به‌گاهِ خیالی دور،

كه مردم به آن

«شادمانیِ بی‌سبب» می‌گویند.

با این‌همه عمری اگر باقی بود،

طوری از كنارِ زندگی می‌گذرم

كه نه زانویِ آهوی بی ‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگار بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم:

حوالیِ خواب‌هایِ ما،

سالِ پُربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاطِ آن‌جا

پُر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل،

حتّ هر وهله،

گاهی،

هر از گاهی

ببین انعکاسِ تبسّمِ رویا

شبیهِ شمایلِ شقایق نیست!

نه ری‌را جان!

نامه‌ام باید كوتاه باشد،

ساده باشد،

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم:

حالِ همه‌ی ما خوب است

امّا تو باور مكن...!!

✦ شعر: علی صالحی

✦ دکلمه: خسرو شکیبایی