آخرهفته

خب یک آخر هفته دیگه هم گذشت و طبق معمول هم با انجام کارهای عقب افتاده گذشت.

مرور درس های دانشگاه

پخت و پز

یوگا و مدیتیشن

خرید

آخر هفته ها واقعا اگر آدم از قبل براش برنامه ریخته باشه به همه کارها می رسه.

آخر هفته شما چطور گذشت؟

نام نیک

یک همکار اندونزیایی دارم که در بخش ما کار می کنه. خیلی وقتها با من حرف می زنه و داستان زندگی خودش که چطور آلمان اومده و سر از شرکت ما درآورده را برای من تعریف کرده .چون خودش دیگه نزدیک سن بازنشستگیش هست یک زمانهایی یک نصایحی می کنه که منم خوب گوش می دم و برام جالب هست. سه تا بچه داره و پسر بزرگش تو کار موسیقی هست. امروز یک کلیپ که پسرش با دوستانش ساخته و گذاشته داخل یوتیوب رو بهم نشون داد. منم بابت هنرمند بودن پسرش بهش تبریک گفتم. اونجا بود که یک حرف قشنگ و شاید بگیم یک نکته جالب رو بهش اشاره کرد وقتی داشت داستان ورود پسرش به موسیقی رو می گفت. می گفت من مخالف بودم که پسرم که بیست و سه چهارسالشه بره داخل این کار ولی اون دوست داشت که بره و رفت و الان هم داره کلیپ های خوبی می سازه و اپلود می کنه و از این کار خوشحاله. گفت بهم که مهمه که این کاری که می کنی رو ازش لذت ببری مهم نیست چیکار می کنی و شغلت چیه مهم اینه که اون لذته رو ببری و همینطور گفت لازم نیست که حتما در یک رشته تاپ متخصص باشی تا معروف باشی و همه راجع بهش صحبت کنند. فقط کافیه که در رشته ای که دوست داری و حتی رشته ای که داری کار می کنی همه هم و غم خودت رو بگذاری و داخلش حرفه ای بشی تا یک اسم خوب از خودت بجا بگذاری، حتما لازم نیست طرف پروفسور یا دکتر یا متخصص خوبی باشه که سرزبانها بیفته اگر در رشته خودت تا جایی که می تونی حرفه ای بشی مثلا یک کشاورز حرفه ای یا یک بنای حرفه ای یا حتی یک تمیزکار حرفه ای باشی و مفید باشی همه جا از تو صحبت خواهد شد و اگر هم صحبت نشه حداقل یک اسمی ازت بجا می مونه. مثلا اگر به عنوان یک بنای خوب یک ساختمان خوب و مستحکم بسازی یا به عنوان کشاورز محصولات خوبی رو ارائه بدی بازم برات عزت و آبروی زیادی به همراه میاره و اگه سالها هم بگذره و کسی راجع بهش حرف نزنه بالاخره یک جایی متوجه دستاوردهای تو می شوند و درباره اش هم مثال می زد از پیکاسو یا مثلا بتهوون و موزارت که سالها کسی اصلا کسی متوجه اهمیت کارهاشون نبود ولی الان که حتی نیستند اسمهاشون به نیکی یاد می شه. این حرفهاش منو یاد این بیت شعر از سعدی انداخت:

نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

از این حرف پخته ای که زد واقعا لذت بردم و برای پسرش آرزوی موفقیت کردم.

گاهی وقتها

گاهی وقت ها خیلی زود دیر می شود

گاهی وقت ها خیلی زود تمام می شود

گاهی وقت ها فقط باید سکوت کرد

گاهی وقت‌ها فقط باید رفت

گاهی وقت ها فقط باید گذر کرد

گاهی وقت ها فقط باید یک لیوان چای ریخت و کنار پنجره نشست و به بیرون خیره شد

گاهی وقت ها......

داستانی عاشقانه

این داستان رو در یک صفحه خوندم‌. چقدر تایید کننده اون تعریفی هست که از عشق داشتم دیروز:

جوان عاشقی بود که هر شب برای دیدن معشوقه اش از یک طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفت و سحرگاهان باز می‌گشت و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد.

دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.

شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»

معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»

جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»

لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»

معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»

جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»

لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»

معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»

جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»

جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»

معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس و خرس نفس ات آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»

جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.

بله عزیزم

تا وقتی تو اویی و او تو یعنی عشق را فهمیده ای ولی وقتی او تو بود ولی تو او نبودی و تنها به خود و منافعت اندیشیدی دیگر از عشق خبری نیست.

عشق یعنی چه ؟

امروز طبق تقویم میلادی روز والنتاین و عشاق هست. به همین بهانه خواستم یکم راجع به عشق صحبت کنم.

