ویلیام شکسپیر رمانی نمایشنامه ای به نام مکبث دارد که جزو شاهکارهای ادبی جهانیست. فردی که با توطئه و همراهی همسرش به پادشاهی اسکاتلند می رسد. این نمایشنامه حتی در مدارس کشورهای دیگر اروپایی هم تدریس و تحلیل می شود و من خودم شاهد این بودم که در مدرسه محل زندگی ام در آلمان این نمایشنامه را در کلاس طی یک نیم سال خواندیم و تحلیل و بررسی کردیم و حتی سکانسهایی از فیلمی که بر آن اساس ساخته شده بود را به تماشا نشستیم.

صحنه‌ای در مکبث وجود دارد که همسر و پسرِ کوچک مکداف (یکی از شخصیت های اصلی داستان) و کسانش را کشته‌اند. خبر را فردی برای مکداف می‌آورد. قاصد از پیامی که می‌آورد خجالت‌زده است و می‌ترسد زبانش بخاطر بیان این همه زشتی (صرفا بیان!)، تا ابد نفرین شود. مکداف حیرت‌زده از خبر، می‌گويد: "همه؟ همه‌ را کشتند؟! گفتید همه را؟ آسمان می‌نگریست و در پناهشان نگرفت؟!" واکنش اول او، نه غصه و ماتم، که تعجب بود، که اصلا چطور ممکن است این‌همه پلیدی وجود داشته باشد و زمین دهن باز نکند و آسمان هم کاری نکند؟ اما ممکن شد و دنیا همینطور بوده و هست. هزار سال بعد از ما هم چنین خواهد بود و هیچ حدی برای سیاهی و بدی، وجود ندارد.

این روزها داستان بسیاری از هموطنانم همین است. داغ عزیزانی بر دل دارند که دلمان می خواهد این آسمان و زمین دهان باز کرده و ما را ببلعند ولی متاسفانه در این جهان نامردی و بی عدالتی بیداد می کند. کجا رئیس جمهور آمریکا با آن همه جنایتی که در عراق و افغانستان مرتکب شد محاکمه شد؟ کجا مائو تستونگ اولین رهبر چین کمونیستی که باعث مرگ میلیون ها چینی بر اثر قحطی ایجاد شده بر اثر سیاست هایش شد محاکمه گشت؟ یا استالین با آن همه کشتار در شوروی و اروپای شرقی و تصفیه های خونین درون حزبی اش به پای میز محاکمه کشانده شد؟ در بسیاری موارد این افراد حتی زمانی که مرگ آنها را در کام خود کشید در مراسم خاکسپاری آنها بسیار گرامی داشته شدند و میلیون ها نفر در فقدانشان اشک ریختند. باید قوی بود. نمی خواهم روضه بخوانم چون در چنین جایگاهی نیستم فقط خواستم بگویم که دنیا دار مکافات و بی عدالتیست و باید دل قوی و امید به بهبود با تلاش و کوشش در راه صحیح داشت. همه این ملل از این فقدانها عبور کرده و آینده ای روشن برای کشورهایشان ساختند. باشد که همه ملل داغ دیده دیگر نیز این توان را بیابند.

هر دل که پرازخون شود از داغ عزیزان

از گریه محال است سبکبار توان کرد

این درد نه دردی است که بیرون رود از دل

این داغ نه داغی است که هموار توان کرد

صائب_تبریزی