این آخر هفته پیش پدر و مادرم بودم و به آنها سر زدم. روز تولد پدرم هم بود و ما دست جمعی به یک رستوران رفته و در آنجا نهار را مهمان پدرم بودیم. بعد از بازگشت به خانه هدایایی که برای پدرم تهیه کرده بودیم را به پدرم دادیم برادرم وسط راه به طور بسیار سورپرایز کننده ای دسته گلی برای پدرم خرید که در خریدش مشارکت کردم و آنرا مشترکا به پدرم اهدا کردیم. دسته گل زیبایی بود. به غیر از آن من پیراهنی با رنگ روشن که به عنوان هدیه برای پدر خریداری کرده بودم به ایشون اهدا کردم و گفتم که پدر جان الان زمانیست که شما دیگر رخت و لباس سیاه را که به خاطر فوت مادربزرگم به تن کرده اید رو با این پیراهن عوض کنید و کمی از حالت سوگواری برای مادربزرگم بیرون بیایید. این کار را صورت دادم چون می دانم پدرم چقدز به مادرشون علاقه داشتند و درگذشت ایشون ضایعه ای دردناک برای ایشون بود. با این کار سعی کردم کمی تسکین روحی به پدرم بدهم. مادر و برادرم هم هدایای مشابهی را تهیه کرده بودند که به پدرم دادند. ایشون هم خیلی از بابت هدایا خوشحال شدند و ما را به نوبت در آغوش گرفته و بوسیدند. خوشحال بودم که پدرم را تاحدودی خوشحال می دیدم و تسکین غم هایشان شده بودم. این شرایطی که در آن هستم را تا حدود زیادی مدیون پدرم هستم که اگر ایشون و حمایت هاشون نبود الان شرایط ما به خوبی شرایط فعلی نبود و شاید به مراتب بدتر می بود. درسها و نصایح و توصیه های ایشون بسیار به من در زندگی علی الخصوص در این چند سال اخیر کمک فراوانی کرد.

قدر پدر و مادرها را بدونید که گنج هایی در قامت انسان هستند.