واقعا عشق یعنی چی؟ اگر بخواهیم عشق انسان به انسان رو ترجمه کنیم چی می گیم؟ عشق ابعاد مختلفی داره و سوای تاثیرات هورمونی و جسمی که روی بدن هردو نفر می گذاره بعد اصلی اون از نظر من بعد روحی و روانی آن هست. عاشق چه مرد به زن چه زن به مرد چه مادر و پدر به فرزند و چه بالعکس یک خصوصیت بسیار مهم داره که از نظر من اصلی ترین خصوصیت اون هست. اون هم این هست که تو منی و من تو ام . در این جمله خیلی باید تفکر کرد و اون رو بررسی کرد. شاید ظاهرش ساده باشه ولی باطنش عمیق هست. این بدین معنیه که درد و مشکل تو درد و مشکل منه خوشحالی تو هم خوشحالی منه ، منافع تو منافع منه و من و تو در یک قالبیم. هرضرر و زیانی که به تو می رسه عین این هست که من همون مقدار ضرر کردم. بدون اینکه منتی باشه یا بعدا توقع جبران داشته باشیم کمک‌ همدیگه هستیم. من سپربلای تو هستم و توهم سپربلای منی بی هیچ منت و توقعی. یک‌نگاهی بندازیم به عشقی که پدر و مادر به بچه هاشون دارند متوجه این مطلب می شیم. در زندگی یک زن و مرد هم اگر این اصل حاکم نباشه دیگه اگر اونها ادعای عاشقی هم بکنند دارند نقش بازی می کنند و خبری از عشق به معنی واقعی نیست. وقتی به زندگی خیلی ها نگاه می کنیم فقط ادای عاشقی رو درمیارند و حرفهای عاشقانه می زنند و ژست های عاشقانه می گیرند این قضیه به طور وحشتناکی تو چشم هست. خیلی ها وقتی وقت عمل می رسه کلا این اصل من تو ام و تو منی یادشون می ره و طرفشون رو تنها می گذارند و یا اینکه این اصل یک طرفه شده و تنها یک طرف سپر بلای طرف دیگست و یا یک یا هردو طرف توقع و منت رو چاشنی رفتارهای حمایتی که باید داشته باشند می کنند. یک سناریوی بشدت فرصت طلبانه دیگه هم این هست که وقتی خوب به علاقه طرف به خودشون پی بردند باهاش بازی کرده از اون استفاده کرده و سپس دورش می اندازند. چقدر که از این آدمها در زندگی هامون دیدیم و این صحنه ها در زندگی هامون آشناست. واقعا چقدر؟

عشق رو سعدی در چند قرن پیش خوب تعریف کرد:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی.

معنای خوشبختی و زندگی

من در مورد دلخوشی و خوشبختی یک نظر دارم. آن هم اینه که خوشحالی یک حس و حال درونیه که آدم خودش باید بهش برسه و لزوما به دلیل خاصی وابسته نیست. این حس درونی قابل توصیف هم نیست. یکی از عواملی که آدم رو به این حس می رسونه زندگی کردن در حال هست. این به این معنی نیست که نباید به فکر آینده بود. باید تلاش کرد و دوراندیشی داشت ولی نتیجه را به خدا واگذار کرد. نباید مدام در این فکر بود که آیا چی می شه و من به هدف می رسم یا نه. این حرص زدن و استرس های مداوم باعث عدم زندگی در حال می شه و ما را یا به گذشته و غصه در مورد اهداف دست نیافته یا به آینده نامشخص می بره و باعث عدم بودن ما در زمان حال می شه. این به این معنی هست که ما جسما در حال بسرمیبریم ولی روح و روان و افکارمون در جای دیگه ای سیر می کنه و همین باعث عدم لذت از حال می شه. ما در حالی خودمون رو به زحمت می اندازیم تا بعد سالها به یک هدفی برسیم که فکر می کنیم ما رو خوشحال می کنه ولی بعد متوجه می شیم خوشحالی رو بدست نیاوردیم و در بین راهی که طی کردیم جا گذاشتیم. یادم هست یک تبلیغ در تلویزیون پخش می شد که درش می گفت " گاهی مسیر دلپذیر تر از مقصد است" . چقدر که این جمله مصداق خوشبختی و خوشحالیه. خیلی ها حرص می زنند تا به یک شرایطی برسند که فکر می کنند براشون ایجاد کننده خوشحالی و خوشبختی هست و در این راه ممکنه روی خیلی ارزشها و آدمها پابگذارند ولی زمانی که به اون شرایط رسیدند می بینند که خوشحالی را جایی بین راه جاگذاشته اند. درسی که من از زندگی گرفتم اینه که خوشی به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نیست و خوشبختی و در کل زندگی به معنی در زمان حال زیستن هست.

