هیچ خبری نیست
اگر جایی تابلویی داشتی روی آن چه می نوشتی
مجری از مهمان پرسید. او هم گفت می نوشتم "هیچ خبری نیست".
این که هیچ خبری نیست را من بعد از سی و اندی زندگی و بالا و پایین های بسیاری که طی کرده ام واقعا درک می کنم. هیچ خبری نیست. من طرفدار تارک دنیا شدن نیستم ولی آهسته آهسته دارم به این نتیجه می رسم که هیاهو و سرو صدا کردن برای جلب توجه یا عجله و سریعتر رسیدن به محل یا چیزی و کلا همه برای همین است . فرض کنید به غایی ترین اهدافی که یک انسان دارد و می خواهد در این دنیا دست پیدا کند ، برسد . پس از آن چه در انتظار اوست؟ هیجاناتی زودگذر و ذوق و شوق و شادیست که به نحوی آنها را بروز می دهد ولی بعد از آن چه؟ هیچ!!! اگر از او بپرسند خب حالا که به نهایت آنچه می خواستی رسیدی بعد از آن به چه می خواهی برسی یا این همه تلاش و تکاپو برای چه بود؟ چه جوابی دارد که بدهد؟ واقعا هیچ . نمی خواهم بگویم که باید دنیا را کنارگذاشت و تلاش و تکاپو نداشت. باید تلاش کرد ولی باید روح و روان را رشد داد. و وقتی رشد داد و وسیعشان کرد آن موقع شاید بشود پی به راز هیچ بودن برد. هیچ کس منتظر ما نیست و دنبالمان نکرده که این همه همهمه و تکاپوهای بی هدف داریم. به پشت همه این هیجانات و تکاپوها نگاه کنید واقعا چه چیزی پشت آنها می بینیم؟ من که چیزی نمی بینم و در این دنیا خبری نیست. این را دیریست که پذیرفته و درک کرده ام.
واقعا هیچ خبری نیست. هییییچ خبری
یک درس مهندسی و مدیریت خوانده سرد و گرم چشیده.