به قول سهراب " زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است"

پذیرش و تعهد و صبر

یک‌زمانهایی به یک سری چیزها فکر می کنم. قبلنا فکر می کردم یک سری کارها از یک سری آدمها به خاطر تفکراتی که دارند بعیده. گذشت زمان و اتفاقاتی که در طول عمرم بعد از مهاجرتم و علی الخصوص در طول سالهای اخیر برایم رخ داد به من خلافش را ثابت کرد. پیش خودم می گفتم فلانی که این کار رو با من یا یکی دیگه نمی کنه ، اصلا بعیده و دور از انتظار ولی دیدم که درست همون کار رو انجام داد. می دونید یک‌وقتایی حس می کنم خیلی ها یک سری چیزها فقط لقلقه زبونشونه و پر از ادعا هستند ولی وقت عمل و مخصوصا زمانی که بحث منافع شخصی پیش میاد دیگه به نزدیکترین افرادشون هم رحم نمی کنند. این دنیا دنیای بی عدالتی هست در هر اشلی که نگاه کنید. وقتی هم عدالت درش اجرا بشه باز هم ناقصه. پس بیایید اگر اتفاقی برای ما می افته بهش معنی بدیم و همش با دید منفی نگاه نکنیم، شاید یک در بسته شده که یک در دیگه برامون باز بشه. شاید سختی قبل از آسانی هست که داره بهمون وارد می شه. تجربه به من ثابت کرده در چنین زمانهایی فقط و فقط باید هنگام مبارزه با سختی ها پذیرش و صبر داشت چون انکار و تزلزل و ناشکیبایی عواملی هستند که هنگام سختی ها باعث شکست می شوند.

مقصر یابی یا چاره اندیشی؟ (ادامه)

در ادامه اون مطالبی که در مورد مقصر یابی یا چاره اندیشی در فرهنگ کشورهای جهان سوم و کشورهای پیشرفته نوشتم یک ویدئو پیدا کردم در مورد این قضیه که در اینستاگرام به اشتراک گذاشته شده و در آن یک خبرنگار ترک با یک مهندس ژاپنی در مورد این بحرانها صحبت می کنه

لینکش رو همینجا می گذارم دوست داشتید تماشا کنید. خالی از لطف نیست شنیدن حرفهایی که زده می شه.

ویدئوی صحبت های خبرنگار ترک با مهندس ژاپنی

صبر و شکیبایی

همین الان که ساعت نه و نیم ده شب اینجاست نشستم داخل اتاق و دارم به صفحه تلویزیون نگاه می کنم. سکانس های فیلم مرتب تغییر می کنند. من ولی انگار اونجا نیستم. دارم به خودم فکر می کنم. به این فکر می کنم که چقدر صبور تر شده ام. چقدر صبر و شکیبایی در من افزایش پیدا کرده. دارم هرروز صبورتر از دیروز می شم. می گویند هرچه سختی های بیشتری به آدم وارد شود انسان شکیباتر و تودارتر می شود. قبلا این حرف ها را باور نمی کردم تا اینکه زندگی روی دیگرش را هم به من نشان داد. حوادث و اتفاقاتی که در سالهای اخير برای من روی داد و آدمهایی که سرراهم قرار گرفتند و موانع ، سختی ها و ظلم هایی که به من روا داشتند گرچه به من ضربه هایی وارد کردند ولی خدا را شاکرم که من را پخته تر و صبورتر کردند. در واقع خیلی ها فقط دنبال سواستفاده از من بودند که شاید در مرحله اول تا حدودی در ظاهر موفق شدند ولی در کل چیز زیادی نصیبشان نشده و چیزهای زیادی را از دست داده اند که با گذشت زمان حتما برخودشان عیان خواهد شد. این افراد و حوادث تاثیر مثبتی که داشتند ارتقای شخصیت ، ارزشها و صبر و شکیبایی من بود. در این مورد شکی برای من باقی نمانده است. درسهایی از آن‌ها گرفتم و تجاربی کسب کردم که با مبالغی کلان از پول و اعتبار مالی هم قابل تعویض نیست. در واقع در این سالها صفحه ای از کتاب زندگی من ورق خورد. این بیت از اشعار مولانا در واقع در مورد من خیلی صدق می کند اگر بخواهم در مورد افراد و اتفاقات این سالها صحبت کنم:

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

نگاهم رو به جلوست شک ندارم که آینده حامل اتفاقات مثبت و خوبی برای من خواهد بود چون دنیا دار بی ثباتیست. امیدوارم آينده برای همه شما دوستان عزیزم هم همینطور باشد.

پاینده باشید

آخر هفته

آخر هفته است و حال هوای خودش

کارهای خونه و تمیزکاری و پخت و پز

تماس و صحبت با خانواده و دوستان

کمی تماشای فیلم

مرور درسها و جزوه ها با هم دانشگاهی ها

یک مواقعی هم ورزش و مدیتیشن

لیست برنامه ها برای آخرهفته بلنده 😁

مقصریابی یا چاره اندیشی؟

این چند روزه که زلزله ترکیه اتفاق افتاده , خبرهاش رو دارم می خونم و می بینم. آمار تلفات از ۱۵ هزار نفر گذشته‌‌. ساختمانهایی که فروریخته و خیابانها رو مسدود و امدادرسانی رو فلج کرده! چه صحنه های دلخراش و همینطور امیدبخشی که ندیدم. پیش خودم گفتم ساخت و ساز غیراستاندارد ساختمانهای بلند در محله های با خیابان های باریک چه فجایعی که به بار نمیاره. یک لحظه یاد ساختمان‌های بلند در خیابونهای باریک تهران افتادم و گفتم اگر در تهران این اتفاق بیفته چه قدر تلفات پیش میاد؟ زلزله خوی هنوز تازه است و مردمی که بی سرپناه شدند و در سرما دارن در فضای باز به خودشان می لرزند. زلزله بم هنوز فراموش نشده. در ترکیه و سوریه هم همینطور شده. یک لحظه پیش خودم فکر کردم چرا این بلاها اینقدر در کشورهای ما قربانی می گیره ؟ چرا یک بحران بارها برای ملت های نظیر ما اتفاق می افته و از زنجیره بحرانهای تکراری خلاصی نداریم؟ این سوال ها بارها در ذهن من تکرار می شه. این بلایا در کشورهای پیشرفته هم اتفاق می افته چرا اونجا اینقدر قربانی نمی گیره؟ چند روز پیش با یک پروفسور آلمانی صحبت می کردم که در ژاپن زندگی می کنه در یک کنفرانس تصویری همراه با یکی دیگه از هم دانشگاهی هام صحبت می کردیم و از ایشون اطلاعات می گرفتیم. از ژاپن و فرهنگ نظم و تمیزی اونجا می گفت و اینکه چقدر برنامه ریزی و دقت در کارهاشون هست. از سیستم های مدیریت و کنترل کیفیتی که اونجا تعریف شده هم صحبت کرد. چندروز پیش هم یک ایمیل فرستاده بود و به ما گفته بود ژاپنی ها برای این بلایا طوری برنامه ریزی کرده و سیاست هایی در نظر گرفته و ساختمانها را طوری مقاوم سازی کرده اند که زلزله صدماتش بسیار کاهش پیدا کرده و تخریب و تلفات به حداقل رسیده. چند سال پیش یک مستند در تلويزيون آلمان می دیدم از سیستم کانال‌های کنترل سیل و سونامی در ژاپن که زیر کلانشهرهای اونها مثل توکیو احداث شده. با حرفهای این پروفسور و دیدن اون مستند به جواب سوالی که مدتهاست بهش رسیدم مهر تایید دیگری زدم. این بلاها در خیلی نقاط دیگر دنیا رخ می ده ولی اونها با چاره اندیشی بعد از یک حادثه عواقب اون حادثه را دقیق می سنجند و سیاست های پیشگیرانه اتخاذ و سازوکارهای اجرای جدی آن‌ها را فراهم می کنند. تفاوت این کشورها با کشورهای نظیر کشور ما این هست که ما جهان سومی ها به جای چاره اندیشی فقط دنبال مقصر می گردیم و کسی هم به فکر چاره اندیشی نیست و همه دنبال متهم کردن همدیگر هستند و نتیجه اش هم این هست که وقتی که باید صرف چاره اندیشی و ایجاد تدابیر پیشگیرانه بشود صرف متهم سازی این و آن می شود. متاسفانه فرهنگ ما طوریست که در پی هرمشکل فقط دنبال مقصر می گردیم نه دنبال راه چاره. یادم می آید در دوران دانشجویی مقطع کارشناسی که پروژه ای داشتم و پروژه به مشکل خورده بود من جهان سومی دنبال مقصر می گشتم به طوری که همکلاس آلمانی من گفت فلانی الان باید فکر راه حل باشیم نه مقصر. اونجا بود که متوجه شدم که چرا ما جهان سومی ها همیشه خدا در مشکل و بحران دست و پا می زنیم ولی کشورهای پیشرفته بحرانها را پشت سر می گذارند.

حداقل درسهایی که ما از این مشکلات و بلایا می توانیم بگیریم اینست که کمی یاد بگیریم به جای اتهام زنی ، برای رفع بحرانها کمی همفکری کنیم و تمهیداتی بیاندیشیم تا در دور باطل بحران ها و مشکلات نیفتیم.

تصميم های زندگی

شايد هرروز هزاران تصمیم ریز و درشت می گیریم که مسیر روزانه ما رو مشخص می کنه. مثل اینکه چه بخوریم و چه بپوشیم هرروز . هرچی این تصمیم ها در مورد مسائل مهمتری باشند تاثیر اونها در زندگی ما هم بیشتر هست. همینطور که اهمیت تصمیم بالاتر می ره تاثیر اون هم در زندگی بیشتر می شه تا اینکه می رسیم به تصمیمات فوق‌العاده کلان در زندگی خودمون که تقریبا مسیر کل زندگی ما رو شاید تا آخر عمر مشخص می کنه. این تصمیم ها رو خیلی باید با جدیت و تفکر گرفت و درشون دقت به خرج داد چون اگر اشتباهی صورت بگیره در این تصمیم گیری ها مسیر زندگی ما شاید تا سالها تغییر کنه و صدماتی به ما بزنه که‌ حتی اگر از لحاظ مالی قابل جبران باشند ولی ممکنه از نظر روحی و روانی چنان ما را تحت تأثیر قرار بدهند که صدمات آن قابل جبران نباشند‌ و به کل شاید شخصیت ما را تغییر داده و از ما یک انسان ضدارزش بسازند‌. عکس این قضیه هم ممکن است. ممکن است که یک تصمیم غلط بزرگ و عواقب آن باعث شود که متوجه مسیر اشتباه زندگی شده و به مسیر درست متمایل بشیم. در واقع این تصمیمات هستند که باعث رشد یا افول ما می شوند. پس دقت کنیم که چه تصمیمی می گیریم.

از نظر من تصمیماتی که سرنوشت زندگی ما را تعیین می کنند یا حداقل جهت زندگی ما را تا حد زیادی مشخص می کنند انگشت شمارند. ولی تا حدی موثرند که تقریبا عواقبشون شاید تا آخر عمر همراه ما باشند. این را تا حدود زیادی در زندگی خودم تجربه کرده ام که دارم اینجا با شما به اشتراک می گذارم.

شما چی فکر می کنید؟ چه تصمیماتی به نظر شما مسیر زندگی را مشخص می کنه؟

بعضی ها

یک وقتهایی به آدمهایی فکر می کنم که در کل واقعا قلبشون برای دیگران می تپه و خیرخواه خیلی ها هستند‌. مهم نیست که طرف رو بشناسند یا نشناسند خوبی و خیرخودشون رو به طرف می رسانند. مثلا تا می بینند طرف در یک کاری دست تنهاست بدون اینکه کمک بخواد از کسی فورا می روند و یک گوشه کار رو می گیرند تا بهش کمک کرده باشند یا مثلا وقتی می بینند طرف ناخوش احواله فوری دست بکار می شوند تا مثلا قرص و دارویی برای طرف تهیه کنند یا علی الخصوص وقتی طرف ممکنه به یک کمک مالی احتیاج داشته باشه یهو طرف می بینه مقداری پول به حسابش واریز شده یا براش فرستاده شده از طرف اون بدون اینکه طرف خواسته باشه قرض بگیره بعد هم هیچ منتی سر طرف نمی گذارند بابت کمکهایی که می کنند به آدم‌های اطرافشون. متاسفانه تعداد آدم‌های این شکلی خیلی کم شده. البته خیلی ها هم حق دارند از فرط منفعت طلبی های بیش از حد و سواستفاده های در پوشش دوست و آشنا و رفیق مردم‌خیلی بد بین شده اند . به همین راحتی دلسوزی و کمک نمی کنند. هستند هنوز آدمهای خیرخواه و مهربان که بی منت و بدون اینکه ازشون کمک بخواهید شناس یا ناشناس کمک کنند ولی اینقدر اندک شده تعدادشون که شاید نشه اصلا پیداشون کرد. خدا را شکر یکی دو نفرشون در فامیل و دوستانم دارم و چقدر که این ها انسانهای دریادل و همینطور خیرخواه و کمک کننده هستند. کافی هست که فقط بفهمند که تو کمک لازم داری بدون قید شرط می شتابند به کمکت. در طول این سالها شده که کمکی لازم داشته باشم ولی به زبان از کسی کمک نخواسته باشم ولی همونها فورا و بدون فوت وقت به کمک من شتابیدند. امیدوارم خدا عمرشون را طولانی و زندگیشون رو پربرکت کنه. کسانی هستند که حس می کنم یک وقتهایی که دست خدا هستند. امیدوارم که روز به روز تعداد چنین افرادی در زندگی هاتون افزایش پیدا کنه. امیدوارم خدا کمک کنه که خودمان هم بتونیم در جرگه چنین انسانهایی قرار بگیریم. تجربه بهم می گه که خیلی کار می طلبه و خودسازی اساسی لازمه این صفات هست. ولی امیدوارم که بتونیم هممون به اون درجات برسیم‌‌.

به امید اون روز.

شعر شب

گفتی که مستت میکنم

پر زانچه هــستت میکنم

گـــفتم چـــگونه از کجا؟

گفتی که تا گـفتی خودآ

گفتی که درمــانت دهم

بر هـــــجر پـایـانت دهم

گفتم کجا،کی خواهد این؟

گفتی صـــبوری باید این

شب خوش

پدر و دیگر هیچ

امروز روز پدره

نمی دونم چه واژه ای رو پیدا کنم برای توصیف این فرد. مردی که پشت و پناه خانواده اش هست و حمایتگر اونها در تمام شرایط. کسی که محافظ و پشتیبان فرزندانش بوده وهست تا به موقعیت فعلی برسند. پدرهایی که در طوفانهای زندگی حمایتگر خانواده و فرزندانشان هستند. اصلا واژه پدر خودش به تنهایی نماد ایستادگیست. کسی که حاضر نیست حتی سر سوزن ناراحتی و صدمه به فرزندش وارد شود. چند وقت پیش با یکی از دوستان ایرانی خودم حرف می زدم می گفت من که بچه بودم یکی از دوستان پدرم به دیدنش آمده بود و از این شکوه می کرد که ای وای پسرم زمین خورده و پایش زخمی شده و چنان احساس ناراحتی می کرد که من فکر کردم چه اتفاقی افتاده ووقتی فهمیدم که اتفاق خاصی نیافتاده و صدمه جدی به پسرک وارد نشده به پدرش گفتم کافیه دیگه مگه چی شده که شما اینقدر آه و ناله و ناراحتی می کنید چیزی نشده که اینقدر شلوغش می کنید. اون پدر یک نگاه خاص به من انداخت و گفت صبر کن فقط صبر کن پدر بشی حس و حال منو می فهمی. این همکارم بهم گفت اولش این حرف رو جدی نگرفتم و گذشتم ولی سالها گذشت و من ازدواج کردم و پدر شدم و خدا یک دختر شیرین به من داد. می گفت انگار جانم به جانش بسته است چقدر این بچه شیرینه و بدون من به خواب نمی ره و اصلا انگار وجودش به وجود من بسته است. خود این همکار به من گفت من حاضرم خاری به چشمم برود ولی به پای دخترم نرود‌. اون زمانها حرف اون پدر را جدی نگرفتم و گذشتم ولی حالا می فهمم که پدری یعنی چه‌ و اون روز اون پدر به من چی گفت. خدا که هنوز به من نعمت پدری عنایت نکرده ولی امیدوارم که اگر روزی پدر شدم بتوانم این وظیفه را به نحو احسن انجام بدهم و ستون و پشتیبان و تربیت گر خوبی برای همسر و فرزندان خودم باشم.

پیشرفت فرهنگی

گاهی اوقات فکر می کنم در مورد این روزهای این مملکت چی بگم. وقتی یک مهاجر در یک کشور غریب و پیشرفته باشی و مرتب ارزشها را در اون جامعه ببینی متوجه می شی که جامعه ما در ایران چقدر هنوز با تمام پیشرفت های فرهنگی که کرده از لحاظ مدنیت هنوز راه زیادی را دارد که طی کند. هنوز هم در این فرهنگ علی رغم مدرن شدن ظاهری خیلی افکار پوسیده وجود دارد که باید رفع شود. اخلاق چشم و همچشمی، پزدادن، اطاعت کورکورانه از دیگران، حسادت، عدم وظیفه شناسی ، منفعت طلبی و خودبرتر بینی و خیلی اخلاقیات زشت دیگر‌. در جامعه آلمان که من در ان زندگی می کنم تمام این رذایل اخلاقی رنگ باخته یا حداقل اینقدر کم رنگ شده که به ندرت قابل کشف در مردم هست. مثلا در این جامعه کسی کورکورانه حرف کسی را گوش نمی ده. شما وقتی از کسی چیزی می خواهی طرف فورا اطاعت نمی کنه اگر از قبل ندونه که شما در چه شرایطی هستید و حتما علت رو جویا می شه یا مثلا خودبرتربینی تقریبا در نسل جدید منقرض شده و می بینم که افراد از نژادهای مختلف از همه جای دنیا بدون توجه به رنگ و مذهب باهم دوست می شوند مخصوصا در جمع های دانشجویی‌. منفعت طلبی شخصی هم وقتی در یک تیم کار می کنید مشخص می شه وقتی همه افراد تیم به پیشبرد کار فکر می کنند، وظیفه شناسی و درستکاری که خیلی به وضوح دیده می شه فرقی نمی کنه که شما برای چه کسی کار می کنید آلمانی یا غیر آلمانی شما باید کارتون رو درست انجام بدید. در شرکتی که من در اون مشغولم صاحب شرکت یک فرد غیر آلمانی هست ولی همه کارمندها و کارگرها حتی اگر انتقادی هم دارند به وظیفه خودشان عمل می کنند و کار محول شده را به نحو رضایت بخش انجام می دهند‌. در مورد مابقی رذایل اخلاقی هم کم و بیش همینطور هست و تقریبا رنگ باخته اند. حالا اگر بخواهیم این شرایط فرهنگی را با شرایط فرهنگی ایران مقایسه کنیم باید بگویم که در بسیاری موارد فاصله ها زیادست. وقتی گاهی اوقات به ایران می روم و به ادارات و شرکت ها سرمی زنم می بینم که هرکسی مشغول حرف زدن با همکارش یا وقت تلف کردن قبل و بعد از زمان استراحت ظهرگاهی هست یک چنین زمانهایی یاد پزهای توخالی فرهنگ چند هزارساله می افتم که می گن ما فرهنگ چندهزار ساله داریم و قس علی هذا. فرهنگ منفعت طلبی و خودبرتر بینی هنوز رواج داره . هنوز فراموش نکردم داستانی را که چند ایرانی در اتوبوس یک مهاجر افغانستانی را مورد توهین قراردادند و از روی صندلی بلند کردند تا خودشان بنشینند‌ به بهانه اینکه انها ایرانی هستند و او افغانستانی. افغانستانی ها هنوز در جامعه ایران امکان جا افتادن و پذیرش در سطح یک ایرانی را ندارند در موارد دیگر مثل ریاکاری و مرموز بودن و رک و راست صحبت نکردن که در پست های قبلی به ان اشاره داشتم این هم یک ایراد دیگر از ایرادات فرهنگ به اصطلاح غنی ماست. با این اوصاف بازهم خودمان را دارای فرهنگ پیشرفته می دانیم. نمی خواهم بگویم که فرهنگ ما هیچ پیشرفتی نداشته ایم اتفاقا داشته اگر بخواهیم انرا با فرهنگهای کشورهای همسایه ایران مقایسه کنيم ولی در مقیاس جهانی هنوز از لحاظ فرهنگی بسیاربسیار عقب و در خم یک کوچه ایم‌. رفتارمان رفتار شبه غربی شده که در ظاهر ارزشهای کشورهای غربی را می پرستیم و ارج می نهیم ولی در باطن وقتی نوبت به عمل می رسد به کل بیخیال شده و به تنظیمات کارخانه برمی گردیم.

راه درازی در پیش داریم راهی بسیار طولانی ....

شعر شب

ﺍﯼ ﺩﻝ ﺍﮔﺮﺕ ﻃﺎﻗﺖ ﻏﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

ﺁﻭﺍﺭﻩٔ ﻋﺸﻖ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﯿﺎ ﺍﮔﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ

ﻭﺭ ﻣﯽ‌ﺗﺮﺳﯽ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

دعای یک مادر حق فرزندش

خدایی که دعای مادر موسی رو اجابت کردی پسر من رو هم تو این دریای طوفانی زندگی حفظ کن وبه زندگی خوش برگردون

مراقب خودت باش عزیز دلم

میبوسمت

وقتی این دعای مادرم رو خوندم بغض گلوم رو گرفت . آخه مادر.‌‌‌....

چی می شه گفت؟ فقط زبانم قاصره از توصیف موجودی به اسم مادر. همین.

اگر یک روز از عمرم مانده باشد......

اگر حتی یک روز از عمرم باقی مانده باشد.

آنرا هم به خدا خواهم بخشید و تمام کسانی که در طول این عمر کوتاه مرا آزردند به خودش واگذار خواهم کرد. چون که می دانم اون از هر منتقمی منتقم تر است. سپس از همان زمان باقی مانده نهایت لذت را خواهم برد.

هیچ قومی تغییر نمی کند مگر .....

ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﯼ ﻃﯽ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻤﺪﺕ ۶۰ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ۴۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﻘﺪﺱ ﻏﺮﺑﯽ ﺍﻭﺭﺷﻠﯿﻢ ﺑﻪ ﻧﯿﺎﯾﺶ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺩﻋﺎﯼ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﻃﯽ ﺍﯾﻦ ۶۰ ﺳﺎﻝ ﭼﻪ ﺑﻮﺩﻩ؟

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ: ﺻﻠﺢ ﺑﯿﻦ ﻣﺴﯿﺤﯿﺎﻥ - ﮐﻠﯿﻤﯿﺎﻥ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ
ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻨﻔﺮ ﻫﺎ ﻭ ﺟﻨﮓ ﻫﺎ
ﺭﺷﺪ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺧﻄﺮﯼ ﺟﻮﺍﻧﻬﺎ ﻭ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﺎ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﻭ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺍﯾﻨﮑﻪ سیاستمدﺍﺭﺍﻥ ﺑﻤﺎ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪ.

ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻭ ﺣﺎﻻ ﺑﻌﺪ ۶۰ ﺳﺎﻝ ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰنم.

این داستان رو امروز خوندم ولی انگار ایشون یادش رفته که خدا در قرآن آورده.

إِنَّ اللَّـهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم

خدا هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خودشان در پی تغيير خودشان باشند.

امروز

امروزتون چطور گذشت ؟

یکم از امروز خودتون بگید دوستان

شعر شب

ای در دل من نشسته بگشاده دری

جز تو دگری نجویم و کو دگری؟!

با هرکه ز دل داد زدم، دَفعی گفت

تو دفع مده که نیست از تو گذری

مدیتیشن

دوستای مجرد و متاهل

به نظرم برای دور کردن افکار منفی که این روزها چپ و راست به ذهنمون خطور می کنه یکم مدیتیشن انجام بدید. من خودم این کار رو چندبار در هفته در قالب یوگا انجام می دم خیلی هم راضی هستم. خیلی‌. کلا شما رو در زمان حال قرار می ده و بعدش از لحاظ روحی و جسمی احساس سبکی می کنید. خدا رو شکر هم در باشگاهها کلاس یوگا و مدیتیشن برگزار می شه هم اگه امکان باشگاه رفتن ندارید می تونید ویدئو های حرکات یوگا و مدیتیشن رو روی پلتفرم های اینترنتی آنلاین تماشا کنید و عینا حرکاتش رو انجام بدید.

تجربه اش که روی من اثر مثبت داشته. امیدوارم روی شما هم داشته باشه

شعر شب

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم

احوال وجود با نوا می‌بینم

وان لحظه که بیخود نفسی بنشینم

عالم همه سر به سر ترا می‌بینم

شب همگی خوش

آخر هفته

دوستای مجرد

آخر هفته ای هم عالم خودشو داره. صبح ها یکم بیشتر از معمول استراحت می کنی و بعد از اینکه از رختخواب میایی بیرون سرفرصت صبحانه می خوری و به کارها و درست که در طول هفته خیلی نمی تونی برسی رسیدگی می کنی مثل تر و تمیز کردن خونه غذا درست کردن . یکمی هم می ری پیاده روی و ورزش و بعدش دوش آب گرم و سپس تمرین موسیقی. دست آخر هم یک کتاب خوب می خونی یا یک فیلم زیبا تماشا می کنی حین شام خوردن و بعدش یک دمنوش گرم و آرامش بخش . آخر شب هم دوباره می ری برای استراحت.

آدم اگر برنامه ریزی داشته باشه به خیلی کارهای عقب افتاده اش می رسه آخر هفته و از اون همزمان لذت هم می بره . ولی اگر برنامه نداشته باشی آخر هفته ها معمولا خیلی کسل کننده می شه . چون هردو رو تجربه کردم می تونم این پیشنهاد رو بدم که آخر هفته رو بی برنامه نگذارید.

شعر شب

هرچند فراق، پشت امید، شکست

هرچند جفا دو دست آمال ببست

نومید نمی شود دل عاشق مست

هر دم برسد به هر چه همت، دربست

شب همگی خوش

رفتارها

راجع به رفتارهای بعضی آدما واقعا نمی شه چیزی گفت فقط باید باهاشون قطع رابطه کرد. بحث سر همون درون تهی بودن و مرموز بودنه که قبلا بهش در یک پست دیگه اشاره کرده بودم. در تکمیل اون پست می تونم بگم اگر اونها یک رفتار سلطه طلبانه داشته باشند واقعا خطرناک می شن چون با مرموزی و پنهانکاری سعی در کنترل شما و جلوگیری از رسیدن به اهدافتون دارند. فرقشون با آدمهایی که در ظاهر و واضح می خواهند جلوتون بایستند این هست که‌ اونجا می دونید داره باهاتون مخالفت می شه و می روید دنبال اینکه یا با استدلال قانعشون کنید یا اینکه بالاخره یک تدبیری می اندیشید تا نگذارید اونها از رسیدن به اهدافتون جلوگیری کنند. ولی مرموزها و پنهانکارها این طور نیستند در ظاهر هیچ چیزی به شما نمی گن یا حتی ممکنه تلویحا موافق باشند ولی یک زمانی وقتی در رسیدن به اهدافتون ناموفق بودید متوجه می شید که ای دل غافل" هرچه با من کرد آشنا کرد". در واقع سعی می کنند نامحسوس شما رو این شکلی کنترل کنند و چندبار اینکار رو تکرار می کنند در بزنگاههای مختلف اونم بعضا در مقابله به مثل برای اینکه شما یک زمانی با یک خواسته نابجای اونها مخالفت کردید تا شما مأیوس بشید از مخالفت کردن با اونها و بهتون تلقین بشه که انگار واقعا کاری از دستتون برنمیاد و به نحوی غیرمستقیم برده منویات اونا بشید. اینها خیلی خطرناکند هر جا و در هر رابطه ای اعم از کاری ، احساسی ، خانوادگی به این دسته از انسانها برخوردید اگر تونستید ارتباطتون رو باهاشون قطع یا اگر امکان قطع ارتباط باهاشون نیست سطح اون رو به حداقل ممکن برسونید به طوری که جایی در زمینه ای یا کاری کارتون گیر اونها نباشه. بدین صورت اجازه سواستفاده آنها از شما گرفته می شه وگرنه یک عمر باید خدمتکار بی جیره و مواجب اونها و مرتب تحقیر بشید. سعی نکنید علنا باهاشون وارد درگیری لفظی یا هرچیز دیگه ای بشید تا علنا بفهمند که شما پی به حیله گری اونها بردید فقط قطع یا کاهش سطح رابطه. همين

اینها همه تجربیات من هست که در اختیارتون می گذارم. امیدوارم براتون قابل استفاده باشه.

شعر شب

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

شب خوش

این روزها خیلی فکر می کنم....

این روزها خیلی فکر می کنم. دیدم نسبت به چهارپنج سال پیش خیلی تغییر کرده به دنیا و آدماش. دیگه اون آدم چند سال پیش نیستم. پستی ها و بلندی های این سالها یک آدم ديگه از من ساخته که هنوزم در حال پوست اندازی و رشده. شاید این ابیات از حافظ خیلی خوب بیانگر چیزهایی باشه که تو این سالها تجربه کردم:

دردِ عشقی کشیده‌ام که مَپُرس

زهرِ هجری چشیده‌ام که مَپُرس

گشته‌ام در جهان و آخرِ کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوایِ خاکِ دَرَش

می‌رود آبِ دیده‌ام که مپرس

من به گوشِ خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سویِ من لب چه می‌گَزی که مگوی

لبِ لعلی گَزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبهٔ گداییِ خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در رَهِ عشق

به مَقامی رسیده‌ام که مپرس

ولی چقدر رشد کردم . بهایی بود که برای رشدم پرداختم. چنین متاعی رو در هیچ فروشگاه و آنلاین شاپی نمی فروشند.

شعر شب

باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی…

همین و بس

شب خوش